March 22، 2009




عادت می کنم برادرکم
عادت می کنم
نگران نباش
خوب می دونم همیشه نگران خوشحال بودن ما بودی
شاید برای همین همیشه حرف زدن با تو یا دیدنت به معنی قهقهه هایی بود که نفس می گرفت
من خوبم ببین چایی می خورم در دنیای بدون تو
راه می رم غذا می پزم غذا می خورم لبخند می زنم
در دنیای بدون تو
ای میل چک می کنم کسایی که تسلیت گفته اند کسایی که پرسیدن چه کمکی می تونن بکنن کسایی که می خوان حتما من رو ببینن کسایی که گفتن غم آخرم باشه آخ که اگر بودی با هم به این غم آخرت باشه می خندیدیم و تو می گفتی یعنی بعدش خودت بمیری دیگه وگرنه هیچ جور دیگه ای غم آخر آدم نمی شه. کسایی که نصیحت می کنن قوی باشم به خاطر پسرک کسایی که نصیحت می کنن قوی باشم به خاطر مامان کسایی که در سکوت بغل می کنن گل میارن غذا میارن و من که به هیچ تلفنی جواب نمی دم و دارم یاد می گیرم که تو دنیای بدون تو چه طور گم نشم تو این چهار دیواری کوچک
ولی تو نگران نباش برادرکم
عادت می کنم به نشنیدن صدایی که پای تلفن حال بچه میمون من رو می پرسید
صدایی که می گفت کی میاری این مرتیکه رو پس ایران
صدایی که ادای مامان و همه دنیا رو در می آورد و من رو نادون صدا می کرد
عادت می کنم برادرک زیبای من
به اومدن به ایران و تنها رفتن به انجمن حمایت از حقوق کودکان
و تنها رفتن به کافه هایی که با هم می رفتیم
عادت می کنم بشینم لب تختت و تو نباشی که فندک رو برام بگیری و با هم سیگار بکشیم و من بهت غر بزنم که نباید سیگار بکشی و تو بهم بخندی
تو غصه نخور
نگران نباش
ما همگی عادت می کنیم به اضافه شدن یک قاب عکس دیگه به سفره هفت سینمون
و من عادت می کنم بگم برادرم به جای برادرام
و عادت می کنم در دنیای بدون تو راه برم
و نفس بکشم
و نیوفتم
و عاشق باشم
حرفای دو سال پیشمون یادته در مورد مرگ وقتی داشتیم با شوخی از هم قول می گرفتیم اگه هر کدوممون مرد اون یکی چه کارایی بکنه؟
سر قولم هستم.
مشکی نپوشیدم. قراره یه شب با دوستات جمع شیم تو اتاقت با شراب و مولانا و خاطره های خنده داری که ازت داریم و راست می گفتی تنها چیزی که این روزا حالم رو بهتر می کنه کمک به بهتر شدن حال بقیه است
می بینی؟ دارم زندگی می کنم نگران نباش
غصه این رو نخور که روحم تو هر لحظه بی تو انگار داره پاره پاره می شه
که انگار جای قلب تو قفسه سینه خالی شده
که انگار دارم زندگی یه آدم دیگه رو زندگی می کنم
عادت می کنیم ما آدما به زخمامون
یاد می گیریم چه طور باهاشون زندگی کنیم که کمتر درد بیارن

سفرت خوش برادر کوچکم
می بینیم همدیگه رو یه روز
اون موقع می زنم تو سرت و بهت می گم خیلی زود بود کره خر
خیلی زود
تا اون موقع ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را
هنوز را

March 15، 2009





در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
.
.
.
.
.

می رم ایران. نخواهم بود چند وقتی.



March 12، 2009



پسرک و عق و استفراغ
بابک و تب و لرز
من ترسو هول کرده چون بچه فقط یک بار پارسال مریض شده و من یک مامان لوس بی طاقت تراماتایزد شده از مریضی پارسال پسرک
من خسته من بدون کمک
صبح زود یک شب دراز پر از مقاله خوندن و استفراغ جمع کردن از این اتاق به ان اتاق رفتن و به صورت خوشگل پسرک نگاه کردن و اشک های جاری از زور بی معنی بودن به قول عمه جون برای یه کوفته چی عق عق
مرخصی
تماس با همیوپت بچه و درخواست کمک
رفتن به مغازه برای خرید موز و اسپرت درینک جهت یه کوفته چی عق عق
سوال با هیجان
دخترک کوچک همراه مامان بزرگش از من : تو شبا این جا می خوابی؟ تو مغازه؟
من: نه من تو خونه ام می خوابم
دخترک به مامان بزرگ: پس چرا این خانومه اجازه داره با پیژامه بیاد بیرون من نه؟
مادربزرگ خیلی مودب با انگشترهای برق برقی: بعدا برات توضیح می دم
سوپ
پسرک عق عق تو ماشین
پسرک عق عق تو حموم
اول عق دوم نگاهی تا این مفهوم: چه خبره تو شکمم مامان؟ سوم سعی در کشف محتویات عق ها
من قلب پاره پاره من ندانستن میزان اجازه دادن به تمایل به کشف در یک موجود کوچک
من مرخصی
بابک و آی بدنم درد می کنه ولی سوپ نمی خورم آب میوه نمی خورم استراحت نمی کنم استیک می خورم شکلات می خورم چیپس می خورم بدون کاپشن می رم بیرون آی چرا حالم خوب نمی شه

من خورشت بادمجون با یک دونه پیاز گنده
من خوردن پیاز تا ته
و خوبی یک کوفته چی عق عق و مرخصی خلاصه شد همانا در تمام روز مسخره بازی در آوردن با پسرک و خوردن یک پیاز درسته با خیال راحت و رستگار کردن یک دختر کوچک در مغازه برای مبارزه با سنت های بورژوازی و احساس فلورانس نایتینگلی کردن و تلفن به پپر کپل برای معذرت خواهی برای خنده های زیاد به او وقتی تعریف می کرد ما مریض بودیم و او گریه می کرد و من می گفتم تو بزرگترین کویین آو دراما هستی و حتما یک مشکل سایکولوژیکی داشتی که برای آب دماغ آویزون بچه ات گریه می کردی و از این غلط های زیادی که تا پسرک نبود می کردم

من و زمستونی که داره بهار می شه




March 10، 2009



می خواد یه چیزی بخوره- می ره سر یخچال- نیگا می کنه- نمی دونه چی می خواد بخوره- در بخچال رو می بنده

می خواد یه چیزی بخونه- نمی دونه چی می خواد بخونه- می ره سراغ کتابخونه- نیکولا کوچولو بابالنگ دراز- How to raise happy confident children- Civil Disobedience and Social Movements برمی داره- همه رو می ذاره بغل دستش- مجله شهر ما رو که از مغازه ایرانی تورنتو برداشته می خونه- همه آدم های توی مجله دارن خونه می فروشن- یا وام خونه جور می کنن- یا اگه به خاطر دزدی از مغازه family violence سرعت بالا در رانندگی و هزار تا چیز دیگه افتادی تو دردسر نجاتت می دن

تو مغازه ایرانی ها به آقای فروشنده می گه رب اناری که دو ماه پیش خریده تاریخ مصرفش گذشته- آقای تپل میگه اشکالی نداره- می گه تاریخش دو سال گذشته- آقای تپل قید زمان گویی براش مفهومی نداره می گه نه بخورین طوری نیست- می گه دفعه دیگه که اومدم میارمش و عوضش می کنم- آقای فروشنده می گه نه این ها طوریشون نمی شه چون ترش هستن- فکر می کنه آقای فروشنده موجودی است تغییر ناپذیر- آقای فروشنده به شوخی های خیلی عجیب خود با خانم فروشنده ادامه می ده

پرزنتیشنش در مورد سکس وورکرها به خوبی و خوشی انجام می شه- هنوز وقتی می خواد خیلی چیزا رو به اسم بگه آموزش های سفت و سخت پپر خانم مثل قاشق داغ می خورن تو دهنش و نمی دونه سر کلاس پر از فمنیست آنارشیست اکتیویستی که داره حرف می زنه به بعضی فعالیت های جنسی چی بگه و بعضی اندام ها رو چی صدا کنه- یه بطری آب با خودش می بره- قیافه پپر خانم رو اسلایدهای پاور پوینته- داره با دهن باز نگاش می کنه و لپاش از خجالت گل انداختن- شاید هم از عصبانیت

داره عید می شه- تو ایران- سال هاست عید نداشته اینجا- همیشه دانشجو بوده- همیشه عیدش آخر ترم زمستونه- همیشه عید اینجا سرده- برف میاد- دلش عید با خونه تکونی می خواد- با شیرینی های خونگی- عید سر فرصت- عید با عیدی- عید دور همی- دلش عید می خواد با پپر خانم و برادراش و خاله هاش

پسرکش زیباترین موجود همه دنیاست- این رو همه مامان های همه پسرک ها و دخترک های دنیا می گن- هفته ای یک بار فکر می کنه چه احمق بوده هفته پیش که فکر کرده خیلی عاشق پسرکشه- هفته پیش عشقش پیش این هفته هیچی نبوده- هفته بعد هم همین طور- هفته های بعدش هم همین طور- از توانایی قلب و روح در این همه هر روز و هر هفته عاشق تر شدن خیلی متعجبه

با پسرک می ره خونه یکی از آشناها برای چایی و معاشرت- ماهواره ایرانی دارن- یه خانوم متورمی پیچ و تاب می خوره- می پرسه کیه؟- می گن شهره- شهره ای که یادشه مال ویدیوهای رنگارنگ بود که خونه مامان بزرگه نگاه می کردن- همون فیلم کوچیکا- متورم نبود اون موقع ها- بعد یه آقایی میاد پیش یه آقا و خانم های دیگه می شینه- خیلی ازش تعریف می کنن- می گن روح اصیل موسیقی ایرانه- خیلی خواهش های زیاد ازش می کنن که آوازی بخونه براشون تا خاطره هاشون زنده شه- آقا راجع به سفری که پارسال بهار دسته جمعی برای زیارت داشتن می خونه- آقا و خانوم ها دستاشون رو گذاشتن رو قلبشون و با چشم های بسته سرهاشون رو تکون می دن- همچی که بگی پاواروتی مرحوم داره اوه ماریایی چیزی می خونه- این قدر می خنده که اشک هاش روان می شن و پسرک هم احساس می کنه باید بخنده و غش غش خنده الکی می کنه- شب تصمیم می گیره برای مبارزه با اضطراب و افسردگی و افزایش شادی و طرب در منزل باید ماهواره ایرانی بگیره

یک ماه دیگه درسش تموم می شه- فعلا تموم می شه




March 07، 2009



می دونی مشکل من چیه برادرکم؟
من از سرزمین حرف های بی معنی و سکوت های معنی دار میام.
روحم از این همه سکوتی که باید تعبیرشون می کردم و نگرانشون می شدم و معنیشون می کردم درد می کنه.
از اون دردا که همچین خراش انداختن که با هیچ صیقلی صاف نمی شن.
من از سرزمینی میام که دختر برای شب دیر اومدنش به خونه از باباش اگه روشنفکر بود سکوت چند روزه تحویل می گرفت و روز بعدش به دوستاش پز می داد که چه بابای روشنفکری داره.
اگه تاریک فکر بود چند تا فحش و چک و لگد و بعد با دوستاش آه می کشید که ای بابا کی بشه شوهر کنیم راحت شیم.
من از سرزمین زنایی میام که شوهراشون برادراشون باباهشون دایی هاشون عموهاشون بابابزرگاشون نون بیار بودن و همین که نون بود خب بود و چه فرقی داره نون از کجا بیاد. نون بود و سکوت. زن رو به چون و چراش چه کار؟
تو سرزمینی که من می شناسم مردها تو اتاق در بسته سکوت رو می شکنن با هم و بیرون که میان تصمیم گرفته شده برای زندگی یا مرگ ناموسشون.
قتل های ناموسی رو می گم. ازدواج های ناف برای هم بریده شده رو می گم. از خودم نمی گم. نه نه. اصلا از خودم می گم. مگه من جدا از اونام؟ مگه کابوس زن هایی که قصه هاشن رو برام گفتن قصه هاشون رو شنیدم باهام زندگی نمی کنن؟ مگه من این کوله بار لعنتی رو به دوش نمی کشم خودم؟
از سرزمینی که زناش باید خوندن سکوت رو یاد می گرفتن تا بفهمن که پشتش مشت خواهد بود یا لگد یا کوبیده شدن در یا تهدید به بی آبرویی.
من از سرزمینی میام که پر حرفای بی معنیه. حرفای گنده بی معنی غیبت های صد تا یه غاز بی معنی اداهای کافه نشینی بی معنی شوخی های بی معنی قربون صدقه هم رفتن های بی معنی پشت سر هم حرف زدن های بی معنی بیست و هشت جور غذای بی معنی درست کردن واسه مهمونایی که ازشون بدت میاد
این همه هیاهوی بی معنی
و سکوت

بابا که مرد من حالم بد بود یادته؟
رفتم دکتر. بهترین دکتر تهران که می گفتن جلسه های روانکاویش معجزه می کنه و مردم تا ساعت دوازده شب تو نوبت بودن واسه نیم ساعت مشاوره و هشت هزار تومن بهش می دادن واسه همون نیم ساعت. گمونم هشت هزار تومن الان پول یک سر آژانس باشه. اون موقع خیلی پول بود ولی.
رفتم تو. گفت چرا اومدی؟ گفتم پدرم فوت کرده چاهار ماه پیش و زدم زیر گریه. نگاه مسخره ای کرد بهم.گفت بعد چاهار ماه هنوز داری واسش گریه می کنی؟ افسرده ای دیگه. گفتم واسه این نیومدم واسه این اومدم که همش می ترسم یکی دیگه ام هم بمیره. مامانم یا برادرام. می خواستم حرف بزنم. می خواستم خیلی حرف بزنم. ازش وقت یک ساعته گرفته بودم. گفت اینجا کی دکتره؟ من بهت می گن افسرده ای. یک چیز دیگه رو هم میدونی؟ آنارشیست هم هستی. داشت یک چیزایی می نوشت رو کاغذ. کاغذ رو داد دستم گفت این ها رو از داروخانه روبرو بگیر بخور. یک ماه دیگه وقت بگیر بیا. این قدر هم آنارشیست نباش. می شه هشت هزار تومن. من پول کامل رو ازت نمی گیرم.
سکوت.
کی از احساساتش حرف می زنه آخه تو مطب دکتر روانکاو؟ آدم قرص می خوره خوب می شه. حس کدومه؟

می دونی برادرکم
من این ورا که اومدم یاد گرفتم لایه های عمیق تری دارم
که باید یاد بگیرم حرف بزنم از اون خراش ها از اون لجن های رسوب کرده لعنتی از اون کودکی رنگ وارنگ از ترسام از حس هام از زخم هام
و نترسم
و کسی سکوت تحویلم نداد که خودم بفهمم و سکوت رو بخونم
و من با حسرت نکاه می کنم به آدم هایی که با هم از درونی ترین حس هاشون حرف می زنن و نمی ترسن و حرف زدن با معنی رو بلدن و گوش کردن همدلانه رو بلدن
من با حسرت نگاه می کنم به فرهنگی که مردش محکوم به سکوت نیست به جرم مرد بودن و زنش محکوم به خیلی چیزای دیگه به جرم زن بودن.
من دوست دارم بشینم سر کلاسی که استادسیبیل دار پنجاه سالش میاد از بچگی هاش تعریف می کنه و می گه پدرش بهش تجاوز می کرده. همچین راحت و خوشگل باز می کنه روحش رو که نفس آدم می بره از این همه خود بودن یه آدم. می گه سر کلاس من اگه می تونین لطفا خودکار و مدادتون رو تو دهنتون نکنین. چون بابام هر بار که می خواست به من تجاوز کنه از نیم ساعت قبلش این کارو می کرد و این کار هنوز حال من رو بد می کنه.
می بینی؟ می گه. حرف می زنه. آدم می دونه مداد نمی جوه خب.
همه اینا رو گفتم که بگم چه خوب که اون روز حرف زدی و با این که خیلی دلم می خواد بهت بگم کره خر چرا زودتر حرف نزدی ولی این کارو نمی کنم چون تو بهترین برادر دنیا هستی و من عاشقتم و در ضمن آدم مودبی هم هستم.

پ.ن: می گن الان اوضاع عوض شده. شده؟



March 04، 2009

ته نشین شده ها-یک



خواب می بینم
خواب اون پاسدار ریشویی که روز تولدم سر کوچه مون جلوم رو گرفت. کیک تو ماشین بود. پینک فلوید داشت می خوند. داشتم می شدم بیست ساله. ترسیده بودم. خیلی. روسریم رو کشیدم جلو. موهام از پشت بیرون بود. تند نوار رو در آوردم انداختم زیر صندلی. نمی دونستم چه کار باید بکنم. بابا تازه مرده بود. من تازه داشتم می فهمیدم زندگی چیه. تو ایران تو تهران چه خبره. سرم رو چسبوندم به صندلی که موهام از پشت معلوم نباشه

زد به شیشه. گفت شیشه رو بده پایین. مگه کسی بدون نشون دادن کارت شناسایی به آدم میگه شیشه رو بده پایین؟ می گم اول کارت شناسایی نشون بدین. لطفا کمی بعدتر از دهنم در میاد. جا می خوره. می خنده. چندش آورترین خنده دنیا. کارتش رو در میاره. کمیته ی فلان محله. شیشه رو می دم پایین. هنوز داره می خنده. می گه خوب سر و زبون داری نوار رو هم که انداختی زیر پات. حجابت هم که خیلی بده. زبون داری به جای همه ش. خفه خون گرفتم. لبخندش حالم رو بد می کنه. هزار سوسک و هزار پا رو تنم راه میرن
می گه کجا داری می ری؟ مهمونی دارین؟ می گم دارم می رم خونه. تولدمه. مهمون هم داریم. می گه خوبه که لااقل دروغ نمی گی.  مهموناتون کیان؟ اولیات هم هستن؟ موهات رو رنگ کردی یا رنگ خودشه؟ جواب نمی دم. جوابی که باید بدم رو قورت می دم. می ترسم. می گه خارج بودی؟ جواب نمی دم. می گه دختر خوبی هستی. ذاتت خوبه. تربیتت بد بوده. محیط خرابت کرده. یک تیکه کاغذ در میاره روش اسم و شماره اش رو می نویسه. می گه بهم زنگ بزن. من ندیده می گیرم موردهات رو امروز.  جایی بهت گیر دادن تماس بگیر میام. یک مشت مزخرف دیگه هم میگه
خفه خون گرفتم. از ترس. از حس حقارت. از اینکه می خوام بزنم تو دهنش و می ترسم. از اینکه حقمه که بزنم تو دهنش و می ترسم. از اینکه می خوام شماره رو پرت کنم تو خیابون و می ترسم
شیشه رو می دم بالا. می گه موهات رو بکن تو. حیفه چشم هر نا محرمی بهشون بیفته. تو خیابون ها می چرخم تا مطمئن شم دنبالم نمیاد

می دونم باید برم. برم جایی که موهام برام ترس و شرم و حقارت نیارن. می رم. شماره رو اما نگه می دارم که یادم نره حس اون لحظه ها رو
که قضاوت نکنم زن هایی رو که ترس فلجشون کرده و می مونن که کتک بخورن و تحقیر شن و آزار ببینن و مورد تجاوز قرار بگیرن و بچه بزرگ کنن و قابلمه بسابن و تو حموم های خونه هاشون گریه کنن و تو بالش هاشون گریه کنن و موهاشون رو بپوشونن که چشم نامحرم بهشون نیوفته. می مونن. با خفه خون
دیشب خواب مرتیکه ریشو رو دیدم که داره بهم یک شال گنده می ده تو فرودگاه که سرم کنم
ترس برگشته بود. از خواب پریدم
بعضی ترس ها می رن تو خون آدم ته نشین میشن
با یه تکون تکون میان بالا که آدم یادش نره






March 03، 2009




دیروز سر کلاس بحث بود که به بچه ها تا تو حول و حوش سن مهدکودک هستن و هیچ آمادگی ذهنی و روحی برای بخشش و تقسیم کردن چیزاشون ندارن سیخ می زنیم که اسباب بازیت رو به فلانی دادی؟ شکلاتت رو بده به بیساری. یه ماچ بده به خاله. دست بده به عمو. بده ببخش تقسیم کن ناز باش مهربون باش. بعد همین که می رن مدرسه و وقتشه که یاد بگیرن خیلی چیزا رو تو کله شون می کنیم که از همه بهتر و مودب تر و خوش تیپ تر و خوش لباس تر و آقا تر و خانم تر و صاحاب چیزای بهتر و با کلاس ترو نمره های بهترو عزیز دردونه تر معلم وکلاس های اضافی بیشتر و مامان بابای پولدارتر و خونه بهتر و مسافرت شیک تر و .... شوتشون می کنیم به دنیای رقابت های صناری. به دنیای ًُُتر و ترین شدن های ترسناک.