۹ شهریور ۱۳۸۷



من یک سوپروایزر دارم که قبل از اینکه سوپروایزم بشه دوستم بود. سوپروایزر من یک اکتیویست فمنیست انوایرومنتالیست کامیونیتی وورکره. من و سوپروایزرم مدام در حال متعجب کردن همدیگه ایم. ما یک پروژه گنده داشتیم که امشب ساعت ده بالاخره تموم شد و به افتخار تموم شدنش نشستیم با هم چایی سبز و بیلیز خوردیم و سیگار کشیدیم و با هم مدیتیشن کردیم
ما چون همه کارایی رو که ربطی به هم ندارن با هم می کنیم از هم خوشمون میاد

ما برای بچه های یک منطقه از شهر که وضع مالی درست درمون ندارن کوله پشتی پر از وسایل مدرسه خریدیم
هفتاد و پنج تا کوله پشتی. برای بچه های شش تا پونزده ساله

نه با پول خودمون. راه افتادیم دور شهر از ملت پول جمع کردیم. یه عالمه از پولا به لطف لبخندهای خوشگل پسرک که با من میاد سر کار جمع شد. برای همین برای پسرک هم یه توپ خریدیم که جایزه اش باشه

سوپروایزر من فکر می کنه من آدم خیلی فوق العاده ای هستم که تو جنگ بزرگ شدم تو وضعی که پفک و تک تک غنیمت بودن و آدم عقده ای نشدم و زیر دست یه جونوری به اسم خانم مقدم رفتم مدرسه و چل نشدم. و تو یه مملکت مردسالار بزرگ شدم و تونستم اونقدر به مردا اعتماد کنم که عاشق شم. و خیلی شجاع بودم که مهاجرت کردم. اونم به آمریکای شمالی که ریشه همه بدبختی های کشورهایی مثل کشور ماست. و دایم از من به خاطر همه چیز از آب و هوای بد کانادا گرفته تا این که مهدکودک ها اینجا این قدر شلوغن که پسرک باید یه سال تو نوبت بمونه تا دولت احمق که خوب به مهاجرها نمی رسه معذرت خواهی می کنه و فکر می کنه کانادا خیلی فورچونته که آدم هایی مثل ماها توش هستیم و معذرت می خواد که قدر ماها رو نمی دونن
و فکر می کنه همه مشکلات ماها زیر سر آمریکای شمالی و نفتا و کورپوریشن هاست. و باز هم معذرت خواهی می کنه. و الان دو ساله که داره منو تشویق می کنه که یه ان جی او بزنم برای کمک به ملت ایران. و هر قدمی که تا حالا برای این ان جی او برداشتم اون رو بسیار زیاد خوشحال کرده. و وقتی امشب بهش گفتم که دیگه دلم با این ان جی او و کار تو ایران نیست تقصیر رو انداخت گردن هورمون ها و هر چی بهش گفتم که من کلا گیو آپ کردم و بسیار هوپلس هستم از هر تغییری تو اون تیکه دنیا یک لکچر مفصل داد که تغییر ممکنه و تو الان خسته ای و باید استراحت کنی و بعد برای این که من خوب به غلط بودن این فکرم پی برم هفته دیگه رو بهم مرخصی داد

سوپروایزر من نمی دونه که میدل ایسترن بودن یعنی چی. زن میدل ایسترنی بودن یعنی چی. و این حس ناامیدی عمیق که تو همه سلول های منه یعنی چی. سوپروایزر من نمی فهمه وقتی بهش می گم من تو ایران بیشتر تنها بودم پارسال وقتی قاطی دوستام و فک و فامیل بودم تا وقتی که اینجا هستم. نمی فهمه که من هر چقدر هم درس و نظریه و مقاله بخونم نمی تونم این حس لعنتی ناامیدی از هر تغییری رو تو خودم از بین ببرم و همه درسای عالم فایده ندارن وقتی تو اون مملکت زن بودن یعنی نفرینی که پات نوشته شده و بچه بودن یعنی آدم نبودن و مرد بودن یعنی قدرتی که بخوای نخوای با خودش ایگورنس میاره

سوپروایزر من فکر می کنه وقتی فشار کار کم شه و مامان بیاد اینجا برای همیشه و دولت کانادا کمتر به مهاجرها تبعیض کنه و هورمون ها برگردن سرجاشون همه چی درست میشه و ما با هم یه ان جی او می زنیم و قانون ضد زن و ضد بچه ایران رو عوض می کنیم. بهش می خندم. اون بهم می گه این حس ناامیدی تقصیر فشار کاره و معذرت می خواد که این همه کار ریخته بوده سرم و می گه خوب استراحت کن این یه هفته و با انرژی برگرد سر کار و دیتیل ان جی او رو هفته دیگه با هم دیسکاس می کنیم

این سوپروایزر من آدم خیلی جالبیه که اصلا نمی دونه یه عدد زن خاورمیانه یی بودن چه باری رو برای همه عمر رو دوش آدم می ذاره و نمی دونه این من جدید خودم رو بیشتر از همه می ترسونه و این خوش بودن تو گوشه امن خودم این سر دنیا و اصرارم به فراموش کردن خیلی چیزا دل خودم رو بیشتر از هر کسی به درد میاره

شاید هم راست می گه
شاید تقصیر سه هزارتا چیز دیگه باشه
شاید اون من قدیمی دوباره سر و کله اش پیدا شه
و من دوباره بشم یه آدمی که فکر می کنه تغییر همه جا ممکنه
حتی اونجایی که یه روزی خونه بوده



search