می فهمی که؟
May 31، 2009
May 26، 2009
تب این جوری بهم می زنه
یه هویی
رو پوستم ستاره می شینه
ستاره هایی از جنس کرک نرم
جیبام پر رویا می شه
رویاهای حسابی
اونایی که قشنگن چون محکومن همیشه رویا بمونن
چشام برق برقی می شه
لپ هام قرمز می شن
مثل وقت خط خطی کردن یه تن گر گرفته با نوک انگشت
هزار تا شاپرک که بالای مخملی شون رو بمالن به آدم تا نرمی مخمل یادش نره
هزار تا قصه که باید باید باید گفته بشن که کسی بی صدا نمیره
هزار تا برگ درخت که باید باید باید شمرده بشن تا نرم بمونیم
هزار تا نگاه طرف آسمون که مرغ هوا رو* گم نکنیم
هزار تا بچه که با هم بخندن تا حال خراب دنیا خوب شه
راه نمی رم تو تب
شناور می شم
از اینجا تا شبای خنک آب اناری آب هندونه ای حیاط خونه مامان بزرگ
تا سر دیگ گنده آش رشته تو حیاط خونه قدیمی مون
تا یک بار دیگه لمس دست مهربون برادر کوچکم
تا چمدون بزرگ پر از لباس های کوچک بچه گی هامون تو انبار خونه مامان بزرگی که دیگه نیست
تا مارمولک های سمج لای پیچک های آب خورده رو دیوار
تا کارت هنرپیشگی پدربزرگم مال سه هزار و سی صد و پنجاه سال پیش
تا حسرت کارای نکرده
تا حسرت عاشقتم های نگفته
تا دلتنگی قصه های نشنیده
تا بعدازظهرهای بوی پوشال کولری خواب اجباری بعد از ظهر هفت سالگی
تا بغل برادر بزرگه
تا بوی خوب مامان
پوستم پر ستاره های داغه
که به یه بادکنک زرد بادالو وصلن
من رو دارن می برن به شهر کولی های رویابین
بس که سبکم
تب این جوری بهم می زنه
می شم ملکه شهر کولی های رویابین
* هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
سهراب
May 24، 2009
اگه یه روزی حالم رو پرسیدی گفتم خوبم یا اوکی ام یا خوبم تو چطوری یا مرسی خوبم بدون دارم بهت دروغ می گم
یعنی تقصیر خودته که من دروغ می گم
خب آدم اگه حالش رو بپرسن بگه من امروز م م م قورباغه سبز چشم گنده ام یا م م م امروز حالم به یه سیب سبز ترش می ره یا امروز باد خنکم هول نمی کنی زنگ نمی زنی به این و اون که دختره دیوونه شده باید یه فکری براش بکنیم؟
ولی به خدا من یه روزایی قورباغه ام
سبز چشم گنده
یه روزایی یه باغچه پر از گل های زرد
یه روزایی یه درخت گنده تنهای غمگین
یه روزایی نارنجی ام با لبه های آبی
یه روزایی آبیم با لبه های نارنجی
یه روزایی هر چن ساعت یه بار یه چیزیم
مثلا همین امروز
صب که پا شدم پشه بودم
نیشم این قدر تیز بود که نگو
راه می رفتم نیش می زدم
حالا تو می پرسیدی چطوری می گفتم خوبم تو چطوری؟
دروغ بود دیگه
دروغ بده
بعدش رفتم بخوابم
یهو شدم یک بچه سمور بیچاره
از اونا که بو می دن هیشکی دوسشون نداره
که بچه های خوب تنهایی ان
بعد گریه کردم
گریه ام که تموم شد خوابم که برد بیدار که شدم قورباغه شدم
سبز چشم گنده
پریدم
سر و صدا کردم
قور قور
بازی کردم
پشه نیش تیزه رو خوردم
با نوک زبونم
هووووووم
حالا تو اگه زنگ می زدی می گفتی چطوری من اگه می گفتم مرسی من قورباغه هستم الان که داره قورقور می کنه پشه می خوره چی می فکر می کردی خب؟
می خوام بگم نمی خوام دروغ بگم فقط نمی خوام فکرای بد به سرت بندازم
پریروزا قرمز بودم
از اون قرمزای عاشقی
بسکه دلم عاشقی می خواست
از اون مدلاش که دست می زنی به طرف دستت می سوزه بسکه عاشقه لا مسب
قرمز پر دار بودم
راه می رفتم نه انگار که راه می رم
می پریدم
دیروز اما آبی بودم
آروم و عاقل
ولی واسه نصفه روز
نصفه بعدیش کوزه شدم
هی همه چیزایی رو که باید می گفتم ریختم تو دلم
دلم گنده شد باد کرد
مثل کوزه گلی لب هره پنجره آشپزخونه مامان
چه می دونم دیگه
گفتم بگم بدونی
نگران هم نشو
من الان که می خوام برم بخوابم باد خنک بهارم
خوابم که برد می یام می پیچم دورت
بوت رو می دزدم با خودم می یارم تا همین جا
تو چطوری؟
May 20، 2009
May 19، 2009
ما بچه های ایران....
بعد از دریافت ای میلی به اسم یک بچه بامزه برای بار دویست و پنجاهم بر خود دیدم که این رو بنویسم و برم دنبال زندگیم.
خانم ها آقایون این ویدیو رو می شه به عنوان یک ویدیوی آموزشی تحت این عناوین توی کلاس های parenting نشون مامان باباها داد:
چگونه به بچه خود دروغ گفتن یاد بدهیم
چگونه به بچه خود یاد بدهیم گول زدن آدم ها کار بسیار با مزه ای است
چگونه به بچه خود بفهمانیم که روی هیچ حرف ما حساب نکند
چگونه اعتماد بچه به قدرتمند بودن و قابل اتکا بودن پدر و مادر را از بین ببریم تا زمینه ساز نابهنجاری های آینده اش بشویم
چگونه به بچه ترکمان زدن به هر گونه boundary سازنده را نشان بدهیم
چگونه بچه را با طنزهای بزرگسالانه گیج و ویج بکنیم
چگونه به بچه یاد بدهیم حرف بی حساب بزند و روی حرفش نماند
چگونه به بچه یاد بدهیم دنیا جای قابل اعتمادی نیست و هیچ چیزی در آن ثابت نمی ماند
چگونه طوری با قاطعیت اول به بچه نه بگوییم و بعد نه را به آره تبدیل کنیم که بچه احساس کند او است که تصمیم می گیرد و کنترل می کند نه پدر و مادر
اگه یک بار دیگه این ویدیو رو ببینم چند تا عنوان خوب دیگه می تونم براش پیدا کنم ولی دیرم شده
پ.ن: این همون ویدیویی که بچه ساعت هفت صبح رفته سر فریزر پاپسیکل بخوره باباش داره ازش فیلم می گیره. دیگه برام ای میلش نکنین لطفا.
May 14، 2009
زامبا و هوموس و شکنجه
نشستم نمی دونم برم به کارام برسم یا بنویسم اینجا
بعد فکر کردم تا تصمیم بگیرم بنویسم
همین جوری روزمره گی امروز رو
که با کنده شدن مو در ساعت هفت و نیم صبح توسط پسره شروع شد
خب دیگه از اون تاچی فیلی اسناگلی ها نیست که مثلا آدم رو ماچ کنه بیدار کنه یا ناز کنه
مو می کنه
اشکالی هم نداره
بعد ما بدو پسرک بدو تا بازی کنه و صبونه بخوره و فرارکنه و بگیریمش و لباس بپوشونیمش و بذاریمش تو صندلیش و گاز بدیم بریم کتابخونه
بعد تو کتابخونه یه ده تا بچه قد و نیم قد اومده بودن برای کتابخونی و عروسک انگشتی (این پاپت فینگرها رو می گم)
پسرک تازه به سن مجاز برای شرکت در این جور برنامه ها رسیده
دروغ چرا می ترسیدم ببرمش اونجا طرف که داره کتاب می خونه پاشه سر و صدا راه بندازه و بدو بدو کنه
خانومه یک کتاب در آورد داستان یک مشت حشره بود که تو یه روز بارونی تو خونه بودن و نمی دونستن چی کار باید بکنن و حوصله شون پاک سر رفته بود
خب امروز اینجا بارونی می اومد هولناک
یکی یه دونه جونور هم داد دست بچه ها و آنچنان با هیجان و تکون دادن عروسک ها داستان رو تعریف کرد که من چنان لذتی بردم که انگار یکی داره ایلیاد و اودیسه اجرا می کنه
می خوام بگم خیلی حواسش بود که طرفاش یه مشت بچه پر انرژی هستن
بعد یکی یه دونه شیکر داد دست بچه ها یه آهنگ زامبا مانندی گذاشت و شروع کرد به بالا پایین پریدن
و سمفونی عجیبی شد از صدای شیکرها و موزیک زامبا و ذوق و جیغ بچه ها
بعد رفت چند تا لگن اسباب بازی آورد ریخت اون وسط و همه رفتیم بازی کردیم حسابی و اساسی
بعد رفتیم دو دلار انداختیم تو صندوق کمک به کتابخونه که کمکی بشه به این همه برنامه مجانی خوب
بعد با پسرک رفتیم که واکسن بزنه
و چون دردش اومده بود و گریه کرده بود رفتیم نشستیم هوموس با نون پیتا و بستنی کاراملی خوردیم
پسره همچین چاهار زانو می شینه رو صندلی و نون رو پاره می کنه و می زنه تو هوموس و یک لقمه گنده می ذاره تو دهنش و انگشتاش هم لیس می زنه که آدم یاد آبگوشت خوردن فردین می افته تو گنج قارون
حالا بابک اگه بود می گفت بچه جان آدم انگشتش رو با دستمال پاک میکنه این جوری ببین. لیس زدن خلاف آداب اجتماعیه
خب نبود
من و پسرک با هم انگشتامون رو لیس زدیم و خندیدیم
بعد پسرک رو بردیم تحویل پرستارش دادیم و رفتیم واسه شب ماهی ترات و قارچ خریدیم که باربیکیو کنیم بخوریم
حالا یکی اینا رو بخونه می گه به به چه خوشن ملت
خب ناخوش هم نیستیم ناشکری چرا
دلتنگی و اضطراب و گریه و دعوا و هزار تا کوفت و مرض دیگه رو که همه دارن
بذار دو خط یه چیزی بنویسیم حال خودمون و ملت بهتر بشه
می رم سر کار حالا
یک ساعت مشاوره با یک آدمی که بدجور شکنجه شده تو سودان
وقتی برگردم حالم خوب نخواهد بود
و به James Nachtway فکر خواهم کرد که می گه چیزایی که من ثبت کردم نباید فراموش بشن و نباید تکرار بشن
May 11، 2009
چ س فیل
عمه جون می گفت اولا که ذرت اومده بوده ایران گویا از یک کارخونه ای بوده به اسم چسترفیلد. بعد چستر فیلد در طول زمان ها شده چ س فیل.
خب.
به یکی از سوالات زندگیم گویا جواب داده شد.
راست و دروغش هم با اونی که این رو به عمه جون گفته.
May 10، 2009
یک شنبه گی
یک یک شنبه هست
یک یک شنبه آبی کم رنگ هست
یک یک شنبه سرد هست
من غذا می پزم
پسرک خواب هست
یک شنبه ها آدم دلش می گیره.
یک شنبه کانادایی مثل جمعه ایرانی هست.
خانم دینی ما هزار سال پیش بهمون یاد داده بود که عصر جمعه ها آدم دلش می گیره چون حضرت محمد در یک عصر جمعه ای مرده.
من همیشه فکر می کردم چه اعجاب برانگیز که غم و غصه می تونه در طول زمان سفر کنه و از هزار و چند صد سال پیش برسه به الان. عصر جمعه غمگین.
ای میل چک می کنم
سی و چاهار تا ای میل دارم که باز نشده
دوازده تا که باز شده و جواب داده نشده
گل مریم آن لاینه
قاعده کلی اینه که آدم چیزای خوبشون رو نشون بدن
یا پر رنگ تر نشون بدن
گل مریم یک استثنای خوب دلچسبه
در یک یک شنبه آبی کم رنگ سرد مامان زنگ می زنه
من ای میل چک می کنم
ناتالی نوشته بچه سنجابی که دو هفته پیش در حال پیاده روی تو جنگل پیدا کرده بوده حالش بهتره. که دو هفته اس شبا سه ساعت یک بار بیدار شده تا بهش شیر بده. که براش لامپ فلان جوری خریده که گرمش کنه. که روز مادر رو بهم تبریک می گه چون تا حالا هیچ تصوری نداشته که مسئول یک موجود بودن و از اون بدتر بی خوابی چه قدر سخته. که با انجمن حمایت از حیوانات صحبت کرده و اونا گفتن فعلن امکان نگهداری از یک بچه سنجاب علیل رو ندارن. که عصبانیه. که انسانیت کجا رفته. که رفته سراغ انجمن حمایت از حیوانات بی سرپرست کنار دریاچه. اونا قبولش کردن. که می خواد نامه بنویسه به روزنامه شهر شکایت کنه از انجمن حمایت از حیوانات که قبول نکردن سنجاب علیل رو. که اگه می تونست خودش نگهش می داشت ولی سگش همش می خواد بهش حمله کنه. که اسمش رو گذاشته راکی. که دختره سنجاب قرمز. که اگه خواستم پسرک رو ببرم که راکی رو ببینه قبلش بهش خبر بدم.
مامان می گه حواست کجاست؟ به ای میل هام. خب داشتی می گفتی
-خلاصه چاهار تا بچه ان. هیچ کدوم شناسنامه ندارن. مدرسه نابینایان نمی تونن برن. داریم دنبال کسی می گردیم که بره خونه شون بهشون درس بده هفته دو سه ساعت. پولش رو خود انجمن می ده. تو کسی رو می شناسی؟
-تو ایران؟ نه! کانادایی فراوون سراغ دارم ولی فکر نکنم بصرفه براشون هر هفته پرواز کنن تا تهرون و برگردن
- مسخره. اون یکی پسره هم بود که همش مشکی می پوشه بابا مامانش ولش کردن....
شلی نوشته مدرسه ویلودیل که اکثر شاگرداش بچه های مهاجران یک نمایشگاه گذاشته از نقاشی های بچه ها. پولش می ره برای خانواده های مهاجری که به کمی کمک احتیاج دارن. نوشته بیاین و به هر کسی هم که دوست داره بگین بیاد.
مامان می گه می خوای بعدن زنگ بزنم. نه بگو. چرا مامان باباش ولش کردن؟
مامان دادش در میاد قبلن بهم گفته بوده و من یا گوش نمی کنم یا خنگ شدم من می گم هر دو.
مامانش رو باباش خریده بوده صدهزار تومن از گرگان و صیغه بود و بعد که حامله می شه ولش می کنه و می گه بچه مال من نیست و می رن آزمایش و معلوم می شه بچه مال اون هست ولی به هر حال ول می کنه و می ره و حالا هم دخترک صیغه یکی دیگه شده و اون هم بچه رو نمی خواد و دخترک از اون موقع تا حالا صیغه هزار نفر شده و می ره خونه های مردم کار می کنه ولی خونه نداره و کسی هم بچه اش رو نمی خواد و بچه الان هشت سالشه و افسرده اس همش مشکی می پوشه و می گه من بختم سیاهه. آیا من کسی رو می شناسم که خونه اش سوییت خدمتکار داشته باشه که این زن بتونه دست بچه اش رو بگیره ببره با هم باشن و امن باشن و هی کسی نخواد بلا سرش بیاره؟
خب نه. فک و فامیل راکفلر نیستم تو ایران هم کسی رو نمی شناسم
دبی ای میل زده که فصل بازار کشاورزای محلیه و یادمون نره هر هفته قرارمون شنیه صبح فارمرز مارکت. بعد هم نوشته think global eat local
مامان می گه پس این همه بلاگ بلاگ می کنی هیچ کس رو نمی شناسی؟ خب بنویس این چیزا رو. ما داوطلب می خوایم. هفته ای یکی دو ساعت. این بچه ها فقط محبت می خوان. یکی باهاشون بازی کنه. حرف بزنه. کتاب بخونه واسشون.
هدر نوشته برام که برم مدرسه شون برای بچه های دوره راهنمایی گروه بذارم. باید بهش ای میل بزنم بگم حتما. بگم من عاشق این کارم. می شینیم همه با هم حرف می زنیم. هر جلسه یه موضوعی. از روابط با مامان باباها بگیر تا کارایی که دوست دارن تا آرزوهاشون و ترساشون تا نظرشون راجع به جنگ تو دنیا تا س ک س (سلام آقای فیلتر).
می گم مامان مردم اون جا هزار تا بدبختی دارن. کسی حال و حوصله کمک به کسی رو نداره. گرفتاری زیاده.
چقدر باید ای میل جواب بدم در یک یک شنبه آبی کم رنگ. با یک پتوی نازک قرمز پیچیده شده به دورم.
مامان می گه این حرفا نیست. همونه که خودت گفتی. گفتی ما ملت چی شدیم؟
بی احساس؟
نه بابا
فردگرا؟
نه
خود محور؟
نه بابا جان همون که گفتی سرخپوستا می گن. چی بود داستانش؟
آهان. سرخپوستا نه. بومی های اینجا. می گن سختی ها و بدبختی ها آدم ها رو دو دسته می کنه. یکی می شن
wounded healerیعنی شفادهندگان زخم دیده یه سری هم می شن کسایی که خودشون به مردم زخم می زنن. ولی به من نظر من یه دسته سومی هم هست. اونایی که زخما رو نیگا می کنن و می رن یا چششون رو می بندن که نبینن.
مامان معتقده این حکایت بومی رو باید با طلا نوشت و به دخترش افتخار می کنه که دسته سوم رو هم کشف کرده.
خب بله مامان جان ولی یک کم پیچیده تر از این حرفاس. بحث روانشناسی اجتماعی و ناخودآگاه جمعی تاریخی و ساختار سیاسی قدرت و همه اینا...
مامان فکر می کنه من دارم سعی می کنم توجیه کنم و راجع به خواص درمانی سنجد و آدم های خودمحور کمی حرف می زنه و بهم توصیه می کنه به جای حرفای قلمبه سلمبه یک بار دیگه به مفهوم واقعی این حکایت بومی فکر کنم. عمیقا نه سرسری.
چشم. بهش میگم تو جزو دسته اولی. بهش می گم عاشقتم کپل جانم.
یک یک شنبه هست. یک یک شنبه آبی خوش رنگ هست. یک یک شنبه ولرم هست. یک یک شنبه پر از عشق من به آرو م ترین و مهربونترین و قوی ترین کپل دنیا هست.
May 05، 2009
سنگ سبز و سگ گوندولا ران و ایوان تورگنیف

از کانادا گزارش می دم
از یک شهر کوچک که توش لازم نیست در خونه ها قفل بشن
از یک خانه با سقفی آبی که توش بوی قورمه سبزی پیچیده
از کنار یک پنجره رو به یک کوچه بن بست که تهش یک میدون کوچک داره که بچه ها بعد از مدرسه دورش دوچرخه بازی می کنن
از روی یک صندلی آبی که عقب جلو می ره و اسمش به فارسی نمی دونم چی هست و به انگلیسی هست rocking chair
گزارش می دم که امروز حالم بد بود
که دلم برای برادره تنگ شده بود
که دلم برای برادرا تنگ شده بود
که بغضی داشتم که اشک نمی شد
که بغضام بیشتر وقتا اشک نمی شن
می شن گردو می پرن تو گلوم
که خیلی کار داشتم
که نمی دونستم اول برم سراغ کدومش
که هی می خواستم گریه کنم هی نمی شد
که هی می خواستم به یکی زنگ بزنم ولی نمی دونستم باید به کی چی بگم
که رفتم بیرون الکی گاز دادم تو خیابونا
بعد رفتم یک عدد چیکن پات پای خریدم
و رفتم خونه دوستای خیلی پیرم
اسمشون جیمز و جون هست و نود و یک ساله و نود و سه ساله هستند
ما این طوری با هم دوست شدیم که پنج سال پیش ها اونا کوبیدن به ماشین من و خیلی ترسیده بودن و من بردمشون خونه شون و براشون قهوه درست کردم و گفتم به پلیس زنگ نمی زنم که بیاد بگه پیر شدین و دیگه نباید رانندگی کنین و بغلشون کردم و دوستشون داشتم
و بعد ما با هم چیکن پات پای خوردیم و من داد زدم براشون چون گوش هاشون خوب نمی شنوه و گفتم که دلم برای برادرم تنگ می شه و گریه دارم و گریه ام نمیاد و بعد یک شکم سیر گریه کردم و حالم خوب شد و بعد جون یک دستبند بهم داد که مال مامان بزرگش بوده و نقره است با یک مدل سنگ سبز و آبی خیلی خوشگل عجیب و من مردم از خوشی نه برای دستبنده برای جون که فهمیده بود این دستبد مدل منه و برای با دستای خیلی خیلی لرزون کادوش کرده بود و صبر کرده بود من از ایران بیام تا بدتش بهم
و همین طور خوش بودم و اومدم خونه و آقای پستچی پشت سر من اومد پارک کرد و یک بسته داد دستم و گفت بفرمایین مال شماست و من اومدم خونه و بازش کردم و توش رو که دیدم و کارتش رو که خوندم مردم از خوشی و این قدر مردم از خوشی که گریه کردم
و این دوست من از اون آدم هاست که همین جوری آدم نشسته یکهو یک سبد گل میاد یا یک سه پایه دوربین میاد یا یک کتاب با عروسک های انگشتی میاد برای پسرک یا یک سگی میاد که شکل گوندولا ران های ونیزه و اگه کسی گوندولا سوار شده باشه می دونه که چه خوب و رمانتیکه و گوندولا ران ها صداهای قشنگی هم دارن و برای آدم آواز هم می خونن مثل همین سگی که توی یک بسته برای من اومد و آدم فوری می فهمه که کار خودشه این مدل کارها و سگ گوندولا ران هی برای ما خوند و رقصید و من و پسرک خیلی خوش بودیم و برای همین گفتیم بریم به یک دوست پیر دیگه سر بزنیم که آلزایمر داره و هشتاد سالشه و سوپ خیلی دوست داره و ما هم سوپ اضافه داشتیم تو خونه و اسمش لسلی هست و اصلا مال لهستانه.
سوپ خوردیم و پسرک یک گلدون شکوند و لسلی گفت برام یک کتاب گذاشته کنار که خیلی قدیمیه و مال یک نویسنده روسه و با اینکه اون از روس ها هیچ خوشش نمیاد ولی من رو که اجدادم آدم های روسی بودند دوست داره و برای همین کتاب رو می ده به من و من مردم از خوشی نه برای کتابه برای لسلی که رفته همه اتاق زیر شیروونی رو بالا پایین کرده دنبال کتابی گشته که اسم نویسنده اش یادش نبوده و هیچی ازش یادش نبوده و دونه دونه اسم همه نویسنده ها رو خونده و از تلفظ اسم تورگنیف فهمیده که این همونه که همشهری اجداد من بوده. خاکش رو پاک کرده پیچیدتش تو یک کاغذ کادوی کهنه و دادتش دست من
و این شد که حال بد من شد حال خوب من در عصر یک روز بهاری
چون ادم هایی هستند که دوستشون دارم
و آدمهایی هستند که من رو دوست دارن
و همین برای اینکه یک آدم حالش خوب بشه از بس هم بس تره
اصلا همین برای اینکه آدم حالش خوب باشه هم بس بسه
من گزارش می دم از یک کره خاکی
از کنار یک پنجره
که حالم خوبه
و قلبم آرومه
و خوشبخت و متشکرم
May 04، 2009
May 01، 2009
فمنیسم یا مجبوری مثل من باشی تا تحویلت بگیرم؟
فمنیسم یکی از تعریف هاش می تونه قدرتمند کردن زن ها باشه. قدرتی که در طو تاریخ به سه هزار دلیل از دست دادن. قدرتی که بهشون این اجازه رو داد / میده /قراره بده که موهاشون رو رنگ کنن اگه بخوان که شلوار بپوشن که برن سر کار که درس بخونن که رای بدن که کورتاژ کنن که آدمی حساب بشن با هویت مستقل.
یعنی حق انتخاب یعنی حق تصمیم گیری و یعنی محترم بودن اون انتخاب و تصمیم هر چی که باشه. حالا چه طوره که ما فمنیست ها به زنی که لاک می زنه اخ اخ و پیف پیف می کنیم و به زنی که آرایش به نظر ما غلیظ می کنه یه جوری نگاه می کنیم که یعنی ماها خیلی بیشتر حالیمونه و زنی که آشپزی می کنه برای شوهرش که دیگه نگو و زنی که می خواد بچه داشته باشه هم که داره تن به ستم می ده و عقلش نمی رسه و زنی که لباس های گرون خوشگل می پوشه چیپه و فقط تو فکر قر و فره و اصلا چرا همه زن ها نیان تو تعریف ها و چارچوب های ما فمنیست های خیلی باحال که رستگار شن؟
دیروز دوست کانادایی فمنیست دو آتیشه ام داشت در مورد دخترخاله اش حرف می زد که خیلی سطحیه و اخه و پیفه این جوری می گفت که: یک آمریکایی واقعیه فست فود می خوره همش هم مارک می پوشه حتی ناخن هاش رو هم رنگ می کنه. هر چاهار تا جمله داره اصول اولیه فمنیسم رو می بره زیر سوال.
همین جوری خواستم بپرسم خب چمونه ماها؟ ما فمنیست های مامانی؟
پ.ن: این پست مخاطب خاص نداره. بلند بلند فکر کردم.
پ.ن بعد از انتشار پست: الان این رو از خورشید خانم خوندم
اشتراک در:
پیامها (Atom)






