۲۰۰۹/۱۰/۳۱

اندر احوالات سومین فارغ التحصیلی



نباید دم راه افتادن یک لیوان چایی می خوردم. نباید بعدش دم تیم هورتونز نگه می داشتم یک قهوه گنده می خوردم. هی نباید توی راه قلپ قلپ آب می خوردم. واسه همین ها بود که تو صف کرایه شنل داشتم از فشار جیش هی خودم رو چپ و راست می کردم. همین جور که خودم رو تکون می دادم داشتم به فارغ التحصیل های جوون نیگا می کردم. همه موهاشون رو درست کرده بودند. با آرایش خوب خوشگل با زنبل زیمبول های عالی رنگ وارنگ با دامن های کوتاه و شلوارهای شیک و تاپ های خوب و ممه های جوان بچه شیر نداده. مثل من در بیست و چاهار سالگی. من همه روز رو مرخصی گرفتم. صبح بچه رو گذاشتم مدرسه خودم اومدم خوابیدم تا یازده. بعد که بیدار شدم وقتی برای حموم نبود. حال و وقت برای ژینگول منگول کردن هم نبود. بابک گفت موهات رو شونه نمی کنی؟ گفتم نه بابا از این کلاه مسخره ها میدن. تو صف شنل که بودم فهمیدم کلاه نمیدن. شنل رو پوشیدم. یواشکی کف دستم تف کردم مالیدم به موهام. تو کیفم دنبال ماتیک گشتم. نداشتم. اومدم پایین. رفتیم تو سالن. من رو با یه پسره جفت کردن گفتن آروم روی موکت قرمز راه برین تا برسین به ردیفتون. پسره وسط راه گفت وای انگار دارم عروسی می کنم. گفتم نترس. گفت نترسیدم دلم خواست. من به خانوم راهنمای صف گفتم دستشویی کجاست؟ گفت اگه بتونی کمی صبر کنی بهتره. بعد هی آقاها و خانوم های فلان و بیسار کاره دانشگاه اومدن حرف زدن. هی جایزه دادن. من هی سر جام وول خوردم. چهل دقیقه بعد شروع کردن صدا کردن فارغ التحصیل ها. یادم افتاد که موبایلم رو ندادم دست بابک. اومدم بذارمش تو جیبم دیدم شلوارم جیب نداره. گذاشتم زیر پهلوی راست شلوارم. محض خیال راحت بند شورتم رو هم انداختم روش. حالا هم جیش داشتم هم استرس اینکه وقتی صدام می کنن برم اون بالا نکنه لیز بخوره بیوفته. آدم های اون بالا لباس های خنده داری پوشیده بودن. مثل مدرسه هاگوارتز بود. به خاطر اچ وان ان وان دست نمی دادن. مثل پت و مت آرنج هاشون رو می کوبیدن به هم. صد نفر جلوی من بودن. من صد بار به این صحنه خندیدم. استوارت بغل دست من نشسته بود. بهم گفت چرا اینقدر می خندی؟ گفتم پت و مت رو می شناسی؟ گفت نه. گفتم خب پس نمی فهمی. استوارت هم شونه هاش رو انداخت بالا. لابد تو دلش گفت دختره مو شلخته خل و چل. ردیف ما رو که خوندن با احتیاط رفتم بالا. امکان داشت جیشم بریزه یا موبایل بیوفته یا هر دو. مدرک کوفتی رو که گرفتم صبر نکردم به احترام بقیه فارغ التحصیلان عزیز. دویدم تا دستشویی. شنل پف پفی بنفش و طلایی با اون شال زشت روش رو پس دادم. یک قهوه گرفتم و رفتیم دنبال پسرک



19 comments:

kasra گفت...

As always it was a great read and of course

C O N G R A T U L A T I O N S

p.s. If you dress up pesarak for Halloween, I hope you decide to put his picture here

Zeinab گفت...

Congratulation on your graduation!

taraaaneh گفت...

به به. خیلی خیلی مبارکه. چرا موقعهای حساس آدم همیشه جیشش میگیره؟
راستی هالوین به شما و پسرک خوش بگذره.

Roshanak گفت...

Shadi jan,
Congratulations! !!!
I wonder why you seem not to care much for your graduation ceremony, I have been like that personally and not taken it seriously. But it's somehow a closure to a period of your life.

Kiss Bardia for me
Cheers!

teng2 گفت...

مبارکا باشه!
ولی بیشتر از این امکان داشت که مراسم پرشکوه فارغ التحصیلی رو پست تعریف کنید؟!

مهرداد امین گفت...

مبارک باشه خانم دکتر

نیکو گفت...

مبارک باشه...معمولن در لحظات حساس مشکلات حساس آدمو ول نمیکنه!
;)

شادی گفت...

ممنون برای همه تبریک ها.

کسری عکس گرفتیم. باید بذارم رو کامپیوتر از تو دوربین. حتما می ذارم و بالاش هم می نویسم برای کسری.

ترانه می تونه مال استرس یا هیجان باشه ولی در مورد من اینبار صرفا اون همه مایعاتی بود که خوردم (یا نوشیدم؟)

روشنک جان
نمی دونم. شاید چون عاشق درس خوندنم و از دانشگاه بیرون اومدن برام خوشایند نیست. شاید هم مال سن باشه. شاید هم ترکیبی از هر دو.

Teng@
قصدم این نبود واقعا ها. یعنی می تونه مراسم باشکوهی باشه اگه وسطش هی یادن نیوفته که برادرت و مامانت نیستن و پسرکت الان تو مدرسه نکنه با یکی تماس داشته باشه که اون اچ وان ان وان داشته باشه و واااای همه کارهای عقب افتاده سر کار رو کی چیکار کنم و آی چه خوب بود دوران دانشجویی و چقدر دلم برای فضای آکادمیک تنگ می شه و از همه بدتر جیش و موبایل بد جا. ولی مطمئنم برای تو مراسم بسیار پر شکوه خوبی خواهد بود. فقط زیاد مایعات نخور قبلش.

شادی گفت...

آهان این رو یادم رفت
مهرداد من دکتر نشدم سومین فارغ التحصیلی یعنی دو تا لیسانس یک فوق با دو گرایش.

thenewcomer گفت...

CONGRATULATIONS!!!
Will I ever reach there? It doesn't feel so, right now...

مهرداد امین گفت...

می دونم اما گفتم از الان خانم دکتر صدات کنم که توی رودربايستی بيفتی و ادامه بدی تا دکترا رو بگيری(شوخی می کنم وگرنه می دونم با بيل هم نمی شه شما رو از درس دور و از دانشگاه بيرون کرد)

رامک گفت...

مبارک باشه خانوم خانوما! ایشالا چهارمی!

nadi گفت...

tabrik migam azizakkkammmmmm bazam tabrik migam

Atash گفت...

khili tabrik migam shadi jan
ishala be salamatop movafaghiate rooz afzoon.
har vaght toronto oomadi ya khasti biayee hatman behem message bede
all the best

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

تبریک میگم شادی جان.
نگران نباش برای انها که علاقه به محیط اکادمیک دارند بالاخره باز هم اتفاق میفته که انجا باشند.
(این هم خطاب به خودم: نشد اتفاقی بیفته و من به موقع تبریک بگم)

cuckoo گفت...

Lesson: Never ever delay something that needs immediate attention :) congradulations

نازنینگ گفت...

تبریک فراوون می گم. امیدوارم همیشه موفق باشید.
تا آخر متن هم منتظر بودم بنویسی گوشیت افتاد توی توالت!

Niloofar گفت...

مبارکــــــــــــــــــــــــــــــه ! :*

فلاوین گفت...

فکر کنم همه به کامنت های تاریخ مصرف گذشته من عادت کرده باشند!
تبریک می گم بت خیلی زیاد
روانشناسی یا شبیه این بوده این سومی؟
چقدر دلم دانشگاه می خواد...