می دونم باید یه روز تلفن رو بردارم و باهات حرف بزنم
داره بارون میاد و من نشستم پای پنجره و دارم فکر می کنم چی چی بهت بگم
مودبانه بگم متاسفم؟
احمقانه بگم غصه نخور همه چی درست میشه؟
مثل یه مشاور خوب بگم آه می دونم چقدر سخته
مثل یه بودایی معتقد بگم آخر کار همه مرگه و تازه مرگ خیلی هم چیز خوبیه ببین چه درسی باید بگیری از این ماجرا؟
یا راستش رو بگم؟
بگم که قلبم داره پاره می شه؟
که فکر می کنم کاش من بودم جای تو؟
که عاشقتم و از دست این دنیای عوضی عصبانیم؟
که هیچ باور و اعتقادی درد رو کم رنگ نمی کنه؟
که احساس می کنم یه چیزی داره از تو تیکه تیکه ام می کنه؟
چند بار اینا رو با هم گذروندیم و پا شدیم و خودمون رو تکوندیم و راه افتادیم؟
چند بار حیرون موندیم که چطور آسمون هنوز سر جاشه و ستاره ها توشن و خورشید هنوز صبحا در میاد و ماه شبا در میاد و آدما تو خیابونا راه می رن و دست هم رو می گیرن و می خندن و غذا می خورن و نفس می کشن و دنیا همچنان پا برجاست و زندگی قلب تیکه پاره شده ما به هیچ جاش نیست؟
چند بار؟
اون بار که تلفن زنگ زد و خبر مرگشو داد؟
و تا صبح منتظر بودم که دوباره زنگ بزنه و بگه همه اش یه شوخی بود؟
وقتی تو بیمارستان نشسته بودم منتظر اینکه یکی بیاد بگه بابا نمرده؟
و هیچ کس نیومد؟
وقتی لام لام مرد و تا آخرین لحظه منتظر دیدن من بود؟
و من اینجا داشتم ته توی رابطه بین میزان تماس های پوستی در بچگی با سلامت روانی در بزرگسالی رو در می آوردم؟
هر بار فکر کردیم دیگه نمی تونیم
هر بار بلند شدیم
خودمون رو تکوندیم و راه افتادیم
هر بار قلبمون تیکه تیکه شد
ولی تونستیم
هر بار تونستیم
پاییزه
من همیشه عاشق پاییز بودم
پاییز این بار انگار هیچ فرقی با هیچی نداره
تو هستی
هنوز
و باید بمونی
چون زخما هنوز تازه ان
و این بار نمی خوام که بیافتم
و تو هم اجازه نداری که بیافتی
و دنیا هم غلط کرده خلاف میل ماها رفنار کنه
این فقط یه موجه
و وقتی که گذشت
ما می پریم
و میگیم
الا ای موج دیگر
بیا بی تاب بگذر
و باز هم می پریم
و پاییز باز دوباره بوی پاییز می گیره
یکی از همین روزا گوشی رو بر می دارم
و بهت می گم سلام انتر
نمردی هنوز؟
دارم میام که با هم بریم آتیش بسوزونیم
حالا می بینی

9 comments:
It is simply Fall again...
زخمه چه خوش کنار دل پاییز نشسته. انگهو دلواپسی که کنج دل آدم باشه.
غصه نخور یا کریم یا کریم - دوباره پر میگیری
www.youtube.com/watch?v=Ccj_qZQNShk
مصطفی
همين هفته پيش من و دوستي تو بغل هم مست لب دريا داشتيم مي رفيتم. فشارش افتاد و قلبش ايستاد... زنده موند و الان سالم و سر حاله...
اما وقتي كسي كه دوستش داري داره تو دستات مي ميره...كسي كه دوستش داشتم داشت تو بغل من مي مرد...
(روزهاي بعد دور هم چند نفري كافي شاپ نشستيم و صحبت كرديم و گفتم براشون من ناراحتم و يه چيزيه شبيه
Critical Incident Stress
و خوب شدم)
اما هنوز بغضم مي گيرم...
تو بغلم... يا راه دور...
هيچوقت اينطور احساس نكرده بودم وقتي عزيزي داره مي ميره چي بر من مي گذره
وقتي كسي كه دوستش داري داره تو دستات مي ميره...، يا نه...دور يا تو بغلت...، وقتي كسي كه دوستش داري داره مي ميره...
جدایی خیلی سخته هر چقدر هم قوی باشی سخته برای رفته کمتر سخته تا برای مونده هرچقدر آدم بزرگتری باشد پر شدن جایش سخت تر است.
نمیدونم چرا گریه ام گرفت شاید چون منم وسط یک موج گیر کردم که شده گرداب و نمیگذره ولی اگر گذشت شاید بازم بگم یالا یک موج دیگه
نمی تونم در مورد این نوشته ها هیچی بگم
گیج شدم...
اجازه می دید که شما رو لینک کنم؟
beautiful piece and very sad. Yes, some how magically we survive, always...
خوبی؟ کوشی؟ یه چیزی بگو.
ارسال يک نظر