۴ دی ۱۳۸۸

روز قبل از کریسمس



می دونی مری؟ باید ماجرای اون روز رو برات تعریف کنم. لابد حالا حالت اونقدر به جا هست که بفهمی

اون روز که تو مردی یک روز مونده به کریسمس بود. من ساعت ناهاریم تند تند خرید کردم. برای جون. برای لسلی. برای ناتالی. برای ارین. برای خودم. برای همه. برای تو. خرت و پرت های سفالی. کتاب. دمپایی صورتی پشمالو. دستمال گردن. برای تو یک گیفت کارت استار باکس گرفتم که دست بچه هات رو بگیری ببری مال با هم کوکی بخرین بخورین

همه رو تو دفتر کارم کادو کردم. گوشی تلفن رو با کتفم نگه داشته بودم. تند تند به همه کلاینت هام زنگ می زدم. برگه های دادگاه رو پر می کردم. گزارش می نوشتم. کارت کریسمس می انداختم تو پاکت های کادوها

تو ساعت سه و نیم قرار بود بیای دو تا از بچه هات رو ببینی. الی هشت ساله کامرون پنج ساله. تو نمی تونستی تنها بچه هات رو ببینی. یک نفر باید ملاقات هاتون رو سوپروایز می کرد. چون بیشتر وقت ها حالت خوب نبود. همیشه یا های بودی یا خمار. بیشتر وقت ها بدون خبر سر قرارها نمی اومدی. الی عصبی می شد همیشه. بعدش لگد می زد. به من می گفت حالا تو زنگ بزن بهش بگو من منتظرم. اگه بدونه من منتظرم میاد. من هر بار که تو قرار بود بیای دیدن بچه هات دلشوره میگرفتم که اگه باز نیای من با این دو تا دل شکسته چکار کنم؟

هر بار که بی خبر نمی اومدی کامرون شستش رو می خورد و پست پنجره قدی ایجنسی وایمیستاد و هر ماشینی که رد می شد با خوشحالی داد می زد مامی اومد و بعد که ماشین رد می شد می گفت اوه نکست کار

مامان بابای فاستر الی و کامرون ساعت سه و نیم آوردنشون. تو زنگ نزده بودی. من به خودم گفتم مثبت باش. فردا کریسمسه میاد حتما. مامان بابای فاستر گفتن ساعت پنج میان دنبال بچه ها. ساعت چاهار الی شروع کرد به لگد زدن به دیوار. کامرون رفت پست پنجره. دلم می خواست بغلشون کنم. دلم می خواست یک پاک کنی داشتم غم های توی دل های کوچولوشون رو پاک می کردم. دلم می خواست میومدی می گرفتم همچین تکونت می دادم که عقلت بیاد تو سرت. می خواستم بیای بشینم زار زار گریه کنم بگم نکن مری نکن. با خودت با بچه هات. می دونستم که این ها همش حس هامن. واقعیت اینه که من ناتوانم. که همه آدم ها نا توانن از عوض کردن آدم های دیگه. موبایلت جواب نمی داد. طبق معمول. به الی گفتم برای سنتا نامه نوشتی؟ گفت آره. حواسش نبود. گفتم چی ازش خواستی؟ کامرون به جاش جواب داد فلان گیم نمی دونم چی چی. یک چیز دیگه هم هست که من و الی مشترک خواستیم. می گم چی؟ میگه که مامانمون خوب شه دوباره خانواده واقعی بشیم

من از ناتوانی متنفرم مری. من از بی جوابی متنفرم. من دلم می خواست توانش رو داشتم که بغلت کنم که بگم خوب شو که بگم نکن اون کثافت رو تو رگ هات. من فقط توان گریه دارم مری. مثل یک چاه که آبش خشک نمی شه. من دلم می خواست الی و کامرون رو بغل کنم و بهشون بگم که مامانشون خوب می شه و اون ها دوباره یک خانواده می شن. من به جاش توان ادای آدم بزرگ ها رو در آوردن رو داشتم. زدم پشتشون و هیچی نگفتم. مثل یک آدم بزرگ واقعی

سوپروایزرم اومد یواشی گفت باز نیومد؟ بعد گفت آروزی کریسمس من یک ایجنسی بدون مری ئه. و رفت

ساعت چاهار و ربع مامانت پیغام تلفنی ام رو برگردوند. لابد بچه که بودی خیلی غصه می خوردی که مامانت هرویین مصرف می کنه. مامانت گفت مری مرده. دیشب اور دوز کرده. بعد تلقی گوشی رو گذاشت. من فکر کردم های بوده دری وری گفته. چاهار تا چشم گنده آبی و خاکستری زل زده بودن بهم. چشم های بچه هات رو می گم. زنگ زدم به اداره پلیس. تو دیشب ساعت یازده و پنجاه و هفت دقیقه اور دوز کرده بودی

فکر کردم کاش کمی صبر می کردی. لااقل اون جوری کریسمس برای همیشه برای بچه هات روز قبل از مرگ مامانشون نمی شد. به سوپروایزرم گفتم آروزی کریسمست برآورده شد. زنگ زدم به تیم مشاوره مخصوص مرگ و میر* و نشستم تو اتاقم و به صدای ضجه های الی گوش کردم

* Grief Counselling

 

search