۴ مرداد ۱۳۸۸

25 تیر- تورنتو



داریم راه می ریم. همه شعار می دن. یار دبستانی می خونن. عکس زندانی ها و کشته ها رو گرفتن دستاشون یا سنجاق کردن به خودشون. من بغض دارم. نمی تونم شعار بدم. نمی تونم حرف بزنم. صداهایی که از گلوم در میان مثل خر خر گوسفندیه که دارن سرش رو می برن.

یک دختر بچه هفت هشت ساله داره با مامان باباش راه میره. غر می زنه. می گه I am tired. I wanna go home
مامانش می گه مامان جان ایران کشور تو هم هست.
می گه No, it is YOUR country, not mine

ناتالی با دوستاش از عفو بین الملل اومدن. متیو بهم می گه یک چیز خیلی جالب! دماغ زن های ایرانی دو مدل داره فقط. بعد یک دماغ عملی رو نشون می ده می گه یا همه این شکلی هستن و بعد یک عمل نشده رو نشون میده می گه یا این شکلی. بعد می گه genetic trend جالبیه. بعد می گه تو هم جزو دسته اولی هستی. براش توضیح می دم که داستان چیه. نا امید می شه که آبزرویشنش بی خود بوده. ناتالی می گه ببخشید این رو می گم قصدم بی احترامی به علت جمع شدنمون تو این راه پیمایی نیست ولی زن های ایرانی خیلی خوشگل هستن.

عکس می گیرم. بغض می کنم. گریه نمی کنم. لبخند می زنم به پلیس های اسب سوار. امیدوار می شم.
امید چیز لعنتی خوبیه


search