۵ مهر ۱۳۸۷ ه‍.ش.



حالم خوبه
هنوز هر روز مدیتیشن می کنم
وسطش خوابم می بره و بیدار که می شم یادم نمی آد کی شروع کرده بودم کی باید تموم کنم

هنوز هم می نویسم
گیرم یک خط اول رو فقط
واسه بقیه اش کم می آرم


خوبم
فقط تلخ شدم
مثل کون خیار
و غصه تون رو می خورم که اونجایین
حالا بگو بابا این قدرام بد نیست
من که می دونم
می دونم که آدم ها انگار مسخ شده ان


برات حرف می زنم
از کارم
از تنهاییام
از ظرف های نشسته تو سینک
از زنهای کتک خورده
از درسهایی که رو هم انبار شده

نمی بینمت
تو از تو یه کادر مستطیل شکل با من حرف می زنی
ومن تایپ می کنم و تایپ می کنم
و غر می زنم
و گریه می کنم
و حرف می زنم
تو غرهامو می بینی
حرف هامو می بینی
گریه هامو نمی خوام ببینی
تو حرف می زنی
نگران میشی
باز هم حرف می زنی
با هم می خندیم

اوضاع خوبه؟
همه چی خیلی خوبه

ما از توی یه مستطیل با هم حرف می زنیم
ما همدیگه رو نمی بینیم

تو به من میگی مگه ما چقدر زنده ایم؟

من فکر میکنم
چه خوبه که این پنجره های مستطیل شکل هستن
چه خوبه که تو هستی

ما همچنان همدیگه رو نمی بینیم

ولی من می دونم که سفیدی بین این خط ها رو فقط تو می تونی بخونی
و اشکای بی صدا رو
و خنده های الکی رو
ببینی

سکوت بین حرفات رو فقط من می شنوم
و همه اون چیزایی رو که نمی گی
فقط من می دونم
ما از دلتنگی هامون با آدم ها حرف نمی زنیم
چون یا می دونن
که دیگه گفتن نداره
یا نمی بینن
که دیگه گفتن نداره

دیشب خوابت رو دیدم برادر جان
دست هم رو گرفته بودیم
داشتیم بالای شهر پرواز می کردیم
از اون پروازا
که من دانم و تو دانی

خوبم دیگه
خوشبختم
مگه آدم تو زندگی واسه خوشبخت بودن چی بیشتر از شماها می تونه بخواد؟




۱۶ شهریور ۱۳۸۷ ه‍.ش.



می دونم باید یه روز تلفن رو بردارم و باهات حرف بزنم
داره بارون میاد و من نشستم پای پنجره و دارم فکر می کنم چی چی بهت بگم

مودبانه بگم متاسفم؟
احمقانه بگم غصه نخور همه چی درست میشه؟
مثل یه مشاور خوب بگم آه می دونم چقدر سخته
مثل یه بودایی معتقد بگم آخر کار همه مرگه و تازه مرگ خیلی هم چیز خوبیه ببین چه درسی باید بگیری از این ماجرا؟
یا راستش رو بگم؟
بگم که قلبم داره پاره می شه؟
که فکر می کنم کاش من بودم جای تو؟
که عاشقتم و از دست این دنیای عوضی عصبانیم؟
که هیچ باور و اعتقادی درد رو کم رنگ نمی کنه؟
که احساس می کنم یه چیزی داره از تو تیکه تیکه ام می کنه؟

چند بار اینا رو با هم گذروندیم و پا شدیم و خودمون رو تکوندیم و راه افتادیم؟
چند بار حیرون موندیم که چطور آسمون هنوز سر جاشه و ستاره ها توشن و خورشید هنوز صبحا در میاد و ماه شبا در میاد و آدما تو خیابونا راه می رن و دست هم رو می گیرن و می خندن و غذا می خورن و نفس می کشن و دنیا همچنان پا برجاست و زندگی قلب تیکه پاره شده ما به هیچ جاش نیست؟
چند بار؟
اون بار که تلفن زنگ زد و خبر مرگشو داد؟
و تا صبح منتظر بودم که دوباره زنگ بزنه و بگه همه اش یه شوخی بود؟
وقتی تو بیمارستان نشسته بودم منتظر اینکه یکی بیاد بگه بابا نمرده؟
و هیچ کس نیومد؟
وقتی لام لام مرد و تا آخرین لحظه منتظر دیدن من بود؟
و من اینجا داشتم ته توی رابطه بین میزان تماس های پوستی در بچگی با سلامت روانی در بزرگسالی رو در می آوردم؟

هر بار فکر کردیم دیگه نمی تونیم
هر بار بلند شدیم
خودمون رو تکوندیم و راه افتادیم
هر بار قلبمون تیکه تیکه شد
ولی تونستیم
هر بار تونستیم

پاییزه
من همیشه عاشق پاییز بودم
پاییز این بار انگار هیچ فرقی با هیچی نداره

تو هستی
هنوز
و باید بمونی
چون زخما هنوز تازه ان
و این بار نمی خوام که بیافتم
و تو هم اجازه نداری که بیافتی
و دنیا هم غلط کرده خلاف میل ماها رفنار کنه

این فقط یه موجه
و وقتی که گذشت
ما می پریم
و میگیم
الا ای موج دیگر
بیا بی تاب بگذر

و باز هم می پریم
و پاییز باز دوباره بوی پاییز می گیره

یکی از همین روزا گوشی رو بر می دارم
و بهت می گم سلام انتر
نمردی هنوز؟
دارم میام که با هم بریم آتیش بسوزونیم

حالا می بینی



search