۴ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.




زمستونا دوست دارم برم جلوی خونه هایی که شومینه هیزمی دارن واستم باد بوی چوب سوخته رو با برف بشونه رو صورتم بعد بیام خونه تو بگی موموی دودی من

زمستونا من دوست دارم تکیه بدم به پشتی پامو دراز کنم زیر لحاف کرسی با نوک انگشتای پام بزنم به نوک انگشتای پات که اون طرف کرسی هستن و همیشه گرم تر از انگشتای منن بعد تند تند همه بادوم ها و کشمش هاو آلوچه های توی بشقاب روی کرسی رو بخوریم بعد تو بری از تو اتاق یه کتاب بیاری و تا بری و بیای یخ بزنی بعد کتاب به دست بچپی بغل من و تو زمستونا همیشه بغلت بوی گرما میده و بوی بهار نارنج و بوی از خوشی مردن

تو زمستونا دوست دارم با هم کتاب بخونیم و سر فلان شعر مولانا و فلان جمله کگارد با هم کل کل کنیم ولی فقط یه کم کل کل کنیم و بقیه اش رو تو بغل هم هیچی نگیم و تو بوی بهار نارنج بدی و گرما
و من هر شب بهت بگم یادته دفعه اول که بغلم کردی چی گفتم بهت؟ و تو اصلا انگار نه انگار که من هر شب همین رو ازت می پرسم بگی چی گفتی؟ بعد من بگم گفتم و اغوشت اندک جایی برای مردن و اندک جایی برای زیستن؛ تو هم اصلا نفهمیدی من چی گفتم و تو بخندی و بگی خیلی هم خوب فهمیدم چی میگی و همین جور بخندیم و تو بوی بهار نارنج بدی و گرما
بوی از خوشی مردن

تو زمستونا دوست دارم اسکی کنم
و خودم رو از اون بالا ول کنم پایین
از اون بالای بالا به اون پایین پایین
و اصلا فکر نکنم و اصلا نترسم اصلا سردم نباشه و اصلا غصه نداشته باشم و اصلا تنها نباشم
و برسم اون پایین
و تو بگی اسکی بالته هان؟
و من بگم اسکی بالمه
بعد بوسم کنی و من دوباره برم اون بالای بالا و با بالام که کف پاهام چسبیدن پرواز کنم تا اون پایین پایین و اصلا نترسم و اصلا سردم نباشه و اصلا غصه نداشته باشم و اصلا تنها نباشم و تو اون پایین منتظرم باشی

تو زمستونا دوست دارم مریض شم
تب کنم
بعد همه چیز یه شکلی بشه
صداها دور شن ستاره ها بیان زیر پتو برن تو جیبم
آسمون شب بیاد پایین پایین یه وجبی پیشونیم
همه چی یواش یواش شه
تو بیای بغلم بخوابی با یه حوله خیس تو دستت
ماه تو بغلت
بوی بهار نارنج بدی و گرما
بوی از خوشی مردن

تو زمستونا دوست دارم من باشم و تو
و بوی گم شده بهار نارنج و گرما
و پوست تنم و انگشتای تو
و ستاره های تو جیبم و ماه تو بغلت
و یه عالمه سبز و آبی و طلایی تو یه عالمه سفید


تو زمستونای گم شده قدیمی




search