۴ شهریور ۱۳۸۷




ساعت شش بعد از ظهره
از بس دلتنگم نیم ساعته دارم کالسکه پسرک رو تو خیابونا هل می دم

ساعت شش و نیم بعد از ظهره از بس دلتنگم می رم هلو و طالبی و زردآلو می خرم

ساعت هفت بعد از ظهره
از زور دلتنگی عینک آفتابیم رو می زنم و کالسکه رو هل می دم
عجب غلطی کردم این رشته رو خوندم
دارم می ترکم اشک بی صاحاب در نمیاد بس که این تئوری ها تو کله ام بالا پایین می شن
از زور بدبختی هی بغضم رو می ذارم تو سه هزار تا تئوری خودم رو آنالیز می کنم

ساعت هفت و نیم شبه می شینم با پسرک بازی می کنم براش کتاب آشپزی بدون گوشت می خونم عکساشو بهش نشون می دم برای غذاها ذوق می کنه با هم می رقصیم قلبم داره تیکه پاره می شه

آخه چرا روزی هفتصد بار بهت نگفتم عاشقتم؟ می مردم اگه حرف می زدم؟
غلط کردم فکر کردم خودت می دونی گفتن نداره

ساعت هشت شبه پسرک رو می خوابونم

ساعت هشت و نیم شبه از زور دلتنگی به تلفن که داره خودش رو پاره پوره می کنه جواب نمی دم
غلط کردم وقتی دلم برات تنگ می شد باهات بد اخلاقی می کردم وقتی تو دانشگاه اعصابم خراب می شد باهات بد اخلاقی می کردم وقتی دلم برای فلان آدمه می سوخت باهات بداخلاقی می کردم وقتی می خواستم پریود شم باهات بداخلاقی می کردم وقتی در گنجه باز بود باهات بد اخلاقی می کردم وقتی دم خر دراز بود باهات بد اخلاقی می کردم

ساعت نه شبه
چرا این قدر دیر یادم افتاد حرف بزنم؟

ساعت نه شبه
جودی راست می گفت اگه همه آدم ها یه چیزی داشتن رو پیشونی شون که ترجمه حس ها و حرفاشون بود زندگی راحت تر می شد
ترجمه های رو برچسب من همش می شد همه این غلط ها مال اینه که عاشقتم

ساعت نه و نیم شبه
از زور دلتنگی می شینم به همه فک و فامیل و دوست و آشنا زنگ می زنم گوش نمی کنم چی می گن حالیم نیس خودم دارم چی می گم

ساعت ده شبه
چرا ناهار نخوردم؟ چرا شام نخوردم؟ چرا گرسنه نیستم؟

ساعت ده و نیم شبه
می رم تو اتاق پسرک بخوابم
از زور دلتنگی خوابم نمی بره
کیفم رو میارم
از توی جیب کوچیکش از زیر یه تیکه دستمال کاغذی که توش یه حلقه موی قهوه ای روشن روشنه مال یه کم بیشتر از ده سال پیش عکست رو در میارم
از زور دلتنگی زار زار گریه می کنم
بعدش می گیرم می خوابم




search