۷ آذر ۱۳۸۸



یک
امی؟
چی مامان؟
امی؟
ئه دایی امیر رو می گی؟
نو
پس چی؟
دستم رو می گیره می بره توی دستشویی کشو رو می کشه رو نوک پا بلند می شه توی کشو رو نشون می ده می گه امی
آهان خمیر. خمیر دندون

دو
امی؟
چی مامان؟
امی؟
آهان خمیر؟
نو. دستم رو می کشه می بره سر کامپیوتر
آهان امیر. دایی امیر. الان خوابه مامان. فردا می بینیمش تو کامپیوتر

سه
می رم دنبالش. داره با هیجان یک چیزی برام تعریف می کنه. با یک دستش می زنه تو سرش. با دست دیگه اش موهاش رو می کشه. وسطش هی میگه الالا الالا. الینا اسم دوست کوچکشه که خیلی دوستش داره. من نمی فهمم چی می گه. سعی می کنم ولی نمی فهمم. کلافه شده. معلمش رو صدا می کنم. میگه تریستان هم عاشق الینا شده. حالا این دو تا سرش با هم دعوا می کنن. امروز الینا دراز کشیده تریستان دویده رفته کنارش دراز کشیده بعد پسرک رفته اون طرفش دراز کشیده بعد یه دونه تریستان نازش کرده یه دونه پسرک. وسط ناز کردن هم هر چند دقیقه یک بار پا شدن یکی این زده تو سر اون یکی اون موی این رو کشیده بعد خانم معلم به جفتشون گفته برن روی صندلی فکر کردن* بشینن راجع به کارشون فکر کنن و خوب که فکر کردن توی چشم هم نگاه کنن و از هم معذرت خواهی کنن. الینا هم یکی یک کتاب برده داده دستشون که حوصله شون سر نره روی صندلی فکر کردن

بهش گفتم زدی تو سر تریستان؟ گفت اس (یس) بعد نشونم داد که موهاش رو هم کشیده. گفتم تریستان دردش اومد؟ گفت یس. گفتم بعدش چی شد؟ گفت الالا بوس. یهو نشستم به غصه های خودم فکر کردم وقتی اولین شکست عشقی اش رو بخوره. چه اشک ها که ممکنه اون تو اتاقش و من تو آشپزخونه در حال پیاز داغ درست کردن بریزیم

* thinking chair



search