۳۱ مرداد ۱۳۸۷



برای ل با تاخیر زیاد

یه کوره راه طولانیه
از وسط یه کوه می ره بالا
تهش می خوره به یه مدرسه
از اون مدرسه ها که خیلی سخت شاگرد می گیرن
برای قبول شدن توش نباید امتحان داد نباید تو مصاحبه شرکت کرد نباید پرتفولیو داشت
باید رفت چاهار زانو نشست جلوی یه آدمی که نگاش از پوست آدم می گذره می ره تو
و هیچی نگفت
اگه چیزی که زیر پوسته قانعش کنه مثلا اگه ببینه آدم می خواد بفهمه چرا آدما می میرن آدم می شه شاگرد مدرسه نوک کوه

مدرسه کتاب نداره
میز نداره
آب نداره
برق نداره
مدرسه دوازده تا شاگرد داره
هر شاگرد یه سوراخ توی کوه داره
هر سوراخ به اندازه تیکه پوستیه که کفش پهنه
تیکه پوست اندازه قد آدمه یه کم بلندتر
اندازه عرض آدمه با دو تا دست باز و یه کم بیشتر
تو مدرسه به آدم غذا نمی دن
آدم غذاشو می کاره و می کنه و می پزه و می خوره اگه آخرای بهار باشه یا تابستون یا اولای پاییز
آدم اولای بهار و آخرای پاییز و زمستون منتظر یه خری می مونه که هر ده روز یه بار لک و لک از جاده خاکی میاد بالا و سیب زمینی و ترب و گندم و جو و نون میاره
اگه برف بذاره
اگه برف نذاره آدم گرسنه می مونه تا وقتی که برف بذاره
آدم تو سرمای پنجاه درجه زیر صفر همون لباسی رو می پوشه که تو گرمای چهل درجه بالای صفر
آدم تو غارش هیچی نداره جز یه کاسه چوبی و یه قاشق چوبی و یه تیکه پوست
آدم جلوی در غارش باغ و باغچه و گلدون نداره
یه تیکه خاک صاف داره که توش سیب زمینی کاشته
آدم مو نداره
ناخن بلند نداره
شامپو نداره
عطر نداره
کامیوتر نداره
برق نداره
کتاب نداره
آب گرم نداره
گرین تی نداره
معلم یوگا و تای چی و ریکی نداره
جیم نمی ره
پول نداره
کارت اعتباری نداره
کارت شناسایی نداره
هویت ثبت شده نداره
حموم نداره
تامپون نداره
کرم خشکی لب و خشکی دست و خشکی پا نداره
توالت نداره
آدم زیر پاش زمین داره
بالا سرش آسمون داره
دور و برش خاک و چن تا دونه درخت و یازده تا آدم دیگه که گاهی باهاشون حرف می زنه و یه معلم که هر روز چند ساعت طولانی میاد تو غارش مهمونی

آدم همیشه به مدرسه نوک کوه فکر می کنه
آدم فکر می کنه تا دیر نشده باید بار و بندیلش رو جمع کنه بره تو سوراخی که اندازه یه تیکه پوسته
تیکه پوستی که اندازه قد آدمه یه کم بلندتر
اندزه عرض آدمه با دو تا دست باز و یه کم بزرگتر
پیش معلمی که نیگاش از پوست آدم می گذره
توی دورترین کوه دنیا
روی یه تیکه خاک
زیر یه تیکه آسمون



search