۲۷ تیر ۱۳۸۸

دور و برت پر از زن های چشم سبز و چشم عسلی جاویدان و زهرماری های ناب آقای فصیح



یادش به خیر روزایی که هنوز این قدر بزرگ نشده بودم که جلال آریان رو بررسی روانکاوانه بکنم و دویست و سی تا مشکل روحی روانی شخصیتی براش پیدا کنم.
شبایی که با پانی تا دم صبح از تیک و تاک هامون با این پسر و اون پسر از دعواهای تین ایجی با مامان باباها از مایاکوفسکی و سهراب و هسه و کافه شوکا و یار علی با اون کلاهش و اون پسر چشم سبزه که همیشه وایمیستاد دم در کافه زل می زد به من و اون پسر چشم قهوه ای که برای پانی شعراش رو می خوند و جلال آریان که مرد رویایی مون بود و مرد رویاهامون بود و اون پسر چشم سبزه که باید می رفت می مرد چون اصلا هیچ شباهتی به جلال آریان نداشت و اون پسر چشم قهوه ای که باید می رفت گم می شد چون جلال آریان کجا و اون کجا حرف می زدیم.

برادرم چند وقت پیش آخرین کتاب اسماعیل فصیح رو برام فرستاد. خوندمش. دوستش نداشتم. زبان نژاد پرستانه اش و نگاه بعضا سکسیستیش به زن ها. به برادره گفتم یعنی ما اون موقع ها زندگی رو یک جور دیگه می دیدیم یا جلال آریان عوض شده؟

فرقی نمی کنه. جلال آریان اولین معشوق پنهانی من در پونزده سالگی یک تیکه گنده از این تابلوی نقاشی شلم شوربای قاتی پاتی آشفته ای رو که من باشم کشیده. یک تیکه خوب رویایی اش رو.



search