۸ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.



کی گفته بی وطنی سرآغاز جهان وطنی ست؟ لابد نمی دونسته بی وطنی چیه اونجور که ما می دونیم





می دونی؟
تو الان باید اینجا باشی
من خیلی تنهام
و همش سردم می شه
و هر شب تنهایی هام رو می ریزم تو یه لیوان
هورت هورت

تموم نمی شن
تموم نمی شن
تموم نمی شن

تو اینجا نیستی خب




۵ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

my rainbow, my sunshine


پسرک زیبای من
چه خوبه که هستی و این روزای خاکستری رو رنگی می کنی
یه روزی که خسته نبودم برات می نویسم
از همه خاکستری ها
و از همه رنگین کمونی که تو هستی تو این خونه














۳ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.



توی سینه اش جان جان جان
توی سینه اش جان جان جان




دیگر ندارد





آن چه جان
از من همی ستاند
ای کاش دشنه ای باشد
یا خود گلوله ای

زهر مباد ای کاشکی
زهر کینه و رشک
یا خود زهر نفرتی

درد مباد ای کاشکی
درد پرسش های گزنده
جراره به سان کژدم هایی
از آن گونه که پاسخت هست و
زبان پاسخ
نه

و لاجرم پنداری
گزیده ی کژدم را
تریاقی نیست...

آن چه جان از من همی ستاند
دشنه ای باشد ای کاش
یا خود
گلوله ای



شاملو

۲۸ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

از سخت جانی خود




هر روز ساعت هفت پا می شم. هر روز وقتی بیدار می شم یادم میاد چه خبره. هر روز وقتی یادم میاد چه خبره نفسم می گیره. نفسم که برگشت لپ تاپ رو باز می کنم و دراز کش خبرا رو می خونم. امروز هم مثل این چند روز. پا شدم. نفسم از تلخی به یاد آوردن این که بیدارم و واقعیته و داره اتفاق می افته بند اومد. صبحم رو با فیس بوک و توییتر شروع کردم
با گریه
با امید
با نا امیدی
با لبخند
با ترس
با بغض
با غرور
با نفرت
با خشم
با ترس
با شجاعت
با تنهایی
با دلتنگی
با همه اون آدمای توی عکسا و فیلما
روحم از تجربه این همه حس متفاوت و متناقض در عرض پنج دقیقه درد گرفت. رفتم بیرون. مثل همه این چند روزه از این همه آرامش جا خوردم. پلیس دیدم. مثل همه این چند روزه زهره ام ترکید از ترس پلیس. رفتم بانک پول بگیرم.مثل همه این چند روزه جا خوردم که شیشه هاش نشکستن. رفتم قهوه بگیرم. مثل همه این چند روزه غریبه بودم وسط آدمایی که صاف صاف راه می رفتن. و می خندیدن. و دنیاشون یهو زیر و رو نشده بود. و صدای گلوله نمی دونستن چیه. و باتون برقی نخورده بودن. و با بچه هاشون نشسته بودن کیک و شیر و قهوه می خوردن و قرار استخر آخر هفته می ذاشتن. انگار روحم تو ایران باشه. بالا سر اون دانشجوی کتک خورده. پیش اون پدر مادری که بچه شون رو از دست دادن. پیش اونایی که تو زندانن، که دارن شکنجه می شن. بغل اونایی که ساعت ها در سکوت و با آرامش راه می رن. تنم اینجا. انگار کن یه تن بدون روح

تلویزیون بانک داره ایران رو نشون می ده. کارمند بانک می گه من نمی دونم اون مردم چقدر می تونن شجاع باشن یا خسته باشن که از جون خودشون و بچه شون بزنن. بعد یه خانومی رو نشون می ده که بچه اش تو بغلش خوابیده قاطی جمعیت. می گم کشور منه اینا هموطن هام هستن.بلند می شه تقریبا داد می زنه اوه مای گاد.سه هزار تا سوال می پرسه. می گه با هر کی توایران حرف زدی بگو من و خانواده ام شبا براشون شمع روشن می کنیم و دعا می کنیم.

به استادم- استاد درس آنارشی و متخصص انقلاب های دنیا و سازماندهی جنبش های نافرمانی مدنی می گم باید یه بار دیگه بشینم نت ها و جزوه ها رو بخونم. چند ماه پیش سر کلاس راب- استادمون- از ضرورت به کار بردن خشونت سازمان دهی شده- استفاده از Social Capital- (نیروی توده؟ نیروی اجتماعی؟ کسی ترجمه خوب براش بلده؟) حرف می زد. من  مخالف بودم. ایده آلیست احمقی که من باشم. بحث می کردم که هر تغییر اجتماعی لازمه اش تغییر افراده و تغییر افراد از راه توسعه اجتماعی انجام می شه و نه آنارشی بازی و دوران انقلاب ها گذشته و این حرفا. راب بحث می کرد که این فرآیند بیشتر تو جوامع دموکراتیک یا لااقل نیمچه دموکراتیک جواب می ده و در خیلی جاها و برای خیلی موقعیت ها باید یک رهبر باهوش پیدا شه که از social Capital مردم استفاده کنه و تغییر رو از بالا به پایین صورت بده. منِ مخالف، منِ نادان، منِ هراسان از تجربه انقلاب سی سال پیش، منِ احساس عقل کلی که "ما انقلاب داشتیم پس من می دونم شما نداشتین پس تو نمی دونی"... جریان شعبون بی مخ رو براش تعریف کردم و همه کثافتکاری های پشت پرده تغییرات اجتماعی این مدلی.

بهش می گم می بینی فیلما رو؟ می بینی چه خشم و حرصی و امیدی دارن مردم؟ یک استراتژیست کار کشته که فلان فلان شده هم نباشه با این همه  چه ها که نمی تونه بکنه.
راب می گه حالا با این همه جریانات الان چه حسی داری نسبت به موضع خودت چند ماه پیش؟ تو سرم می گم می گم گه خوردم.

می گه چقدر قیافه ات عصبانیه این روزا و اینکه باید از خشمم استفاده سازنده بکنم و همه ایرانی ها باید از خشمشون استفاده سازنده بکنن. بهش می گم هر چی رو بفهمی یه چیز رو نمی فهمی. خشم ما از یه جنس دیگه است. با خشم شماها فرق داره. خشم شما عصبانیته، خشمه. مال ما بغضیه که گریه نشده. تحقیریه که گریه نشده. زجریه که گریه نشده. غمیه که گریه نشده. خشم ما بغض و آه و اشک ماست

۲۲ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.




ساعت یازده و ده دقیقه شبه. من رویاهام رو می ذارم تو یک جعبه خوشگل. باهاشون خداحافظی می کنم. روشون رو با یک فوت گرم می پوشونم که نمیرن. در جعبه رو می بندم. می رم بخوابم.




اون روز که بهت زنگ زدم جلسه آخر مشاوره ام با آبمابا بود. گفت داره می ره تورنتو. اونجا تعداد سودانی ها بیشتره. گفت می خواد کسی رو پیدا کنه از قوم و قبیله خودشون که بچه اش رو وقتی خودش مرد بسپره دستش. آبمابا ایدز داره. تو سودان اسیر بوده. هر روز این قدر بهش تجاوز می کردن که بی هوش می شده. واسه همین مطمئن نیست روزی چند نفر بهش تجاوز می کردن. پسرش و شوهرش رو جلوش سر بریدن. اول جلوی اونا بهش تجاوز کردن. حالا نمی دونه بچه توی شکمش مال شوهرشه یا مال تجاوزها. می گه دلش بهش می گه مال شوهرشه. من به حرف دل دیگه خیلی هم باور ندارم. این رو ولی بهش نمی گم. برام یه شال گنده رنگی آورده. مال خودش بوده. برای تشکر. می ره که چند وقت دیگه-چند سال دیگه-چند ماه دیگه- کی میدونه با ایدز آدم کی می میره- تو تورنتو بمیره و بچه اش رو بسپره دست یکی که هنوز نمی دونه کیه.
وقتی رفت من نشستم زار زار گریه کردم. بعد رفتم خرید. بارون می اومد. نودل و گوشت چرخ کرده و انگور و ماست و نون ایتالیایی. پسرک نون ایتالیایی خیلی دوست داره. پیاز رنده کردم با گوشت قاطی کردم با زردچوبه و بقیه خرت و پرت ها. قلقلی شون کردم انداختمشون تو روغن داغ. جیز جیز کردن. روغن پرید رو گاز.
زنگ زدم به مامان. باز هم صداش گریه ای بود. باز هم گفت خواب بوده. باز هم دروغ گفت. باز هم من فهمیدم دروغ می گه. به هم دروغ گفتیم که همه چی در دو طرف خوبه.

برنج سیاه رو آبکش کردم. براکلی و قارچ و پیاز رو تند تند تفت دادم. با قلقلی ها و برنج قاطی کردم.
وایا کان دی یوس داشت می خوند. دلم خواست با یکی حرف بزنم. حالم یه کوفتی بود بین بد و خوب. مثل همون روزی که بسته ات رسید بازش که کردم حالم خوب شد.
یه چایی ریختم نشستم رو مبل نارنجی. بهت زنگ زدم. گفتی داری شام درست می کنی. یادمه پیش خودم فکر کردم خوش به حالش رو گاز شعله ای غذا می پزه نه رو گاز الکتریکی. گفتی خیابونا شلوغن. دلم ضعف رفت از رویای یه مملکتی که نترسم از پشیمونی اگه بخوام برگردم توش. الان که دارم اینا رو می نویسم احمدی نژاد هفتاد در صد رای های شمرده شده رو داره. تو دلم یه سوسک گنده با پاهای تیغ تیغی داره راه می ره.

حرفمون که تموم شد بارون بند اومده بود. همه چی رو شسته بود برده بود.






۲۰ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.




مامان می گه ببین من رو تو این سن سال به چه کارایی وادار می کنی . رفتم تو صف
می گم چه صفی؟
می گه عین بچه مدرسه ای ها یکی یه روبان سبز هم بهمون بستن. کم تو صف مرغ و شیر واستاده بودیم حالا هم رفتیم تو صف موسوی. می گم آفرین خب چه خبر بود؟. می گه هیچی ناهار رفتیم با سیمین اینا رستودان اروند کنار* کباب گرفتم ولی بعدش امیر گفت باقالی پلوهاش خوبه اونجا دفعه دیگه باقالی پلو می خورم. میگم مامان تو خیابون چه خبر؟ آخه چرا اینقدر شکمویی تو؟
میگه مامان جون نمی گم دل نبندی یهو این مرتیکه در آد از صندوق غصه بخوری ولی خیلی خوب بود کلی هم با این جوونا داد و بیداد کردیم. بعدش هم رفتیم رو اون نیمکته که همیشه با برادر کوچیکه می نشستیم نشستم باهاش کلی حرف زدم و اومدم خونه ولی هنوز مردم تو خیابونن صداشون رو می شنوی؟

*اسم رستوران رو مطمئن نیستم. یه اروندی داشت توش


۱۴ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

under my skin




می رم لباسا رو از رو بند جمع کنم
ساعت یک نصفه شب یک شب پر شبنمه
از اون مدلا که پوست آدم خیس می شه
هوا مسته
از اون مدلا که می شوندت سر پله های حیاط که یه سیگار روشن کنی
دود رو پووووووف می کنم به ستاره ها
انگشتای پام بی قرارن
خودم رو ول می کنم رو علفای خیس
دستام بی تابن
غلت می خورم به پهلو رو علفا
اگه یه جک و جونوری زیرم له شه چی؟
تو دلم یه شاپرک داره بال می زنه
فکر می کنم آخ که اگه آدما می تونستن بپرن
صدای شب میاد
شاپرک توی دلم داره گنده تر می شه
سیگارم تموم می شه
پوست تنم خیسه
میام تو لباسا رو می ریزم رو تخت
می رم زیر پتو
چشام رو می بندم

تو گرمی و خشک

دستام
پاهام
پوستم
بهت گره می خورن

صدای شب میاد
دلم آرومه

آدما کی گفته نمی پرن؟



search