دخترک با غصه به من: فارسی یادم رفته. آی اسپیک لایک ا فول. باید باهام پرکتیس کنی. اپریل می خوام برم ایران
من: نه عزیزم. اون قدر ها هم بد نیست. باید تمرین کنی. مماسات می خواد
- چی می خواد؟
بابک از اون ور: چی می خواد؟
-مسامات می خواد؟
نه نه واستا مسالمت می خواد
دخترک گیج و ویج: چیه اینکه می گی؟
بابک: بگو بگو باز هم مسامات کن درست میشه
من خیلی مصمم: الان می گم. یه لغتیه که معنیش میشه تمرین زیاد. یادم رفته دارم فکر می کنم هیچ نگران نباش به اون بابک مسخره هم گوش نکن
مستمر آهان استمرار بود
بابک از تو اتاق: چی بود؟
من: استرمار مستمر مسامات مسارمت ممارست آهان ممارست
خب خوشگله داشتم می گفتم فارسیت خوبه تمرین می خواد کمی با ممارست
دخترک: م م م م م مرسی. تو که خیلی بیزی هستی من حالا شاید خودم تنهایی مسا... م م م م وات اور بکنم ولی تنکز انی وی برای اینکارجمنت
January 29، 2009
January 27، 2009
در حواشی یک سالگی- سه
گوشی های تلفن از خاک گلدان ها می رویند
برس مو لا به لای شورت ها ظاهر می شود
تکه های نان و بیسکویت پنهان شده زیر مبل بیرون کشیده شده و با اشتها خورده می شوند
پرچم اعلام استقلال کمی بلندتر به اهتزاز در آمده و بر خوردن غذا با قاشق آن هم به تنهایی اصرار ورزیده می شود
کف آشپزخانه روزی دویست و پنجاه و سه بار تمیز می شود
صبحانه فقط نان ایتالیایی با کره و مربای آلبالو و شیر بز خورده می شود
در صورت مفقود شدن در کابینت بزرگ مخصوص قاقالی ها نشسته در را به روی خود بسته و لواشک می خورد
همه چیز ابتدا با دست و بعد با دهان شناسایی می شود و به این ترتیب برگ گیاهان کنده می شوند و میوه ها له می شوند و قاشق ها و چنگال ها وارد دی وی دی پلیر می شوند و انگشت اشاره در دماغ مامان فرو می رود و او از خواب می پرد و نارنگی داخل گوشش می شود و ماتیک مامان به هنگام تعویض پوشک از داخل پوشک به بیرون می افتد و کرم موی مفقودالاثر بابا در کشوی جوراب های مامان پیدا می شود و پیغام های تلفن ناگهان همه پاک می شوند و دم گربه لیندا گاز گرفته می شود
ولی می دانی پسر جانم؟
یک موجود نازنینی که تو را بسیار دوست می دارد اگرچه تا به حال انگشت در دماغش فرو نکرده ای و مژه هایش را نکنده ای و گلدان های خانه اش را کچل نکرده ای و برایش بولوس تفنگی نفرستاده ای به من گفت بی تابی انگشتانت شور ربایش نیست عطش آشنایی است
و من این را خوب می دانم
و انگشتان عزیزت را نگاه می کنم که آرام آرام آشنا می شوند با زندگی
January 25، 2009
از دید یک کامیونیتی دولوپمنت وورکر هیچ نظری ندارم که تو جامعه ای که مادرا و پدرهایی هستند که از بچه هاشون در زیر چنین پوستری عکس می گیرند و می برنشون تو چنین مراسمی و این کارشون پی گرد قانونی نداره و مجبور نیستند به خاطرش جلسات مشاوره و روان درمانی اجباری برن که هیچ در قشری از اجتماع کاملا پسندیده است و از طرف دولت هم تشویق می شه تغییر چقدر طول می کشه.
یک مدرسه یا مهد کودک برای اینکه بهش گفت Montessori باید از طرف انجمن منتسوری مجوز داشته باشه. گفتم که بدون تحقیق و الکی پول بی خود ندین (مگه این هم در راستای کلاس و کلاس بازی ها مدل ایرانی باشه) به این مهد کودک های مثلا منتسوری. هر کسی رو می شناسم تو ایران بچه اش داره منتسوری می ره و تو وب سایت منتسوری هیچ اسمی از مهدکودک مجوز دار در ایران برده نشده.
تو این سوشال نت وورک ها هستند کسایی که همین جوری آدم رو اد می کنن. بعد هستند کسایی که ایگنور نمی کنن و مودبانه می گن مرسی که من رو اد کردین. ما از کجا همدیگه رو می شناسیم؟ هستند کسایی که جواب نمیدن. هفته هایی می گذره. هستند کسایی که بعد هفته ها تصمیم به ایگنور می گیرن و مودبانه توضیح می دن که چون چیزی ازتون نشنیدم و برای اینکه کسی رو تحت عنوان دوست بپذیرم باید بدونم از کجا من رو می شناخته پس نمی تونم دعوت رو قبول کنم. هستن کسایی که فوری جواب میدن خیلی خوب بابا اصلا بی خیال شو ایگنور کن. هستند کسایی که به ریش زیادی آداب معاشرتی و نایس بودن خودشون می خندن.
تازگی ها شروع کردم به خوندن در مورد ریشه های روانشناسی و جامعه شناسی طنز سیاه. انگیزه از خوندن بلاگ ها و کامنت های بلاگ های فارسی شروع شد و زبان طنز بی رحمانه و فارغ از حس مسولیت اجتماعی و همدردی انسانی که تو خیلی هاشون هست به ویژه اون هایی که ساکن ایران هستند. و بعد از یک مدتی معاشرت با جوانکانی تازه از ایران رسیده و دیدن استفاده آن ها از black humor در هر موقعیتی انگیزه قوی تر شد. فعلن رسیدم به این آقا که نظریات خیلی جالبی در مورد تکامل انسان ها و جوامع داره.
موضوع پیپرها و تحقیقای این ترم رو انتخاب کردم بالاخره. برای یکی از کلاس ها رو نبود حقوق قانونی و امنیت و مزایایی مثل بیمه بازنشستگی برای س ک س وورکرها کار می کنیم توی یک گروه پنج نفره و برای کلاس دومی در مورد نبودن قانونی که سلامت روانی و فیزیکی بچه هایی رو تامین کنه که پدر و مادرشون جدا شن و اون ها باید هر هفته یا دو هفته یک بار برای دیدن یکی شون برن. خیلی وقت ها پدر یا مادرها این قدر درگیر خودشون می شن که یادشون میره این ویزیت ها برای بچه است نه برای اینکه بشه وسیله ای برای آزار و اذیت طرف مقابل یا شستشوی ذهنی بچه.
چند روز پیش یک آقای میانسال آمریکایی که اومده بود اینجا دیدن دخترش به من گفت با این اوضاعی که اوباما تو آمریکا راه انداخته من دارم به اومدن به کانادا فکر می کنم. خیابون های آمریکا پر از تروریست میشه به زودی. منظورش قضیه گوانتانامو بود. دهن من باز شد و کمی باز موند که چیزی بگم ولی نگفتم. خوبه کسایی که از تصمیم اوباما در مورد دوباره پول دادن به موسسات انجام و اطلاع رسانی کورتاژ دلخورن نمی تونن بیان اینجا چون اینجا کورتاژ قانونیه و یکی از اکتیویست هاش هم جایزه Governor General گرفت پارسال بابتش.
من امشب خسته ام و غرم میاد و با یک لیوان آب ولرم و کتاب نیکولا کوچولو و دوستان و دلی تنگ برای برادره می رم که بخوابم.
January 22، 2009
N'gage! let's go GREEN
محیط زیست چیزیه که بعضی از ماها خیلی برامون مهم نیست. بعضی هامون هم اصلا برامون مهم نیست. حق هم داریم چون اینقدر همیشه مشکلات بزرگتر داشتیم که این چیز ها به قول خیلی از کسایی که می شناسمشون قرتی بازیه.
عادت کردیم به ظرف های پلاستیکی به ماکروویو به ظرف های یک بار مصرف به شوینده ها و پاک کننده های قوی شیمیایی به صابون های آنتی باکتریال به تقویت کننده های شیمیایی برای گل ها و گیاهامون به اسپری ها و شمع های خوش بو کننده و دیودورانت های زیر بغل به کیسه های پلاستیکی خرید.
همه این ها جایگزین دارند. سرکه برای ضد عفونی کردن ظرف های یک بار مصرف کاغذی جوشوندن چند تا برگ نعناع و پونه و یک نصفه سیب و پرتقال به جای اسپری های خوش بو ...
بلاهایی که سر محیط زیست آوردیم هم یکی از همون مشکلات بزرگ تره فقط با این تفاوت که شاید همین الان خیلی ما رو تحت تاثیر قرار نده باید چند سال بگذره تا عواقبش رو ببینیم و بچه هامون ببینن
از آقای جورج استرامبولوپولوس یاد بگیریم. بیایید از همین امروز هر کدوم یک کار محیط زیستی بکنیم. کاری که می تونیم. چراغ ها رو پشت سرمون خاموش کنیم. با تاپ و شلوارک نگردیم تو خونه بعدا درجه گرما رو ببریم بالا. بیایید یک کمپین بلاگی راه بندازیم. نگین برو بابا ایران اینقدر وضعش خرابه که فلان و بیسار. برای خرید از کیسه پلاستیکی استفاده نکنیم. حمام های کوتاه تر بگیریم. به هم بگیم این ها رو. به بچه هامون یاد بدیم.
ببینید چه کار green محیط زیستی می تونین بکنین چیزی که بتونین ادامه اش بدین با خانواده تون دوستتون یا فقط خودتون قرار بذارین قول بدین و سعی کنین که هر روز یک کار محیط زیستی بکنین بعد لطفا این جا یا تو گودر یا تو بلاگ خودتون بنویسید تا بقیه هم بخونن و بدونن که خیلی راحت و امکان پذیره به بچه های کوچک دوست و آشنا یاد بدین که با گل ها و حیوونا و محیط زیست دوست باشن. این رو هم حتما ببینید.
یادمون باشه هر راه طولانی با قدم اول شروع می شه.
پ. ن: این آقای جورج با آدمای خیلی جالب دنیا هم مصاحبه می کنه. اگه تونستین ببینین
پ. ن دوم: چند تا ای میل گرفتم که گفته بودن بیشتر توضیح بدم در مورد مسایل محیط زیستی و گلوبال وارمینگ و اینا. من در این زمینه تخصصی ندارم. هر چی می دونم رو خوندم و گشتم و گوش کردم چون برام مهم بوده. همه ما برای چیزایی که برامون مهم تر هستن وقت داریم. تو وب سایت جورج اطلاعات خوبی هست. گوگل هم که همیشه هست. انگلیسی دست و پا شکسته هم که بیشترمون بلدیم. دیکشنری هم که همیشه هست.
January 21، 2009
tonight's theme
شعر امشب
Passing stranger! you do not know how longingly I look upon you,You must be he I was seeking, or she I was seeking, (it comes to me
as of a dream,)
I have somewhere surely lived a life of joy with you,
All is recall'd as we flit by each other, fluid, affectionate,
chaste, matured,
You grew up with me, were a boy with me or a girl with me,
I ate with you and slept with you, your body has become not yours
only nor left my body mine only,
You give me the pleasure of your eyes, face, flesh, as we pass, you
take of my beard, breast, hands, in return,
I am not to speak to you, I am to think of you when I sit alone or
wake at night alone,
I am to wait, I do not doubt I am to meet you again,
I am to see to it that I do not lose you
Walt Whiteman
موزیک امشب
"I've Seen It All"
I've seen it all, I have seen the trees,
I've seen the willow leaves dancing in the breeze
I've seen a man killed by his best friend,
And lives that were over before they were spent.
I've seen what I was - I know what I'll be
I've seen it all - there is no more to see!
You haven't seen elephants, kings or Peru!
I'm happy to say I had better to do
What about China? Have you seen the Great Wall?
All walls are great, if the roof doesn't fall!
And the man you will marry?
The home you will share?
To be honest, I really don't care...
You've never been to Niagara Falls?
I have seen water, its water, that's all...
The Eiffel Tower, the Empire State?
My pulse was as high on my very first date!
Your grandson's hand as he plays with your hair?
To be honest, I really don't care...
I've seen it all, I've seen the dark
I've seen the brightness in one little spark.
I've seen what I chose and I've seen what I need,
And that is enough, to want more would be greed.
I've seen what I was and I know what I'll be
I've seen it all - there is no more to see!
You've seen it all and all you have seen
You can always review on your own little screen
The light and the dark, the big and the small
Just keep in mind - you need no more at all
You've seen what you were and know what you'll be
You've seen it all - there is no more to see
شب نمناکیه
پر از بو
بوی پشت گردنت زیر موهای به هم ریخته ات
پر دستات
با انگشتای کشیده خوش ژست و خط های بین بنداشون
و من که توم خالیه سبکه تو فضا قل می خورم غلت می زنم بال دارم دنبالت می گردم
از اون شباست
از اون شبای خوب لعنتی
پر از بو
بوی پشت گردنت زیر موهای به هم ریخته ات
پر دستات
با انگشتای کشیده خوش ژست و خط های بین بنداشون
و من که توم خالیه سبکه تو فضا قل می خورم غلت می زنم بال دارم دنبالت می گردم
از اون شباست
از اون شبای خوب لعنتی
روز خوبی بود
تا هفت صبح خوابیدیم
قهوه درست کردیم
فیلتر یادمون رفت بذاریم
همش ولو شد رو کابینت و کف زمین
پسره دوید اومد تا بگیرمش یک لیس زد به کف زمین
رفتیم بیرون
هوا منهای بیست و پنجه
گفتم که روز خوبی بود
دیروز منهای بیست و هشت بود
آدم باید مثبت باشه
شیشه ها یخ زده بودن
با اون ویجیگول شیشه ساب که اسمش رو نمی دونم یخ ها رو قرچ قرچ سابیدم
رفتیم قهوه خریدیم
شیشه یخ زده بود پایین نمی اومد
در رو باز کردم پول بدم قهوه بگیرم
دستم کج و کوله شد وسط در و شیشه درایو ترو از درد گفتم آی لای لای
چون مودب هستم و فحش نمیدم
یک راننده که با سرعت بیست تا رانندگی می کرد جلوم بود
عصبانی شدم
گفتم کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها
گفتم که مودبم ناسزاهام در حد و اندازه های یک مامان معقوله
بچه رو می ذارم پیش لیندا جون
بچه بعد نه ماه که باهاش sign language سر و کله زدیم شروع کرده به علامت دادن
گفتم که روز خوبیه
بچه تند تند دستش رو می بره دم دهنش علامت غذا می ده
می رم سر کار
در قفله
یخ می زنم
زنگ می زنم به خانم کارولین که شکل اینگرید برگمنه و من دوست دارم هی نگاش کنم
شوهرش میگه رفته مسافرت این هفته نمیدونستی؟
چرا می دونستم یادم رفته بود
میرم خونه
پس امروز می مونم خونه
همین جوری
می خوابم
می شینم
هیچی نمی خورم
هیچی نمی پزم
هیچ جا رو تمیز نمی کنم
درس نمی خونم
میشینم رو مبل زل می زنم به دیوار
چقدر دلم واسه زل زدن به دیوار و هیچ کاری نکردن تنگ شده بود
انگشتای پام رو تکون تکون می دم
سوت می زنم
دوباره می خوابم
بعد می رم دنبال پسره
تو راه یک کیسه زباله می بینم
وسط خیابون
یاد تهران می افتم
گفتم که روز خوبی بود
بعد یاد یک عالمه چیز دیگه می افتم
راستی هنوز هر شب زباله دم در می ذارن؟
هنوز ماشین های زباله سر بازن؟
هنوز از توشون زباله می ریزه تو خیابون ها؟
هنوز مردم زباله رو از پنجره ها شوت می کنن تو خیابون؟
هنوز تو جوبای آب آشغاله؟
هنوز کسی به فکر سیستم ریسایکل نیست اونجا؟
آخ که همه روز یه طرف اون آشغال وسط خیابون و این همه نوستل یک طرف
گفتم که روز خوبی بود
January 19، 2009
برای پ...ف.... عزیزم
این روزها همه چیز خوبه
چرا نگرانی برام؟
گیرم از عاشقی نمی نویسم عاشق که هستم
گیرم زارت و زورت های فمنیستیم تو رو نگران می کنه
همون خری که بودم هستم که
گیرم شبی چاهار پنج ساعت بیشتر نخوابم و هی بدوم و بدوم و بدوم
مگه تا حالا کسی از کم خوابی و زیادی درس خوندن و کم تفریح کردن مرده که من دومیش باشم؟
ولی کاش که بودی گاهی با هم حرف می زدیم می دونی دلم حرف زدن می خواد حرف زدن با کسی که حرفم باهاش از ته دلم بیاد نه از لایه های رویی مغزم
اگه بودی خب بهت می گفتم کتاب the painted bird رو دو شبه خوندم عوض همه مقاله هایی که باید می خوندم و خوابم نمی برد شبا از فکر آدما و شرایطی که آدما را جورای مختلف می سازه و هی بیدار می شدم و به پسرک نگاه می کردم و خوشحال می شدم که ما اینجاییم و امن هستیم و آدمای ترسناک دور و برمون نیستن
یا بهت می گفتم که بزرگترین لذت دنیا رو کشف کردم که چپیدن تو رختخوابیه که گرمای تن پسرک گرمش کرده و بوی تنش رو می ده
یا اینکه پیشنهاد دکترام رو هنوز قبول نکردم چون دلم می خواد برم دو تا فوق لیسانس دیگه بخونم
و تو لابد مثل بقیه دعوام نمی کردی مسخره ام هم نمی کردی چشات رو هم برام گرد نمی کردی تو مخت هم فکر نمی کردی دیوونه است این و الکی لبخند مودب هم بهم نمی زدی
اگه بودی لابد با هم می رفتیم مست می کردیم بازو تو بازوی هم آواز می خوندیم غش غش هم می خندیدیم به دنیا و حرفای جدی مهم می زدیم تو مستی از اصل اول بودا بگیر تا نقش پارکینگ های ریموت دار در ریدن به حس community
چه می دونم دیگه
می اومدم برات غر می زدم از شارلین که هی هر روز می گه حواست باشه داری برنامه ریزی می کنی برای کم درآمد ها غذای مجانی بگیری امنیتت به خطر نیوفته می دونی که ممکنه خطرناک باشن و من خیلی سعی کردم بتونم دهنم رو باز کنم بهش بگم که فقیر خطرناک نیست که آدمایی مثل اون خطرناک ترن که بهتره خفه شه
ولی نمی تونم
کاش بودی بهت می گفتم که من خفه خون گرفتم
به مامانی که به بچه اش بی خود و بی جهت اسپری آسم می ده چون بچه دو تا سرفه می کنه نگاه می کنم و نمی گم این استرویید داره ضرر داره به جاش فلان و بیسار و امتحان کن یا با فلان دکتره مشورت کن
خفه می شم و نگاه می کنم
به استاد دانشگاه احمقی که می گه ما ایرانی ها بودیم که آتیش رو اختراع کردیم و عرب ها رو باید کشت تا دنیا جای بهتری بشه نگاه می کنم و هیچی نمی گم
بلاگ ها رو می خونم و هیچی نمی گم
حرف ها رو می شنوم و هیچی نمی گم
اگه بودی خب شاید می فهمیدی چه مرگم شده
شاید می شد با هم حرف بزنیم
یواشکی یک سیگار بکشیم
یک فیلم ببینیم
خب دیگه توقعم از دنیا اومده پایین
دیگه اون دختر شوریده شونزده ساله نیستم که می خواست همه دنیا رو نجات بده و به همه بچه ها هر چی می خوان بده
الان گرمای تن پسرک و عاشقی و درسم و کارم برام بسه
تو هم کاش که بودی
راستی هنوز مست می کنی؟
سیگار چی؟
یا بودا تو رو هم boring کرده مثل من؟
اگه بیای یه کاریش می کنیم ولی
منو که می شناسی
به هیچی بند نیستم
بند نیستم یا پا بند نیستم؟
همیشه لرد هنری تو
January 10، 2009
در حواشی یک سالگی- دو
پسر جانم
تو که می دونی من یک خرده وسواسی هستم تو انتخاب لغاتم
و راستش نمی دونستم اگه بخوام تو رو توصیف کنم چی چی باید بگم
صفتش رو پیدا نمی کردم
شیطون؟ خوب همه بچه ها شیطونن
زیادی باهوش؟ همه مامانا فکر می کنن بچه هاشون زیادی باهوشن
بچه مشکل؟ پدر سوخته؟ دمار از روزگار در بیار؟ demanding? highly sensetive? اینا همشون یه جوری منفی هستن و تو عشق فسقلی من نهایت زیبایی هستی و من دوست ندارم از این ها برای توصیفت استفاده کنم
امروز تو تولد ایدن وقتی همه مامانا داشتن کیک و قهوه می خوردن و همه بچه ها نشسته بودن و داشتن بازی می کردن و من دنبال تو می دویدم که داشتی دور اتاق می دویدی و بادکنک ها رو شوت می کردی و توپ های کوچولو رو پرت می کردی و خودت برای خودت ذوق می کردی و دست می زدی و بعد به همه نگاه می کردی که یعنی برای من دست بزنید و با هیجان هر چه تمام تر بلاک های پارچه های رو می چیدی رو هم و بعد می کوبیدی توشون که بریزن و این قدر با هیجان و داد و بی داد همه این کارا رو می کردی که مامانا مجبور بودن بلند حرف بزنن که صدای همو بشنون و جنیفر که تا حالا تو رو ندیده بود فکر می کرد تو دو سالته و بعد که من گفتم تو یک سالته گفت پس چرا پاهاش این قدر گنده ان آنجلینا برات یک صفت خوب پیدا کرد
گفت تو passionate هستی
حالا از این به بعد هر کی بگه چه پسر.... زود می گم passionate ی
و من بهترین آرزویی که می تونم برات بکنم اینه که همیشه همین طور بمونی
پر از عشق و شور و هیجان
به آدما به زندگی و از همه مهم تر به خودت پسرک من
تولدت مبارک عشق چشم تیله ای پا گنده passionate من
تو هم یادت باشه بزرگتر که شدی مامان شدنم رو تبریک بگی بهم
January 08، 2009
برف میاد
تند تند
پشت سر هم
می رم سر کار
تند تند کارام رو می کنم زنگام رو می زنم آدما رو می بینم فرم ها رو پر می کنم
تند تند رانندگی می کنم میام خونه
تند تند غذای عصر و فردای پسرک رو می پزم همزمان به مامان زنگ می زنم تند تند صحبت می کنم
تند تند برفا رو پارو می کنم
برای اینکه نفهمم دارم از خستگی و سرما تلف می شم آواز می خونم
توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود
dance me to your beauty with the burring violin
از اون بالا دختر می آیه
the war is over now
الد مک دانلد هد ا فارم ای ای ای ای او
and so this is Christmas
تند تند میام تو لباسای خیسم رو عوض می کنم
به غذا سر می زنم
لاندری رو می برم پایین
چایی می ذارم
اتاق پسرک رو تمیز می کنم
لیست کارای فردا رو می نویسم
به بانک زنگ می زنم
به کتابخونه زنگ می زنم
تند تند سرشون داد و بیداد می کنم که کتابایی که سفارش داده بودم نرسیده
تند تند فکر می کنم واسه تولد پسرک آخه چی چی بدم ملت بخورن که وقت کنم درست کنم؟
تند تند می رم بانک
تند تند می رم مال یک دست لباس خواب بخرم واسه خودم یکی هم واسه پسرک
می رم تو یک مغازه که تا حالا توش نرفتم و در باریکی داره
توش یادم می ره عجله دارم
یه نخ هایی آویزونه از یک کش هایی که قراره شورت باشن ولی نمی دونم چه جوری فانکشن می کنن
یک نوارهای باریکی هم هست که قراره سوتین باشه یا به هر حال کاربردی برای روی سینه داره
با طرح های پوست پلنگی و پوست ماری
یا قرمز با یه عالمه پر که به همه جاش چسبیده
هر کدومشون یه کفش پاشنه خیلی بلند هم دارن
فکر می کنم خاصیت کفشه چیه؟
یعنی آدم اول کفش می پوشه بعدا س ک س داره یا اول س ک س داره بعدا کفش می پوشه؟
آدم با کفش به این پاشنه بلندی که پاشنه اش هم این قدر تیزه خیلی باید حواسش جمع باشه نزنه طرف رو ناکار کنه
هی خنده ام می گیره
بعد یادم میاد عجله داشتم
دختر فروشنده می پرسه کمک می خوام
می گم دنبال یک دست پیژامای راحت نرم گشاد مهربون هستم
می گه برای چه کاری؟
بعد من از اون مدل ها می شم که معمولا نمی شم
می گم مطمئنا باهاش مهمونی نمی خوام برم
بعد از اینکه یک نگاه جدی اخمو بهم می ندازه ته مغازه رو نشون می ده
خوب آخه آدم پیژامای گشاد نرم مهربون رو واسه چی می خواد مگه جز اینکه تنش کنه لم بده رو مبل هات چاکلت بخوره درس بخونه یا بنویسه یا فیلم ببینه؟ چطور کسی پیدا می شه که اینو ندونه؟
تند تند یکیشون رو که نرمتره برمی دارم و چون خیلی بدجنس شدم در اون لحظه خاص به دختره می گم حیف که کفش پاشنه بلند که با این ست بشه رو ندارین
و تو راه برداشتن پسرک در حالی که تند تند رانندگی می کنم به این فکر می کنم که چقدر از باورهای جنسی ما تحت تاثیر تبلیغات و مدیاست؟
به تحقیق دو ترم پیشم فکر می کنم که موضوعش تاثیر مهاجرت بر افزایش آگاهی جنسی زن های مهاجر بود
به زن های چاقی که از س ک س لذت نمی برن چون بهشون خورونده شده خوش هیکل بودن شرط موفقیت در این رابطه است
و به همه لباس هایی که تو اون مغازه دیده بودم
و تلاش های زن ها برای اینکه س ک س ی باشن تو اون لباس ها
و اینکه کی قانون کرده س ک س باید این قدر غیر واقعی باشه؟
یک مردی که هیکلش پر از سیب زمینی های قلمبه قلمبه است و زنی باریک و بدون یک دونه موی اضافه در هیچ جای بدن که بوی عطرش مست کننده است و آرایشش مرتب در یک لباس قرمز پردار روی ده سانت پاشنه در عجیب و غریب ترین پوزیشن ها
و واقعیتش اینه که درصد بالایی از مردان سیب زمینی دار س ک س بلد نیستند بس که فیلمای مزخرف دیدن و فکر کردن همه چی همون جوریه
و درصد بالایی از زنان لباس پردار قرمزپوش یا نمی دونن ارگسم چیه فقط اداشو بلدن یا خودشون زحمتش رو می کشن و صداش رو در نمیارن یا بالاخره از هر بیست بار یک بار پیش میاد و لابد همون بسه
تند تند پسرک رو آماده می کنم
باهاش می جنگم تا بکنمش تو کارسیتش
میام خونه
چاییم رو میز یخ کرده
یکهو همه چی آروم می شه
یواش یواش با پسرک بازی می کنم
آروم براش کتاب می خونم و محل نمی ذارم که جلد کتاب رو پاره می کنه
با هم می رقصیم و دنبال بازی می کنیم
غذا می خوریم و رادیو گوش می کنیم
حموم میریم
و بعد از حموم پیژاماهای نرم گشاد مهربونمون رو می پوشیم و بغل هم دراز می کشیم و کی زیر پتو قایم شده بازی می کنیم
این قدر که خوابمون می بره
تو بغل هم
و دیگه هیچی مهم نیست
January 07، 2009
استفاده از مواد مخدر از طريق تزريق به رگ ، همجنس بازي و فحشا بنا به گفته خبرگزاری جمهوری اسلامی از دلایل گسترش ایدز هستند. کی میگه safe sex و آموزش در مدارس و دانشگاه ها و توزیع کاندوم و سرنگ و اطلاع رسانی و این حرفا اصلا می تونه نقشی داشته باشه؟
هر چی هست زیر سر فحشاست و این هم جنس بازا و معتادا و بی دین و ایمونی مردم
هر چی هست زیر سر فحشاست و این هم جنس بازا و معتادا و بی دین و ایمونی مردم
January 06، 2009
ما یک تلویزیون داریم خیلی خیلی گنده
که بچه روزی نیم ساعت توش بیبی انیشتین و آموزش زبان اشاره نگاه می کنه
ما اگه خیلی حال و وقت داشته باشیم و آخر هفته باشه و دوستان بیان با هم یه فیلمی می ذاریم می بینیم
استفاده دیگه این تلویزیون خیلی خیلی گنده اینه که شبایی که من اضطرابم می زنه بالا یا روز خیلی سختی داشتم یا کلاینتی داشتم که داستانش رو رو روح و روانم سنگینی می کنه یا پسرک نفسم رو بریده یا دلتنگ مامان اینا هستم یا درگیری فلسفی در باب چون و چرای مهاجرت دارم یا باید یه تصمیم سخت بگیرم یا یکی از کلاینتام خودکشی کرده یا زیادی اخبار جنگ و مرگ و آدم کشی خوندم می پرم دم خونه عمه جون و از شوهر عمه که دایم میره ایران و میاد و فیلمای ایرانی رو همه رو میاره یک فیلم می گیرم
بعد چس فیل درست می کنیم
بعد چس فیل می خوریم و توی تلویزیون خیلی خیلی گنده فیلم های معمولا خیلی خیلی خنده دار می بینیم و خوب و خوش می خوابیم
مثلا عروس خوش قدم که خنده دار تر از خود فیلم مصاحبه های آخرش بود
یا یه فیلمی که جواد رضویان توش بود و اسمش یادم نیست و آخرش نفهمیدیم که یعنی جدا یکی این رو ساخته؟
کلا هر فیلمی که خیلی خیلی لوس و بی معنی و چیپ باشه که خواب های بد رو دور کنه و حتما هم ایرانی باشه که نوستالژیا هم قاطی ماجرا بشه
ما تلویزیون کابلی نداریم
و نمی خوایم هم که داشته باشیم
و بایرام جان من هم اعتراف می کنم
که desperate housewives رو ندیدم
لاست ندیدم حتی نمی دونم کدومه و کی توش بازی می کنه ولی انگار تو ایران خیلی مده و همه می خوان آدم از اینجا سی دی اوریجینال لاست ببره ایران
CSI ندیدم
sex and the city ندیدم حتی یک قسمتش رو
Grey's Anatomy ندیدم
dance with the stars هم به همچنین
اینجا البته تی وی داشتن نقض روشنفکریه و اگه بخوای ثابت کنی اکتیویست و روشنفکری باید اخبار رو آنلاین بخونی و به هیچ وجه تی وی به خونه ات راه پیدا نکنه
اینه که ما هم تی وی نداریم
گفتم که احساس بدی نداشته باشی از ندیدن همه این سریالا و برنامه های تلویزیونی بلکه احساس منورالفکر بودن و اکتیویست بودن بکنی
درست مثل ما
به کسی هم نگو که ما آخر شبا گنج قارون و تلافی و اینا می بینیم ژستمون خراب نشه
January 05، 2009
در حواشی یک سالگی- یک
پلک بالای چشم راست من در قسمت وسطش همه مژه هاش رو از دست داده
و خیلی می خندم وقتی به خودم تو آینه نگاه می کنم
و همه هم دلشون می خواد بخندن لابد وقتی من رو نگاه می کنن
ولی نمی خندن
چون مودبن
خب دیگه بچه جان
اشکالی نداره
می دونم می خواستی ببینی جنسشون چیه
حسشون تو دست چه جوریه
مزه شون چیه
و چون این مامان بی معنیت نمی ذاشت تو بیداریش مژه هاشو بکنی
وقتی خواب بود آروم و یواشکی اومدی بالا سرش
دستای تپلت رو آوردی بالای صورتش
و تا اومد چشمشو باز کنه
و دستای کپل رو ماچ کنه
مژه ها رفته بودن لای انگشتات و داشتی با دقت بررسی شون می کردی
یادم رفته بود اگه چیزی رو بخوای ول کن نیستی
و خیلی خوشحالم که از ترکیب و جنس و مزه مژه خوشت نیومد
و بعد از اینکه امتحانشون کردی دستت رو با بالشم پاک کردی یه بولوس انگشتی برام فرستادی و رفتی
و من با یک چشم ملتهب آب ریزان و دماغی که از درد آبش راه افتاده بود فکر کردم دیگه کی میشه که کسی منو این جوری از خواب بیدار کنه؟
این جوری که از زور عشقش و هوس چلوندنش و له کردنش و خوردنش و بو کردنش خل و چل بشم اول صبحی؟
من عاشق یک چشم مژه ندار
January 04، 2009
یک
بچه که بودم بابابزرگم برامون از سربازای روسی می گفت که انگشتای دست سربازای دشمن رو می بریدند زنده زنده
عمه خانم مو سفیده مامان از مردمی که تو زمان قحطی نون بچه های هم رو می دزدیدن و حتی اگه می دیدن همسایه شون داره می میره از گرسنگی و خودشون غذای اضافه دارن هم به همسایه در حال مرگ چیزی نمی دادن
بابا از آلمان و ژاپن بعد از جنگ می گفت که چطور از خاک بلند شدن و از سیاهای آمریکا که چطور برای گرفتن ساده ترین حقوق انسانی جنگیدن و لینچ شدن و از زن های جاهای مختلف دنیا که چه جوری برای گرفتن حقشون مبارزه کردن
بابا یه جوری تعریف می کرد اینا رو که انگار خیلی خوب و هیجان انگیز بوده انگار همه چی یک فیلم هپی اندینگ هالیوودی باشه که آخرش همه به خوبی و خوشی به هر چی می خوان می رسن
بعد من هی داستانای پدربزرگ و عمه خانوم مو سفیده و بابا رو با هم مقایسه می کردم و نمی فهمیدم که چی آدما رو این جوری می کنه
این شد که راه افتادم تا یاد بگیرم که چرا آدما با هم فرق دارن و چرا آدما تو شرایط یکسان با هم فرق دارن و تو شرایط متفاوت با هم فرق دارن و روانشناسی و جامعه شناسی و روانشناسی جامعه و روانشناسی آدما و آسیب شناسی اجتماعی و برنامه ریزی اجتماعی و این حرفا
هنوزم دارم راه می رم
دو
خوشبختی رو دوست دارم. کی نداره؟ خوشبختم. آرومم. خوش شانسم. هیچ وقت دلم نخواسته جای هیچ کس باشم. عاشقم. عاشق زندگی. عاشق هر لحظه اش. از زندگیم لذت می برم. از هر لحظه اش. بهترین خانواده دنیا رو دارم. عاشق رشته ای هستم که دارم می خونم. عاشق همه درسهایی بودم که تا حالا خوندم. عاشق کارم هستم. عاشق شهر کوچکی که توش زندگی می کنم. فکر می کنم خوشبختی حق منه. حق بچه ام هست. حق همه آدمای دنیا هست. حق همه بچه های دنیا هست. حق قرار نیست گرفتنی باشه. ولی هست. من دلم می خواد همه بچه های دنیا خوشبخت باشن.
سه
خوشبختی ام مال این نیست که زندگیم راحت بوده. که کسایی رو عاشقشون بودم نمردن. که انتظار هر روزه خبر مرگ یک همخون که بیماره کابوس زندگیم نیست. که هر روز گویا نیوز رو چک می کنم فقط برای این که خیالم جمع شه هنوز زلزله نیومده تو تهران. که هر بار که برادر بزرگم گوشی رو بر نمی داره فکر می کنم تصادف کرده. که گاهی از زور دلتنگی قلبم پاره پاره می خواد بشه. که نگران وضع سلامتی مامان تواون آلودگی نیستم. که نگران وضع اعصاب و روان همه تو اون ترافیک لعنتی نیستم. که برای مامانی که نصفه شب بچه اش رو می بره اورژانس چون پاش شکسته و قبولش نمی کنن چون پول نقد همراهش نیست و برای بچه ای که داره درد می کشه بغض نمی کنم (سلام گل مریم عزیز). که احساس می کنم تا ابد مهاجر خواهم موند بدون حس تعلق به هیچ جایی که اسمش باشه خونه. که برای پول در آوردن تو خونه مردم کار نکردم. بله. کار. یعنی غذا پختن. یعنی گردگیری کردن. یعنی زمین شستن. نخیر. اینجا نه که کار کردن عار نیست. تو ایران وقتی بابا مرد و ورشکست شدیم و کلاه برداری شد و قاضی خواست مامانم صیغه اش بشه تا دنبال کارمون بره و همه چی یواش یواش رفت و ما موندیم و بی کسی تو اون مملکتی که همه توش اینقدر گرفتاری دارن که desensitized شدن و ما که نمی خواستین بریم زیر بار منت یک مشت آدم که محبتشون برای این بود که باهاش برای خودشون جلوی بقیه اعتبار بخرن و بگن به همه که چطور به یک بیوه جوون خوشگل و بچه های لوس نازپرورده اش کمک کردن فقط در راه رضای خدا از بس که بزرگوارن.
چاهار
من همیشه این جوری بودم. ایران هم که بودم. گیرم اونجا بود شرایط گی و لزبین ها و بچه های کوره پز خونه اینجا شده باشه اونا و یه چیزای دیگه. ارثیه؟ ژنیه؟ تربیتیه؟ دوست دارم خراش بندازم به صورت خوشبختیم؟ نه. اصلا خوشبختیم تو همین خراش هاییه که واقعین و می سوزن و هستن و من می خوام ببینمشون و روشون دست بکشم و پماد بمالم و پانسمانشون کنم. می گی یه چیزیم می شه؟ مازوخیسم؟ عقده نیکوکاری؟ خود مادر ترزا بینی؟
پنج
اشک خوبه. گریه خوبه. آدم رو آدم می کنه. اصلا گمونم آدما باید گاهی از زور خوشبختی گریه کنن. گاهی از زور بدبختی گریه کنن. گاهی از زور دلتنگی. گاهی از زور خوشحالی. گاهی بدون دلیل. بذار اشکات بیان دختر جون.
شش
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
...
من اگر بخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
این رو در روزگار نوجوانی بسیار دوست داشتم
هفت
از شهر کوچک و خوشی هاش و خوشی هامون می نویسم
تو هم بنویس از اون شهری که یک روزی خونه بوده و حالا این قدر دوره
January 01، 2009
هوم هوم
چه حالی داره که نصف بیشتر دنیا تولد آدم رو جشن بگیرند
تولدت مبارک کپل جانم
حیف که امسال اینجا نیستی به زور بهت شامپاین بدم با خوراک صدف و کاری بعد قیافه ات اون شکلی بشه که خودت می دونی بعد من بهت بخندم بعد تو بگی نخند! غلط بکن!
من عاشقتم پپر جونم
و بسیار بسیار خوشحال و ممنونم که مامان من شدی تو این دنیا
تولدت مبارک
اشتراک در:
پیامها (Atom)

