۲۸ مرداد ۱۳۸۷


مرض تند تند نوشتن گرفتم

از امروز شروع کردم به تمرین با این بمیرم اگه ول کنم تمرین رو تا این شش کیلوی مزخرف رو کم نکردم
خود شش کیلوهه این قدر بد نیست که هیچ لباسی برای پوشیدن نداشتن و اصرار در نخریدن لباس

باید برم سر کار همین الان هنوز تو لباس خواب نشستم اینجا

ننی پسرک رفته مسافرت پسرک می مونه خونه و تقسیم می شه بین من و بابک و یک بیبی سیتر دیگه تا ننی برگرده

امروز پنج و نیم بیدار شدم برای شیر پسرک دیگه بعدش نخوابیدم یوگا کردم بعد ورزش و مدیتیشن یعنی می شه هر روز این کا رو بکنم یا دوباره یادم می ره شب ها زود بخوابم همه چی قاطی پاتی میشه؟

خوب آدم فکر می کنه با این همه سال درس خوندن تو یک کشور انگلیسی زبان لابد زبانش خوبه دیگه بعد اینجا رو می خونه اعتماد به نفسش نابود می شه

من می خوام برای لوبیا کامنت بذارم نمی شه من خنگم یا مشکل چیز دیگه اس؟

چرا امسال تابستون هیچ کس نیومد کانادا؟ هر سال از اقصی نقاط دنیا مهمون داشتیم و خوش می گذشت حتی برای پاییز هم که این قدر قشنگه کسی نمی خواد بیاد تقصیر گرون شدن بنزین و بلیط هواپیماست؟

دلم آدم هایی رو که دوست دارم می خواد دلم می خواد کسی باشه که بتونم بشینم باهاش حرف بزنم حرف حسابی نه از همین حرف های روزمره حرف دغدغه های مشترک

امروز برگشتنی یادم باشه یه عالمه گل خوشگل بخرم بذارم رو میز گل های رنگی رنگی از اون ها که ایران با برادره برای مامان می خریدیم

چقدر دلم برای برادره تنگه

هیچ چیزی تو دنیا تا حالا زیباتر از تلاش پسرک برای راه رفتن نبوده وقتی دستای بادالوش رو می گیره این ور اون ور بلند می شه راه می ره و خودش برای خودش ذوق می کنه و می خنده

دیرم شد و رفتم


search