۱۶ شهریور ۱۳۸۷



می دونم باید یه روز تلفن رو بردارم و باهات حرف بزنم
داره بارون میاد و من نشستم پای پنجره و دارم فکر می کنم چی چی بهت بگم

مودبانه بگم متاسفم؟
احمقانه بگم غصه نخور همه چی درست میشه؟
مثل یه مشاور خوب بگم آه می دونم چقدر سخته
مثل یه بودایی معتقد بگم آخر کار همه مرگه و تازه مرگ خیلی هم چیز خوبیه ببین چه درسی باید بگیری از این ماجرا؟
یا راستش رو بگم؟
بگم که قلبم داره پاره می شه؟
که فکر می کنم کاش من بودم جای تو؟
که عاشقتم و از دست این دنیای عوضی عصبانیم؟
که هیچ باور و اعتقادی درد رو کم رنگ نمی کنه؟
که احساس می کنم یه چیزی داره از تو تیکه تیکه ام می کنه؟

چند بار اینا رو با هم گذروندیم و پا شدیم و خودمون رو تکوندیم و راه افتادیم؟
چند بار حیرون موندیم که چطور آسمون هنوز سر جاشه و ستاره ها توشن و خورشید هنوز صبحا در میاد و ماه شبا در میاد و آدما تو خیابونا راه می رن و دست هم رو می گیرن و می خندن و غذا می خورن و نفس می کشن و دنیا همچنان پا برجاست و زندگی قلب تیکه پاره شده ما به هیچ جاش نیست؟
چند بار؟
اون بار که تلفن زنگ زد و خبر مرگشو داد؟
و تا صبح منتظر بودم که دوباره زنگ بزنه و بگه همه اش یه شوخی بود؟
وقتی تو بیمارستان نشسته بودم منتظر اینکه یکی بیاد بگه بابا نمرده؟
و هیچ کس نیومد؟
وقتی لام لام مرد و تا آخرین لحظه منتظر دیدن من بود؟
و من اینجا داشتم ته توی رابطه بین میزان تماس های پوستی در بچگی با سلامت روانی در بزرگسالی رو در می آوردم؟

هر بار فکر کردیم دیگه نمی تونیم
هر بار بلند شدیم
خودمون رو تکوندیم و راه افتادیم
هر بار قلبمون تیکه تیکه شد
ولی تونستیم
هر بار تونستیم

پاییزه
من همیشه عاشق پاییز بودم
پاییز این بار انگار هیچ فرقی با هیچی نداره

تو هستی
هنوز
و باید بمونی
چون زخما هنوز تازه ان
و این بار نمی خوام که بیافتم
و تو هم اجازه نداری که بیافتی
و دنیا هم غلط کرده خلاف میل ماها رفنار کنه

این فقط یه موجه
و وقتی که گذشت
ما می پریم
و میگیم
الا ای موج دیگر
بیا بی تاب بگذر

و باز هم می پریم
و پاییز باز دوباره بوی پاییز می گیره

یکی از همین روزا گوشی رو بر می دارم
و بهت می گم سلام انتر
نمردی هنوز؟
دارم میام که با هم بریم آتیش بسوزونیم

حالا می بینی



search