۱۰ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.



گل مریم جانم
پرسیده ای چه خبر
نگفتی ولی از کجا خبر می خواهی؟
از شهر کوچک بی هیجان ما؟
از دنیا؟
از دل من؟

چه خبری می خواهی؟
آنچه در ظاهر است؟
آنکه واقعی است؟

در ظاهر در شهر کوچک بی هیجان ما که همه جمعیتش با حساب سنجاب ها و راکون هایش می شود صد هزار تا و و ناراحت کننده ترین اتفاق هر روزه اش ترافیک پنج دقیقه ای ساعت چهار و نیم بعد از ظهر است و خبرساز ترین اتفاقش گیس و گیس کشی گربه خانم مک کورمک با سگ آفای جونز است و روان شدن صد و بیست و پنج ماشین بوق بوق کنان آتش نشانی و آمبولانس برای کمک به آنها خبری نیست.

ولی من می دانم که در همین شهر خوب کوچک تمیز آقای چ با مدرک دکترای اقتصاد پیتزا دلیوری می کند و کسی تحویلش نمی گیرد و حاضر است اینجا بمیرد ولی بچه هایش را به پاکستان برنگرداند و بچه هایش هر روز در مدرسه مسخره می شوند چون پشمالو هستند و کلاه های عجیب غریب به سرشان می گذارند
من می دانم که خانم ج یکی از این هزار باری که زنگ می زند به crisis line و می گوید که از تنهایی آخر خودکشی می کند و ما حرفا های قشنگ قشنگ تحویلش می هیم، این کار را می کند و دخترش از ونکوور می آید و در مراسم خاک سپاری اش شرکت می کند و غر می زند که پول بلیط هواپیما گران است و می رود که به کارش برسد.
من می دانم که پیرمرد همسایه که تنهاست و الزایمر دارد فقط منتظر این است که کسی گاهی برایش سوپی ببرد و هیچ کس این کار را نمی کند چون همه خیلی گرفتارند.

از دنیا برایت بگویم چه خبر؟
دیگر عددها یادم رفته

نمی دانم هر ثانیه چند زن وقت زایمان در افغانستان می میرند
نمی دانم در آفریقا هر ثانیه چند بچه در اثر مالاریا می میرند
نمی دانم در سودان هر هر روز چند بچه برای آدم کشی دزدیده می شوند
نمی دانم در همه جای دنیا در هر روز چند نفر پایشان را در برخورد با مین های زمینی از دست می دهند
نمی دانم در مصر هر روز چند دختر بچه ختنه می شوند
نمی دانم این روزها در غزه هر روز چند نفر تکه تکه می شوند
نمی دانم در تانزانیا اعضای بدن چند نفر هر روز به اسم مبارزه با جادوی سیاه از هم دریده می شود
نمی دانم در تهران هر روز چند بچه در اثر آلودگی هوا آسم می گیرند چند نفر سکته می کنند
نمی دانم روزی چند دختر توسط برادرها و پدرها و عموهای غیرتی شان کشته می شوند
می بینی؟
من نمی دانم در دنیا چه خبر است

از دل من اگر خبر خواسته باشی
خوبم
باورش با خودت


فدایت
شادی

۱۱ آذر ۱۳۸۷ ه‍.ش.



بعضی وقتا قلبم می خواد پاره شه
بعصی وقتا مغزم می خواد بترکه
بعضی وقتا یادم می ره که با خودم قرار گذاشته بودم کور شم نبینم
بعضی وقتا دردم میاد
اونقدر که یه چیزی تا زیر گلوم میاد
ولی بیرون نمیاد
بیرون نمیاد لعنتی

از زور بیچارگی
از زور حرص

چشام رو می بندم می شم راحله می شم فاطمه
می شم مادری که به بچه اش جلوی چشمش تجاوز می کنن
می شم زنی که صدایی نداره
زن هایی که صدا ندارن

بعضی وقتا
بعضی شبا
من قلبم تیکه و پاره است



search