۱۶ مرداد ۱۳۸۸

گلواژه



یک روزی که میدونم دور هم نیست من خسته و هلاک در حالی که دارم فکر می کنم آیا اول شام درست کنم یا لباس ها بریزم توی ماشین یا با پسرک بریم استخر و به جاش پیتزا یا غذای تایلندی سفارش بدیم و بعد عذاب وجدان می گیرم که غذای بیرون به بچه نده زن می خواستی دیشب به جای کتاب خوندن شام امشب رو درست کنی می رسم خونه و می بینم یک ماشین پلیس دم دره. با یک حکم برای بازداشت من. توی ماشین دو تا پلیس هستند و یک نفر از اعضای انجمن حمایت از حقوق غازها و جاناتان ها. جاناتان ها همان مرغ های دریایی هستند- جاناتان مرغ دریایی. به من دستبند می زنند و هلم می دهند توی ماشین. توی دادگاه قاضی که غاز دوست و جاناتان دوست فناتیک است در جواب توضیحات من شیشکی می بندد و مرا محکوم به زندان در سلولی با پنج غاز و پنج جاناتان می کند. همچنین حکم می کند که من باید روزی چاهار بستنی گنده توی نون قیفی های شکری بخورم. بستنی با طعم های گیلاس و چیز کیک- انار و خامه- کارامل و گردو- میکس بری ها شامل توت فرنگی کرنبری رزبری شاتوت. و من زار زار گریه می کنم و داد می زنم که از بستنی متنفرم و قاضی پیروزمندانه به من می خندد و کلاه گیسی سفید فرفری اش را روی کله اش مرتب می کند.

بله پسرک عاشق بستنی من همیشه بستنی اش رو با غازها و جاناتان ها تقسیم می کنه. اون ها دیابت می گیرن و کور می شن و می میرن. اعضای انجمن حمایت از حقوق آن ها پارک ها رو زیر نظر می گیرن و بعد از یک مدتی من دستگیر می شم.




search