۲۲ خرداد ۱۳۸۸





اون روز که بهت زنگ زدم جلسه آخر مشاوره ام با آبمابا بود. گفت داره می ره تورنتو. اونجا تعداد سودانی ها بیشتره. گفت می خواد کسی رو پیدا کنه از قوم و قبیله خودشون که بچه اش رو وقتی خودش مرد بسپره دستش. آبمابا ایدز داره. تو سودان اسیر بوده. هر روز این قدر بهش تجاوز می کردن که بی هوش می شده. واسه همین مطمئن نیست روزی چند نفر بهش تجاوز می کردن. پسرش و شوهرش رو جلوش سر بریدن. اول جلوی اونا بهش تجاوز کردن. حالا نمی دونه بچه توی شکمش مال شوهرشه یا مال تجاوزها. می گه دلش بهش می گه مال شوهرشه. من به حرف دل دیگه خیلی هم باور ندارم. این رو ولی بهش نمی گم. برام یه شال گنده رنگی آورده. مال خودش بوده. برای تشکر. می ره که چند وقت دیگه-چند سال دیگه-چند ماه دیگه- کی میدونه با ایدز آدم کی می میره- تو تورنتو بمیره و بچه اش رو بسپره دست یکی که هنوز نمی دونه کیه.
وقتی رفت من نشستم زار زار گریه کردم. بعد رفتم خرید. بارون می اومد. نودل و گوشت چرخ کرده و انگور و ماست و نون ایتالیایی. پسرک نون ایتالیایی خیلی دوست داره. پیاز رنده کردم با گوشت قاطی کردم با زردچوبه و بقیه خرت و پرت ها. قلقلی شون کردم انداختمشون تو روغن داغ. جیز جیز کردن. روغن پرید رو گاز.
زنگ زدم به مامان. باز هم صداش گریه ای بود. باز هم گفت خواب بوده. باز هم دروغ گفت. باز هم من فهمیدم دروغ می گه. به هم دروغ گفتیم که همه چی در دو طرف خوبه.

برنج سیاه رو آبکش کردم. براکلی و قارچ و پیاز رو تند تند تفت دادم. با قلقلی ها و برنج قاطی کردم.
وایا کان دی یوس داشت می خوند. دلم خواست با یکی حرف بزنم. حالم یه کوفتی بود بین بد و خوب. مثل همون روزی که بسته ات رسید بازش که کردم حالم خوب شد.
یه چایی ریختم نشستم رو مبل نارنجی. بهت زنگ زدم. گفتی داری شام درست می کنی. یادمه پیش خودم فکر کردم خوش به حالش رو گاز شعله ای غذا می پزه نه رو گاز الکتریکی. گفتی خیابونا شلوغن. دلم ضعف رفت از رویای یه مملکتی که نترسم از پشیمونی اگه بخوام برگردم توش. الان که دارم اینا رو می نویسم احمدی نژاد هفتاد در صد رای های شمرده شده رو داره. تو دلم یه سوسک گنده با پاهای تیغ تیغی داره راه می ره.

حرفمون که تموم شد بارون بند اومده بود. همه چی رو شسته بود برده بود.






search