۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

سنگ سبز و سگ گوندولا ران و ایوان تورگنیف





از کانادا گزارش می دم
از یک شهر کوچک که توش لازم نیست در خونه ها قفل بشن
از یک خانه با سقفی آبی که توش بوی قورمه سبزی پیچیده
از کنار یک پنجره رو به یک کوچه بن بست که تهش یک میدون کوچک داره که بچه ها بعد از مدرسه دورش دوچرخه بازی می کنن
از روی یک صندلی آبی که عقب جلو می ره و اسمش به فارسی نمی دونم چی هست و به انگلیسی هست rocking chair
گزارش می دم که امروز حالم بد بود
که دلم برای برادره تنگ شده بود
که دلم برای برادرا تنگ شده بود
که بغضی داشتم که اشک نمی شد
که بغضام بیشتر وقتا اشک نمی شن
می شن گردو می پرن تو گلوم
که خیلی کار داشتم
که نمی دونستم اول برم سراغ کدومش
که هی می خواستم گریه کنم هی نمی شد
که هی می خواستم به یکی زنگ بزنم ولی نمی دونستم باید به کی چی بگم
که رفتم بیرون الکی گاز دادم تو خیابونا
بعد رفتم یک عدد چیکن پات پای خریدم
و رفتم خونه دوستای خیلی پیرم
اسمشون جیمز و جون هست و نود و یک ساله و نود و سه ساله هستند
ما این طوری با هم دوست شدیم که پنج سال پیش ها اونا کوبیدن به ماشین من و خیلی ترسیده بودن و من بردمشون خونه شون و براشون قهوه درست کردم و گفتم به پلیس زنگ نمی زنم که بیاد بگه پیر شدین و دیگه نباید رانندگی کنین و بغلشون کردم و دوستشون داشتم
و بعد ما با هم چیکن پات پای خوردیم و من داد زدم براشون چون گوش هاشون خوب نمی شنوه و گفتم که دلم برای برادرم تنگ می شه و گریه دارم و گریه ام نمیاد و بعد یک شکم سیر گریه کردم و حالم خوب شد و بعد جون یک دستبند بهم داد که مال مامان بزرگش بوده و نقره است با یک مدل سنگ سبز و آبی خیلی خوشگل عجیب و من مردم از خوشی نه برای دستبنده برای جون که فهمیده بود این دستبد مدل منه و برای با دستای خیلی خیلی لرزون کادوش کرده بود و صبر کرده بود من از ایران بیام تا بدتش بهم
و همین طور خوش بودم و اومدم خونه و آقای پستچی پشت سر من اومد پارک کرد و یک بسته داد دستم و گفت بفرمایین مال شماست و من اومدم خونه و بازش کردم و توش رو که دیدم و کارتش رو که خوندم مردم از خوشی و این قدر مردم از خوشی که گریه کردم
و این دوست من از اون آدم هاست که همین جوری آدم نشسته یکهو یک سبد گل میاد یا یک سه پایه دوربین میاد یا یک کتاب با عروسک های انگشتی میاد برای پسرک یا یک سگی میاد که شکل گوندولا ران های ونیزه و اگه کسی گوندولا سوار شده باشه می دونه که چه خوب و رمانتیکه و گوندولا ران ها صداهای قشنگی هم دارن و برای آدم آواز هم می خونن مثل همین سگی که توی یک بسته برای من اومد و آدم فوری می فهمه که کار خودشه این مدل کارها و سگ گوندولا ران هی برای ما خوند و رقصید و من و پسرک خیلی خوش بودیم و برای همین گفتیم بریم به یک دوست پیر دیگه سر بزنیم که آلزایمر داره و هشتاد سالشه و سوپ خیلی دوست داره و ما هم سوپ اضافه داشتیم تو خونه و اسمش لسلی هست و اصلا مال لهستانه.
سوپ خوردیم و پسرک یک گلدون شکوند و لسلی گفت برام یک کتاب گذاشته کنار که خیلی قدیمیه و مال یک نویسنده روسه و با اینکه اون از روس ها هیچ خوشش نمیاد ولی من رو که اجدادم آدم های روسی بودند دوست داره و برای همین کتاب رو می ده به من و من مردم از خوشی نه برای کتابه برای لسلی که رفته همه اتاق زیر شیروونی رو بالا پایین کرده دنبال کتابی گشته که اسم نویسنده اش یادش نبوده و هیچی ازش یادش نبوده و دونه دونه اسم همه نویسنده ها رو خونده و از تلفظ اسم تورگنیف فهمیده که این همونه که همشهری اجداد من بوده. خاکش رو پاک کرده پیچیدتش تو یک کاغذ کادوی کهنه و دادتش دست من
و این شد که حال بد من شد حال خوب من در عصر یک روز بهاری
چون ادم هایی هستند که دوستشون دارم
و آدمهایی هستند که من رو دوست دارن
و همین برای اینکه یک آدم حالش خوب بشه از بس هم بس تره
اصلا همین برای اینکه آدم حالش خوب باشه هم بس بسه
من گزارش می دم از یک کره خاکی
از کنار یک پنجره
که حالم خوبه
و قلبم آرومه
و خوشبخت و متشکرم



search