۲۰ خرداد ۱۳۸۸




مامان می گه ببین من رو تو این سن سال به چه کارایی وادار می کنی . رفتم تو صف
می گم چه صفی؟
می گه عین بچه مدرسه ای ها یکی یه روبان سبز هم بهمون بستن. کم تو صف مرغ و شیر واستاده بودیم حالا هم رفتیم تو صف موسوی. می گم آفرین خب چه خبر بود؟. می گه هیچی ناهار رفتیم با سیمین اینا رستودان اروند کنار* کباب گرفتم ولی بعدش امیر گفت باقالی پلوهاش خوبه اونجا دفعه دیگه باقالی پلو می خورم. میگم مامان تو خیابون چه خبر؟ آخه چرا اینقدر شکمویی تو؟
میگه مامان جون نمی گم دل نبندی یهو این مرتیکه در آد از صندوق غصه بخوری ولی خیلی خوب بود کلی هم با این جوونا داد و بیداد کردیم. بعدش هم رفتیم رو اون نیمکته که همیشه با برادر کوچیکه می نشستیم نشستم باهاش کلی حرف زدم و اومدم خونه ولی هنوز مردم تو خیابونن صداشون رو می شنوی؟

*اسم رستوران رو مطمئن نیستم. یه اروندی داشت توش


search