۱۲ آذر ۱۳۸۸



سانتا داره میاد به شهر ما. این رو سه هزار و دویست تا خواننده در سر تا سر شهر دارن می خونن. توی مغازه ها کافی شاپ ها رستوران ها کانال های رادیو تنها مرکز خرید شهرمون
ساعت هفت شبه. من دارم می رم خونه مری. مری کریستال مت مصرف می کنه و افسردگی داره و هفت بار زاییده و دولت هفت بار هفت تا بچه اش رو ازش گرفته. مری پنج ماهه حامله است. موبایلش رو قطع کرده روم. میدونم که خونه نیست. حدس می زنم که خونه اش رو عوض کرده باشه. مری از ماها خوشش نمیاد. مری از هیشکی خوشش نمیاد

شهر کوچکمون چراغونیه. مغازه ها پر آدم هستن. خرید می کنن. می خندن. قهوه می خورن. لابد همون حالی رو دارن که من داشتم روزهای آخر اسفند تو تجریش. قرن ها پیش

به سمت خونه مری که میرم همه جا تاریک میشه. کار من خزیدن زیر دمل های چرکی شهر خوشحال *سلطنتی مونه. خونه ها به هم چسبیدن. کوچه پر سطل آشغال های کله پا شده است. چند تا پسر دارن زیر شرشر بارون سیگار می کشن. مری در رو باز نمیکنه. همسایه سرش رو از پنجره میاره بیرون داد می زنه دیروز رفتن. گورشون گم کردن رفتن. از اون بالا تف می کنه. می گه زنیکه جنده. پنجره رو محکم می بنده. پسرها راه می افتن طرف سر کوچه. از ترس مو به تنم سیخ میشه. از وقتی زاییدم خیلی ترسو شدم. در ماشین رو از تو قفل می کنم. می ترسم اگه بمیرم پسرکم خیلی غصه بخوره. می ترسم اگه تصادف کنم کسی نباشه از پسرکم نگهداری کنه. همش میترسم. از همه چی می ترسم

میرم مال یک قهوه می گیرم. برای پسرک شورت و جوراب می خرم. توی یک صف دراز وایمیستم که پولشون رو بدم. توی صف فکر می کنم غربت و تنهایی و ترس رو نفهمیده بودم چی هستن تا وقتی پسرک به دنیا اومد. فکر می کنم آدمی که هفت تا بچه اش رو ازش بگیرن دیگه هیچ وقت آدم نمی شه. چند قطره اشکی می فشانم. هورت هورت قهوه ام رو می خورم. گاز می دم طرف خونه. طرف پسرکم. سانتا داره میاد به شهر ما. رادیو این رو می گه



لقب شهر ما شهر سلطنتی ئه چون اولین ساکنینش انگلیسی بودن


search