۴ آذر ۱۳۸۸



می دونی ژان؟ فکر کنم وقتشه که بشینم و تکلیفم رو با همه زن های دیوونه توی دلم روشن کنم. زن های دیوونه ی من دارن پیر می شن. یکی یکی. دارن بی رویا می شن. آدم بی رویا از آدم مرده هم مرده تره. این رو با هم یه جا خوندیم یادته؟ 
باید دستشون رو بگیرم بشینم تو چشاشون نگاه کنم باید باهاشون رو راست باشم. باید بهشون بگم من پیر و کور و بی رویاشون کردم. غصه ام می گیره ژان. غصه. باید بشینم موهاشون رو شونه کنم به سرشون دست بکشم چروک هاشون رو نوازش کنم و بهشون بگم وقتشه که برن خونه شون. بی خود این همه وقت نگهشون داشته بودم ته دلم

نگهشون داشته بودم که فکر کنم معمولی نیستم. پزشون رو به همه بدم بگم ببینین این همون زن دیوونه ای ئه که زندگیش رو گذاشت توی یک کوله پشتی راه افتاد دور دنیا. این یکی رو ببینین این همونیه که توی جنگل های خیس دنیا با مردش خوابید. اوه این یکی این یکی همونه که دلش شکست و دیگه هیچ وقت خوب نشد. اون وحشی ئه همونه که یک روزی نویسنده می شه قبلا هم عکاس بوده بعد هم می خواد نقاش بشه. نگاشون کنین. اون یکی رو خوب نگاه کنین. اون هر شب با رویای خوشحال کردن همه بچه های دنیا می خوابه و هر روز صبح از خونه که می زنه بیرون به خودش می گه امروز همون روزه. من امروز توی دل همه بچه ها یک هپی فیس گنده می کشم. نگاشون کنین. خوب نگاشون کنین. همه زن های شوریده من رو نگاه کنید

دیگه وقتشه ژان. همین روزا می شینم یکی یکی می کشمشون بیرون ولشون می کنم که برن. 
بهشون می گم که اون دختری که زندگیش توی یک کوله جا می شد مدت هاست که گم شده
اون کودکی که نطفه اش روی خیس ترین چمن دورترین جنگل دنیا بسته شد هیچ وقت به دنیا نیومد
هیچ زنی توی این زن تنها  هنرمند شوریده عاشقی نخواهد شد
و من هیچ روزی نخواهم توانست که همه کودکان دنیا رو از همه رنج ها و اشک ها و دلتنگی ها نجات بدم

بهشون می گم که من یک زن خیلی معمولی هستم که صبح ها لباس های معمولی می پوشم و می رم سر یک کار معمولی و غذاهای معمولی درست می کنم و گریه های معمولی می کنم و خنده های معمولی می کنم و روابط معمولی دارم و دادهای معمولی می زنم و خواب های معمولی می بینم و با مرده ها حرف های معمولی می زنم




search