۲۵ آبان ۱۳۸۸



عصر بعد از کار بردمش کتابخونه. نمایش فیلم بود. توی فیلم یک کشاورزی داره شیر گوسفندهاش رو می دوشه. برمی گرده وسط اون همه آدم دست میکنه تو یقه من با اون یکی دستش گوسفنده رو نشون می ده با این یکی سینه من رو می چلونه. بعد چند ثانیه با تعجب میپرسه ئه ئه! نیش؟ نیش؟ (نیست؟) و بعد با نا امیدی شونه بالا میندازه و می ره می شینه سر جاش که بقیه فیلم رو نگاه کنه


شب تو وان حموم توت می ده (توت = گوز) دستش رو می بره پشتش بگیره توتش رو. توتی گیرش نمیاد. عصبانی میشه. دوباره زور می زنه. یک توت دیگه می ده. دستش همچنان پشتشه. نگاه می کنه تو دستش رو. چیزی توش نیست.عصبانی میشه. لگد می زنه به سطل اسباب بازیش. شروع می کنه به تلاش برای کندن کونش بلکه توتش رو به دست بیاره. چهل و پنج دقیقه توی آب وان فوت کردیم و با نی حباب درست کردیم و به پسرک رو تشویق کردیم به تولید توت های بیشتر تا دستش بیاد که عنصر گاز به دست آمدنی نیست. بیرون که اومدم بس که بادکنک باد کرده بودم و تو آب فوت کرده بودم و دولا راست شده بودم سرگیجه داشتم. رفتم تو چارچوب در. آخم در اومد. پسرک همچین خندید که یک توت گنده داد. دیگه ولی نخواست بگیرتش




search