۲۸ خرداد ۱۳۸۸

از سخت جانی خود




هر روز ساعت هفت پا می شم. هر روز وقتی بیدار می شم یادم میاد چه خبره. هر روز وقتی یادم میاد چه خبره نفسم می گیره. نفسم که برگشت لپ تاپ رو باز می کنم و دراز کش خبرا رو می خونم. امروز هم مثل این چند روز. پا شدم. نفسم از تلخی به یاد آوردن این که بیدارم و واقعیته و داره اتفاق می افته بند اومد. صبحم رو با فیس بوک و توییتر شروع کردم
با گریه
با امید
با نا امیدی
با لبخند
با ترس
با بغض
با غرور
با نفرت
با خشم
با ترس
با شجاعت
با تنهایی
با دلتنگی
با همه اون آدمای توی عکسا و فیلما
روحم از تجربه این همه حس متفاوت و متناقض در عرض پنج دقیقه درد گرفت. رفتم بیرون. مثل همه این چند روزه از این همه آرامش جا خوردم. پلیس دیدم. مثل همه این چند روزه زهره ام ترکید از ترس پلیس. رفتم بانک پول بگیرم.مثل همه این چند روزه جا خوردم که شیشه هاش نشکستن. رفتم قهوه بگیرم. مثل همه این چند روزه غریبه بودم وسط آدمایی که صاف صاف راه می رفتن. و می خندیدن. و دنیاشون یهو زیر و رو نشده بود. و صدای گلوله نمی دونستن چیه. و باتون برقی نخورده بودن. و با بچه هاشون نشسته بودن کیک و شیر و قهوه می خوردن و قرار استخر آخر هفته می ذاشتن. انگار روحم تو ایران باشه. بالا سر اون دانشجوی کتک خورده. پیش اون پدر مادری که بچه شون رو از دست دادن. پیش اونایی که تو زندانن، که دارن شکنجه می شن. بغل اونایی که ساعت ها در سکوت و با آرامش راه می رن. تنم اینجا. انگار کن یه تن بدون روح

تلویزیون بانک داره ایران رو نشون می ده. کارمند بانک می گه من نمی دونم اون مردم چقدر می تونن شجاع باشن یا خسته باشن که از جون خودشون و بچه شون بزنن. بعد یه خانومی رو نشون می ده که بچه اش تو بغلش خوابیده قاطی جمعیت. می گم کشور منه اینا هموطن هام هستن.بلند می شه تقریبا داد می زنه اوه مای گاد.سه هزار تا سوال می پرسه. می گه با هر کی توایران حرف زدی بگو من و خانواده ام شبا براشون شمع روشن می کنیم و دعا می کنیم.

به استادم- استاد درس آنارشی و متخصص انقلاب های دنیا و سازماندهی جنبش های نافرمانی مدنی می گم باید یه بار دیگه بشینم نت ها و جزوه ها رو بخونم. چند ماه پیش سر کلاس راب- استادمون- از ضرورت به کار بردن خشونت سازمان دهی شده- استفاده از Social Capital- (نیروی توده؟ نیروی اجتماعی؟ کسی ترجمه خوب براش بلده؟) حرف می زد. من  مخالف بودم. ایده آلیست احمقی که من باشم. بحث می کردم که هر تغییر اجتماعی لازمه اش تغییر افراده و تغییر افراد از راه توسعه اجتماعی انجام می شه و نه آنارشی بازی و دوران انقلاب ها گذشته و این حرفا. راب بحث می کرد که این فرآیند بیشتر تو جوامع دموکراتیک یا لااقل نیمچه دموکراتیک جواب می ده و در خیلی جاها و برای خیلی موقعیت ها باید یک رهبر باهوش پیدا شه که از social Capital مردم استفاده کنه و تغییر رو از بالا به پایین صورت بده. منِ مخالف، منِ نادان، منِ هراسان از تجربه انقلاب سی سال پیش، منِ احساس عقل کلی که "ما انقلاب داشتیم پس من می دونم شما نداشتین پس تو نمی دونی"... جریان شعبون بی مخ رو براش تعریف کردم و همه کثافتکاری های پشت پرده تغییرات اجتماعی این مدلی.

بهش می گم می بینی فیلما رو؟ می بینی چه خشم و حرصی و امیدی دارن مردم؟ یک استراتژیست کار کشته که فلان فلان شده هم نباشه با این همه  چه ها که نمی تونه بکنه.
راب می گه حالا با این همه جریانات الان چه حسی داری نسبت به موضع خودت چند ماه پیش؟ تو سرم می گم می گم گه خوردم.

می گه چقدر قیافه ات عصبانیه این روزا و اینکه باید از خشمم استفاده سازنده بکنم و همه ایرانی ها باید از خشمشون استفاده سازنده بکنن. بهش می گم هر چی رو بفهمی یه چیز رو نمی فهمی. خشم ما از یه جنس دیگه است. با خشم شماها فرق داره. خشم شما عصبانیته، خشمه. مال ما بغضیه که گریه نشده. تحقیریه که گریه نشده. زجریه که گریه نشده. غمیه که گریه نشده. خشم ما بغض و آه و اشک ماست

search