۲۰۰۹/۱۱/۹



بازی تو حیاط خاکی خونه بچگی
لگن آبی رنگی که روزهای تابستون از صبح پر آب میشد
و صلات ظهر سه تا بچه قد و نیم قد توش مچاله میشدن و آب بازی می کردن
کشف بدن هامون
درخت بید مجنون حیاط که همیشه منو می برد به رویا
ماموریت های طولانی مدت بابا و مامان که همیشه یکی از ماها رو که مریض بودیم می انداخت رو کولش و می برد تا اون ور خیابون مطب دکتر نصر
پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و پفک و بیسکویت مینو و تک تک که تو اون روزهای جنگ غنیمتی بود
خواب های توی پشه بند و محو جادوی آسمان و ستاره ها شدن و آرزوی ستاره شناس شدن
اون کیسه بزرگ پر از پفک و شکلات و تک تک و بیسکویت های مینو توی یخچال اتاق انباری که من و برادر بزرگه و برادر کوچکه نمی خوردیمشون و جمعشون می کردیم تا وقتی بابا از ماموریت کردستان و شاهرود و قزوین و ... برگرده و با هم بخوریمشون
و پفک هایی که این وسط پلاستیکی می شدن و ما هنوز از خوردنشون با بابا عشق می کردیم
همون پفک ها و بیسکویت هایی که بعضی وقتها برادر کوچیکه نمی تونست جلوی خودشو رو بگیره و می رفت سراغشون

برادر کوچیکه کوچک بود اون وقتها، خیلی کوچک برای اینکه اون همه چیز خوشمزه توی یخچال باشه و اون نره سراغشون
اون هم فقط به خاطر منتظر بابا بودن

دایی جون و کتاب های تاریخی و علمی که برامون می خرید
پدربزرگ با افسانه های روسی
بابا با مولانا و سهراب خوندن های توی اتاق کرسی
و من و دهن باز و اون همه شعر که هیچی ازشون نمی فهمیدم و عاشق اون همه وزن و تقارنشون بودم

اون بارونی زرد که مامان و بابا از آلمان برام آورده بودن و حسودی همه بچه های مدرسه رو در می آورد

اون وقتها از اختلاف طبقاتی و و برتری کلاسی و ساختارهای اجتماعی چیزی نمی دونستم
اون موقع ها از هیچی هیچی نمی دونستم

مدادهای یک تومنی زرد نازک که خم می شدن و تازه مد شده بودن و آلوچه های پنج زاری دست ساز بابای مدرسه که یواشکی از مامان می خریدیم.... و خوشبختی مطلق با علی ورجه هایی که با زرورق پاکت سیگار بابا و تیر تفنگ ساچمه ای می ساختیم

روزهای جنگ
دایی جون بزرگه چپی من که به زور برده بودنش جبهه
دایی جون کوچکه چپی من که همه دوست های فراریشو می آورد تو خونه
کدوماشون اعدام شدن؟
کدوماشون فرار کردن از ایران؟
کدومشون رو دایی جون گفت تو بیمارستان روانی بستریه؟
کدومشون بود که الان داره با دولت کار می کنه و بچه هاشو برای اسکی می فرسته سویس؟

روزهای هادی و هدا
شب های اخبار جنگ ..... صدای پر هیجانی که که می گفت رزمندگان غیور اسلام امروز... من از هیجان صداش خوشم میومد
مادر جون، مامان بزرگ مامان، که جلوی تلویزیون می نشست، تسبیح می انداخت، به صدام فحش می داد و توی سربازهای توی تلویزیون دنبال دائی جان می گشت

دائی جون بزرگه بعداً با کلی تیر و ترکش توی تنش توی بیمارستانی توی یک شهر دور پیدا شد
دائی جون بزرگه رو دیگه نبردن جنگ، اون موند و همش برای ما کتاب خرید
دائی جون کوچیکه فرار کرد و رفت یک جای سرد دور

شب های آژیر خطر و من و برادر بزرگه و برادر کوچیکه که با بچه های عمو فرهاد زیر پله های سنگی راهرو قایم می شدیم و ریز ریز می خندیدیم
بچه های عمو فرهاد همه میوه ها و غذاها رو تا ته می خوردند و سهم ما رو هم می خوردند وچون زورشون از ما بیشتر بود ما رو می زدند و چون مهمون بودند می شد گاهی ازشون کتک خورد بدون گریه و شکایت

روزهای بمباران و زری جون که می ترسید و جیغ می زد با هر صدای کوچیکی
به خیالش همه صداها صدای بمب بودند
دنبال جای امن گشتن توی دهات کرج
شیدا جون که از ترس بچه اش توی شکمش مرد و ما بچه ها که اصلاً نمی ترسیدیم
شاید چون نمی دونستیم که ترس چیه، همون طور که خوشبخت بودیم چون نمی دونستیم که خوشبختی چیه

انگار ترس آدم ها از شناخته هاست نه از ناشناخته ها

ما همینطور بزرگ می شدیم

بابا دیگه مآموریت نمی رفت
ما دیگه تک تک و پفک و بیسکویت جمع نکردیم
حیات با درخت بید مجنون و بوته گوجه فرنگی و تاب سفیدش شد آپارتمان های کوچک
جنگ که تمام بچگی ما رو پر کرده بود تا بلوغمون اومد
ما دیگه تو لگن آبی جا نمی شدیم
صدام هنوز زنده بود که مادرجون مرد
پدربزرگ هم همون موقع ها بود که مرد
و افسانه های خیال انگیز روسی دیگه فقط یک مشت کلمه شدن توی کتاب

و ما همچنان بزرگ می شدیم



10 comments:

kasra گفت...

I am speechless. This is great Shadi

Thank you

nazaning گفت...

... علی ورجه رو پاک فراموش کرده بودم...
ایستادن توی صف بقالی ها برای خرید سس مایونز که به زور یه شیشه ترشی هم کنارش باید می خریدیم...
دفتر های سهمیه ای که بعضی وقت ها کاغذش کج برش خورده بود و خط هاش مورب بودن و گاهی اون قدر لیز بودن که نمی شد با مداد روش نوشت...
خدا رو شکر که عمق رنج اون روزها رو نفهمیدیم.

Parinaz گفت...

از روزهای دور می آیم...

Enchanted Soul گفت...

Shadi jan,
I can't believe how our childhood have been so much elements in common, it's amazing! I also had a Russian grandfather (my mom's dad) who would tell us russian fables, and all my mom's family were leftest. I had an aunt and uncle that were arrested and were imprisoned for many year, one of my uncles got executed. The uncle that I lost bought my first science and astronomy books and got me interested in science. One of the reasons that I pursued science and astronomy was because of him.
I can't believe what a childhood we went through. I started wandering could we be related? :) 

Enchanted Soul گفت...

The last time I went back to Iran, I couldn't find much trace of my childhood left there. It was as if it never existed or happened before. I was the one carrying the baggage of all these long years around with me. I collected all the books and bits of pieces of my childhood from my parents home and brought them here. I brought with me"Tisto sabz angoshti", " Hanz kuchulu", and all the mir and progress booksand many more of the little stuff that reminded me of my past. I'm hoping to read some of my childhood books to Demian sometday in the future.
It's so sad that after a while, we are the only people that carry the history of us inside us. many people that I've seen, pretended that nothing ever happened.

zeinab گفت...

fekr nakonam to hich nasle digeiy bachehash in hame khatere moshtarak dashte bashan, jaleb bood!

cuckoo گفت...

I second the above: with a couple of changes in names, it is almost my story, written in a simple and beautiful way, very nice post, thanks for sharing

It is almost exciting to see that much similarity among a generations memories :)

BTW, This summer, when I visited Iran, I did the same as "enchanted" and reviewed a lot of memories from the past, turned out to be very depressing though

virtuosogirl گفت...

man ke on moghe nabodam bishter inaee ke neveshtio faghat to filma didam vali bikhial az veblaget khosham omad be man ham sar bezan

Hoghooghdan گفت...

اين ده اطراف كرج اسمش چي بود؟ نكنه با هم مدتي همدهاتي بوديم و خبر نداريم!

دنیا گفت...

اشکمو در آوردی. فک کنم تا چند ثانیه دیگه هق‌هقم هم در میاد.