June 30، 2009

cloud walking



بعضی روزا این جورین که انگار داری رو ابرا راه می ری
انگار ابرا میان تو کله ات
بعد کله ات پر مه می شه
انگار خودت نیستی و یکی دیگه اس به جای تو
صبح یکی از همون روزا ساعت ده خانوم ماریا آدم رو اپیلاسیون می کنه و بلند بلند حرف می زنه
این یارو دیوونه است؟ یعنی می خوام بدونم چیه جریان؟ یعنی یه مشت دانشجوی کمونیست ریختن تو خیابونا الکی داد و بیداد می کنن؟ چرا؟ دیدی رفته بود - آخ کجا بود؟- یادم نمیاد کجا- داشت حرف می زد همه هو کردنش؟ چند سالشه؟ زن داره؟ ااااا پس شما فرست لیدی دارین؟ پس چرا هیچ وقت باهاش تو مسافرتاش نیست؟ می خوای سرمایه گذاری کنی؟ فلوریدا خوبه الان. خونه رو به دریا هفتاد تا. ما داریم می خریم یکی. پسرت چطوره؟ من هم بچه می خوام. ولی باید پول درآرم. کارم چی می شه؟ این مردا هم که آدم نمی تونه روشون حساب کنه. داد داد. خانم ماریای اهل اروپای شرقی داد می زنه و حرف می زنه. منتظر جواب نیست. خوبه. من حال ندارم حرف بزنم. چون تو ابرام. خرت خرت. مو و پوست با هم کنده شدن. اه چه پوست نازکی داری. پوست نازک؟ همیشه فکر می کردم پوستم خیلی کلفته.نوچ نوچ.
دنی می خواد بره canadian tire نمی دونم چی چی بخره. نوچ نوچ می رم دنبالش. می ذارمش دم فروشگاه. وایمیستم کارش تموم شه. می ذارمش خونه. می کم شام بیاد پیش ما. شام چی درست کنم از این بالا تو ابرا؟
می رم حموم. می رم دنبال بچه. می ریم شهر بغلی بچه بره جیم مخصوص بچه ها ژیمناستیک بازی کنه. ترافیکه. بچه غر می زنه. از بالای ابرا می پیچم تو تیم هورتنز. برا خودم قهوه برا بچه بیسکویت می گیرم.
برمی گردیم. بچه رو می ذارم پیش لیندا. می رم سر کار. ابرا غلیظ شدن. سعید رو پلیس پاکستان شکنجه کرده. همه پیسه اش رو گرفته. پیسه می شه پول. از همه پاکستانی ها بدش میاد. تو خیابون که می بیندشون حالش بد می شه رعشه می گیره. سعید پاچه شلوارش رو می زنه بالا. یه استخون بدون گوشت بد رنگ کج و کوله اس. با هم تمرین نفس عمیق می کنیم. این بالا تو ابرا همه چی آرومه. پای سعید دوره. لرزش دستاش دوره. بی خوابی هاش دورن.
سعید می ره. من چایی می خورم. گلوسی میاد. گلوسی رو ماشین زده بهش. کمرش درد می کنه. می خواد راننده رو سو کنه. دکترش گفته بیخود می گه از قبل کمر درد داشته. می گم من چی کار باید بکنم حالا؟ می گه بنویس که من از لحاظ روحی آسیب دیدم. ابرا دارن تنگ می شن. می گم خب باید چند جلسه حرف بزنیم. می گه وکیل الان می خواد نامه ات رو. می گم شماره وکیل رو بده باهاش حرف بزنم. یه کم حرف می زنه می ره. لیزا می گه دروغ می گه نه؟ می گم کار من و تو نیست که بگیم راس می گه یا دروغ. هر کی کار خودش. می گه ولی ته دلت چی می گه؟ می گم ته دلم مهم نیست. کار من ربطی به ته دلم نداره. می گه چه سخته. می گم یاد می گیری.
تو ابرا هیچی سخت نیست. همه چی مثل فیلمه. آدم داره فیلم خودش رو و بقیه رو می بینه.
می رم دنبال پسرک. کلاس فوتبال داره. یه مشت بچه که دنبال هم می دن و جیغ و داد می کنن و همدیگه رو هل می دن و توپ های هم رو بر می دارن و گریه می کنن و به حرف مربی ها گوش نمی کنن و گاز می گیرن و به جای لگد زدن به توپ به کون هم لگد می زنن. مثل داستانای نیکولا کوچولو می مونه. باید بدوم دنبالش. از تو ابرا نمی شه. دیگه جاش نیست. حیفه بوی تن پسرکم. از این بالا خوب بوش نمیاد. می پرم پایین. می گم بدو بیا. با هم توپ های زرد کوچولو رو شوت می کنیم. بوی تن پسرک همین جا روی زمین بهترین بوی دنیاست.
واسه شام پیتزا سفارش می دم.



June 29، 2009



کی گفته بی وطنی سرآغاز جهان وطنی ست؟ لابد نمی دونسته بی وطنی چیه اونجور که ما می دونیم





می دونی؟
تو الان باید اینجا باشی
من خیلی تنهام
و همش سردم می شه
و هر شب تنهایی هام رو می ریزم تو یه لیوان
هورت هورت

تموم نمی شن
تموم نمی شن
تموم نمی شن

تو اینجا نیستی خب




June 26، 2009

my rainbow, my sunshine


پسرک زیبای من
چه خوبه که هستی و این روزای خاکستری رو رنگی می کنی
یه روزی که خسته نبودم برات می نویسم
از همه خاکستری ها
و از همه رنگین کمونی که تو هستی تو این خونه














بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره‌ی وقایع اخير

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ِ مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت می‌كنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

June 24، 2009



توی سینه اش جان جان جان
توی سینه اش جان جان جان




دیگر ندارد





آن چه جان
از من همی ستاند
ای کاش دشنه ای باشد
یا خود گلوله ای

زهر مباد ای کاشکی
زهر کینه و رشک
یا خود زهر نفرتی

درد مباد ای کاشکی
درد پرسش های گزنده
جراره به سان کژدم هایی
از آن گونه که پاسخت هست و
زبان پاسخ
نه

و لاجرم پنداری
گزیده ی کژدم را
تریاقی نیست...

آن چه جان از من همی ستاند
دشنه ای باشد ای کاش
یا خود
گلوله ای



شاملو

June 18، 2009

داستان زنی که راه رفت و گه خورد و افتخار کرد




هر روز ساعت هفت پا می شم
هر روز وقتی بیدار می شم یادم میاد چه خبره
هر روز وقتی یادم میاد چه خبره نفسم می گیره
نفسم که برگشت لپ تاپ رو باز می کنم و دراز کش خبرا رو می خونم
امروز هم مثل این چند روز
پا شدم
نفسم از تلخی به یاد آوردن این که بیدارم و واقعیته و داره اتفاق می افته بند اومد
صبحم رو با فیس بوک و توییتر شروع کردم
با گریه
با امید
با نا امیدی
با لبخند
با ترس
با بغض
با غرور
با نفرت
با خشم
با ترس
با شجاعت
با تنهایی
با دلتنگی
با همه اون آدمای توی عکسا و فیلما
روحم از تجربه این همه حس متفاوت و متناقض در عرض پنج دقیقه درد گرفت

رفتم بیرون
مثل همه این چند روزه از این همه آرامش جا خوردم
پلیس دیدم
مثل همه این چند روزه زهره ام ترکید از ترس پلیس
رفتم بانک پول بگیرم
مثل همه این چند روزه جا خوردم که شیشه هاش نشکستن
رفتم قهوه بگیرم
مثل همه این چند روزه غریبه بودم وسط آدمایی که صاف صاف راه می رفتن
و می خندیدن
و دنیاشون یهو زیر و رو نشده بود
و صدای گلوله نمی دونستن چیه
و باتون برقی نخورده بودن
و با بچه هاشون نشسته بودن کیک و شیر و قهوه می خوردن و قرار استخر آخر هفته می ذاشتن

انگار روحم تو ایران باشه
بالا سر اون دانشجوی کتک خورده
پیش اون پدر مادری که بچه شون رو از دست دادن
پیش اونایی که تو زندانن، که دارن شکنجه می شن
بغل اونایی که ساعت ها در سکوت و با متانت و آرامش راه می رن
تنم اینجا
انگار کن یه تن بدون روح

تلویزیون بانک داره ایران رو نشون می ده
خانوم کارمند بانک می گه من نمی دونم اون مردم چقدر می تونن شجاع باشن یا خسته باشن که از جون خودشون و بچه شون بزنن
تی وی داره یه خانومی رو نشون می ده که بچه اش تو بغلش خوابیده قاطی جمعیت
می گم کشور منه اینا هموطنامن
بلند می شه تقریبا داد می زنه اوه مای گاد.سه هزار تا سوال می پرسه. می گه با هر کی توایران حرف زدی بگو من و خانواده ام شبا براشون شمع روشن می کنیم و دعا می کنیم. می گه بگو به خودشون افتخار کنن.

به استادم- استاد درس آنارشی و متخصص انقلاب های دنیا و سازماندهی جنبش های نافرمانی مدنی- شوهر سوپروایزر اکتیویستم- می گم باید یه بار دیگه بشینم نت ها و جزوه ها رو بخونم.
سر کلاس راب- استادمون- از ضرورت به کار بردن خشونت سازمان دهی شده- استفاده از Social Capital- (نیروی توده؟ نیروی اجتماعی؟ کسی ترجمه خوب براش بلده؟) حرف می زد. من همیشه مثل اون جونووره تو بنل مخالف بودم. ایده آلیست احمقی که من باشم. بحث می کردم که هر تغییر اجتماعی لازمه اش تغییر افراده و تغییر افراد از راه توسعه اجتماعی انجام می شه و نه آنارشی بازی و دوران انقلاب ها گذشته و این حرفا. راب بحث می کرد که این فرآیند بیشتر تو جوامع دموکراتیک یا لااقل نیمچه دموکراتیک جواب می ده و در خیلی جاها و برای خیلی موقعیت ها باید یک رهبر باهوش پیدا شه که از social Capital مردم استفاده کنه و تغییر رو از بالا به پایین صورت بده. من مخالف، من نادان، من هراسان از تجربه انقلاب سی سال پیش، من احساس عقل کلی که ما انقلاب داشتیم پس من می دونم شما نداشتین پس تو نمی دونی. جریان شعبون بی مخ رو براش تعریف کردم و همه کثافتکاری های پشت پرده تغییرات اجتماعی این مدلی.

بهش می گم می بینی فیلما رو؟ می بینی چه قدرتی دارن مردم؟ یک استراتژیست کار کشته که فلان فلان شده هم نباشه ببین که با این همه شجاعت و امید چه ها که نمی تونه بکنه.
راب می گه حالا با این همه جریانات الان چه حسی داری نسبت به موضع خودت چند ماه پیش؟ می گم گه خوردم. ترجمه کلمه به کلمه.
I ate shit
و به قیافه اش نگاه می کنم و می دونم که الان داره فکر می کنه:
یک: خوردن گه کاریه که ایرانی در مواقع ناراحتی شدید می کنند
دو: خوردن گه کاریه که شاگرد احمق من در مواقع ناراحتی شدید می کنه
سه: شروع کرده به خوردن گه به عنوان یک اعتراض پر سر و صدای جلب توجه کن برای جلب توجه مدیا به اوضاع کشورش
چاهار: چه گهی بخورم اگه از من هم بخواد به این اعتراض ملحق شم و گه بخورم؟

براش توضیح می دم چی به چیه.
گزینه سه درست بود. چاهار هم شاید ولی چیزی بهم نگفت.

بهم می گه قلبش با ایرانی ها می زنه
که هر روز صبح اولین کارشون چک کردن فیس بوک منه
که برای بچه هاش توضیح داده چه اتفاقی افتاده
که دلشون می خواد برن ایران و قاطی مردمی به این فهم و شعور و شجاعت باشن
که من باید افتخار کنم به ایرانی بودنم
می گم می کنم
که هیچ وقت این قدر دلتنگ ایران نبودم
به موسوی می گه مسوی
به کروبی می گه کاروبه
به رضایی میگه اون مرد خیلی جدیه
به ان می گه piece of shit

می گه چقدر قیافه ات عصبانیه این روزا
و اینکه باید از خشمم استفاده سازنده بکنم
و همه ایرانی ها باید از خشمشون استفاده سازنده بکنن
بهش می گم هر چی رو بفهمی یه چیز رو نمی فهمی
خشم ما از یه جنس دیگه است
با خشم شماها فرق داره
خشم شما عصبانیته، خشمه
مال ما بغضیه که گریه نشده
تحقیریه که گریه نشده
زجریه که گریه نشده
غمیه که گریه نشده
خشم ما بغض و آه و اشک ماست

بهش می گم امیدوارم سر این یکی به گه خوردن نیافتم
می گه راه می ری سرت رو بالا نگه دار
بگو من ایرانی ام
از کشور آدم های شجاع و بافرهنگ میام
راه برو و افتخار کن


بی ربط: از جمله کارای خوب ان علاوه بر اینکه به ملت نشون داد چقدر باحالن و چه پتانسیلی دارن این بود که من رو مصمم کرد یک بلاگ درست درمون راه بندازم در باب social change/social action/community development و البته تخصص دیگه ام Psychoanalysis
طراح بلاگ کسی سراغ داره؟



June 12، 2009




ساعت یازده و ده دقیقه شبه. من رویاهام رو می ذارم تو یک جعبه خوشگل. باهاشون خداحافظی می کنم. روشون رو با یک فوت گرم می پوشونم که نمیرن. در جعبه رو می بندم. می رم بخوابم.




اون روز که بهت زنگ زدم جلسه آخر مشاوره ام با آبمابا بود. گفت داره می ره تورنتو. اونجا تعداد سودانی ها بیشتره. گفت می خواد کسی رو پیدا کنه از قوم و قبیله خودشون که بچه اش رو وقتی خودش مرد بسپره دستش. آبمابا ایدز داره. تو سودان اسیر بوده. هر روز این قدر بهش تجاوز می کردن که بی هوش می شده. واسه همین مطمئن نیست روزی چند نفر بهش تجاوز می کردن. پسرش و شوهرش رو جلوش سر بریدن. اول جلوی اونا بهش تجاوز کردن. حالا نمی دونه بچه توی شکمش مال شوهرشه یا مال تجاوزها. می گه دلش بهش می گه مال شوهرشه. من به حرف دل دیگه خیلی هم باور ندارم. این رو ولی بهش نمی گم. برام یه شال گنده رنگی آورده. مال خودش بوده. برای تشکر. می ره که چند وقت دیگه-چند سال دیگه-چند ماه دیگه- کی میدونه با ایدز آدم کی می میره- تو تورنتو بمیره و بچه اش رو بسپره دست یکی که هنوز نمی دونه کیه.
وقتی رفت من نشستم زار زار گریه کردم. بعد رفتم خرید. بارون می اومد. نودل و گوشت چرخ کرده و انگور و ماست و نون ایتالیایی. پسرک نون ایتالیایی خیلی دوست داره. پیاز رنده کردم با گوشت قاطی کردم با زردچوبه و بقیه خرت و پرت ها. قلقلی شون کردم انداختمشون تو روغن داغ. جیز جیز کردن. روغن پرید رو گاز.
زنگ زدم به مامان. باز هم صداش گریه ای بود. باز هم گفت خواب بوده. باز هم دروغ گفت. باز هم من فهمیدم دروغ می گه. به هم دروغ گفتیم که همه چی در دو طرف خوبه.

برنج سیاه رو آبکش کردم. براکلی و قارچ و پیاز رو تند تند تفت دادم. با قلقلی ها و برنج قاطی کردم.
وایا کان دی یوس داشت می خوند. دلم خواست با یکی حرف بزنم. حالم یه کوفتی بود بین بد و خوب. مثل همون روزی که بسته ات رسید بازش که کردم حالم خوب شد.
یه چایی ریختم نشستم رو مبل نارنجی. بهت زنگ زدم. گفتی داری شام درست می کنی. یادمه پیش خودم فکر کردم خوش به حالش رو گاز شعله ای غذا می پزه نه رو گاز الکتریکی. گفتی خیابونا شلوغن. دلم ضعف رفت از رویای یه مملکتی که نترسم از پشیمونی اگه بخوام برگردم توش. الان که دارم اینا رو می نویسم احمدی نژاد هفتاد در صد رای های شمرده شده رو داره. تو دلم یه سوسک گنده با پاهای تیغ تیغی داره راه می ره.

حرفمون که تموم شد بارون بند اومده بود. همه چی رو شسته بود برده بود.






June 10، 2009




کپلک می گه ببین من رو تو این سن سال به چه کارایی وادار می کنی . رفتم تو صف
می گم چه صفی؟
می گه عین بچه مدرسه ای ها یکی یه روبان سبز هم بهمون بستن
کم تو صف مرغ و شیر واستاده بودیم حالا هم رفتیم تو صف موسوی
می گم آفرین خب چه خبر بود؟
می گه هیچی ناهار رفتیم با سیمین اینا رستودان اروند کنار* کباب گرفتم ولی بعدش امیر گفت باقالی پلوهاش خوبه اونجا دفعه دیگه باقالی پلو می خورم
میگم مامان تو خیابون چه خبر؟ آخه چرا اینقدر شکمویی تو؟
میگه مامان جون نمی گم دل نبندی یهو این مرتیکه در آد از صندوق غصه بخوری ولی خیلی خوب بود کلی هم با این جوونا داد و بیداد کردیم
بعدش هم رفتیم رو اون نیمکته که همیشه با برادر کوچیکه می شستیم نشستم باهاش کلی حرف زدم اومدم خونه ولی هنوز مردم تو خیابونن صداشون رو می شنوی؟

*اسم رستوران رو مطمئن نیستم. یه اروندی داشت توش


June 09، 2009



داشتم مسواک می زدم که خودم رو دیدم
سرم رو بلند کردم
آینه جلوم بود
یهو ترسیدم
جا خوردم
انگار یکی رو که می شناختی بعد سال ها ببینی
انگار بترسی که دیگه نمی شناسیش
خوب نیگاش کردم
خوب خوب نیگاش کردم

بارون می اومد
حیات خیس آب بود
رفتم زیر بارون
لرزیدم
خواستم ببینم از اون دختر مجنونی که لخت می شد می رفت زیر بارون و اصلا نمی لرزید و تو بهش می خندیدی و موهای خیسش رو و لپ های از ریمل سیاه شده اش رو ماچ می کردی چقدر مونده
می لرزیدم
چشام رو بستم

همین جوری خیس آب چکون اومدم تو
همین جوری خیس آب چکون رفتم آب جوش آوردم
خواستم ببینم از اون دختر بی خیالی که آشپزخونه خیس اعصابش رو درب و داغون نمی کرد و تی بگ با خنده رو به چایی دم کشیده با عطر گل سرخ دلتنگ ترجیح می داد چقدر مونده
رو کف خیس آشپزخونه نشستم
تی بگ صدف رو انداختم تو لیوان
هورتش کشیدم
قندم رو هم قرچ قرچ خوردم
مثل هزار سال پیش
که کف اون آشپزخونه فسقلی اون آپارتمان قدیمی پشت پرلاشز دراز می کشیدیم رابرت فراست می خوندیم و چایی هورت می کشیدیم

نشستم فیلمای شلوغ پلوغی این روزای تهران رو نگاه کردم
خواستم ببینم از اون دختر شوریده تازه عاشق دوازده سال پیش چقدر مونده
یادم افتاد دوازده سال پیش همین روزا بود که دیدمت
گفتم بهت من باید برگردم برم رای بدم
گفتی فکر کنم عاشقت شدم

رفتم ماشین رو روشن کردم انداختم تو جاده جنگلی همین بغل
دختری که میشناختم همین جوری می انداخت تو جاده ها که خودشو گم و گور کنه
که تو گم و گوری هاش خودش رو پیدا کنه

من زیر اون بارونه رفتم
من با لباس خیس کف آشپزخونه قرچ قرچ قند خوردم هورت هورت چایی سر کشیدم
من دلم خواست ایران بودم می رفتم تو خیابونا موهام رو با یه روبان سبز گنده می بستم
من رفتم تو جاده جنگلی گم و گور شدم
با اندی ویلیامز و ژاک برل داد زدم
و یادم افتاد که there aint no cure for love

به دختر تو آینه لبخند زدم
دختر خوب وحشی عاشق تنهاییه
می شناسمش



June 04، 2009

under my skin




می رم لباسا رو از رو بند جمع کنم
ساعت یک نصفه شب یک شب پر شبنمه
از اون مدلا که پوست آدم خیس می شه
هوا مسته
از اون مدلا که می شوندت سر پله های حیاط که یه سیگار روشن کنی
دود رو پووووووف می کنم به ستاره ها
انگشتای پام بی قرارن
خودم رو ول می کنم رو علفای خیس
دستام بی تابن
غلت می خورم به پهلو رو علفا
اگه یه جک و جونوری زیرم له شه چی؟
تو دلم یه شاپرک داره بال می زنه
فکر می کنم آخ که اگه آدما می تونستن بپرن
صدای شب میاد
شاپرک توی دلم داره گنده تر می شه
سیگارم تموم می شه
پوست تنم خیسه
میام تو لباسا رو می ریزم رو تخت
می رم زیر پتو
چشام رو می بندم

تو گرمی و خشک

دستام
پاهام
پوستم
بهت گره می خورن

صدای شب میاد
دلم آرومه

آدما کی گفته نمی پرن؟



June 01، 2009

در بستر مستایتس




پنج
من این آهنگ رو به دلایل زیادی دوست دارم. پسرک بانمکه. از ورجه ورجه کردنش خوشم میاد. از تم روسی اجرا و موزیکش خوشم میاد. از اینکه به نظرم پسرک خودم بزرگ بشه یه کم این شکلی می شه خوشم میاد. اصلا از اینکه اصلیتش روسیه خوشم میاد. بس که ناسیونالیست خری هستم من. از رقصاش خوشم میاد. از عاشق یک fairy tale بودن خوشم میاد بسکه که مازوخیسمم من. ولی یه چیزی تواین ویدیو هست که من هلاکشم. اونجاش که اون زنه و مرده تو تماشاچی ها رو شون رو می کنن به هم و لابد تو مستی- خدا می دونه مستی چی- یه تیکه از آهنگ رو برای هم می خونن. یعنی یه بی خیالی یه فراغ بال یه -من و تویی نیست- یک دونه ما هست- یک چقدر ما دوتا دیوونه و بی خیالیم یه چیز خوبی تو اون care free بودن اون لحظه این دو تا آدم هست که آدم هی دلش می خواد بشینه نیگاشون کنه لبخند گشاد بزنه

هشت
دوستم می گه چرا از انتخابات نمی نویسی. نمی دونم چرا. شاید چون این جا رو برای چس ناله های احساسی ام دوست دارم باشه بیشتر و کمتر چیزای جدی. شاید چون فکر می کنم فرقی نداره من چی بنویسم یا ننویسم. شاید چون اعتقاد دارم آدما اگه وقتش باشه براشون تغییر می کنن و اگرنه خیلی فرقی نداره هیچی. شاید چون از هر تغییری در اون منطقه جغرافیایی ناامیدم. شاید چون گه دماغ سربالام. چه می دونم. حالا می نویسم. (نادی فقط به خاطر تو!) من رای می دم. بچه رو می ذارم تو ماشین راه پنج ساعته از اینجا تا اتاوا رو با بچه هشت ساعت می رم هفتاد بار وایمیستم تا جاش عوض شه حوصله اش سر نره غذا بخوره بازی کنه. انتظار معجزه ندارم. کسی بیاد که بذاره- شاید بذاره کتاب آیدا چاپ شه روزنامه ها فرت و فرت بسته نشن که مردم بتونن بخونن ببینن یاد بگیرن که کمتر دزدی کنه همه کارا رو به فک و فامیلش نده لااقل یه پنج درصدی هم بمونه واسه بقیه ملت همه پولا رو نخوره یه کوچولو هم بمونه واسه مردم برای زن هاو حقوقشون برای بچه ها و ظلمی که بهشون می شه اگه خودش هم حالیش نیست و به هیچ جاش نیست لااقل به خاطر خریدن رای روشنفکرا بذاره بقیه کسایی که حالیشونه دو تا کار بکنن دو کلمه بنویسن. که اگه یه وقتی تلویزیونی جایی خواست ازش حرف بزنه راجع به بیماری های احتمالی روحی روانی اش که باعث زدن بعضی حرفا مثلا هاله نور می شه نباشه. همینا به خدا. اصلن ما ملت رو کم توقع بار آوردن از اول. واسه همین چیزای خیلی خیلی بیسیک می رم رای می دم. به کی هم فکر نکنم خیلی فرقی داشته باشه. من به موسوی رای می دم و به صورت کلی اعتقادم اینه که جای مردان بنشانید درخت تا هوا تازه شود. بس که بودایی ام من به خدا.

یک
عنوان داستان: چکونه به یک قاتل تبدیل شدم
مکان: آشپزخانه منزل قاتل
زمان: یک شب بارانی
مقتول: یک اقای دکترای فلان از دانشگاهی بسیار معتبر. پدر دو کودک و همسری فداکار
علت قتل: افاضات بی ربط مقتول به شرح زیر
خانوم این بادمجونا رو چه طوری درست کردین؟
-تو فر با سس تریاکی و پستو
بفرمایین شما هم که این همه درس خوندین و حقوق زن حقوق زن می کنین هم آخرش قشنگترین کاری که می تونین بکنین اینه که غذا درست کنین خونه رو گرم و تمیز نگه دارین. خانوم house رو بکنین home. واقعا مرحبا به شما.

ده
علت پست پراکنی های متعدد همانا مریضی و درازکش بودن در تخت و ناتوانی از انجام هر کار دیگر است.

سه
خرداده. اینجا هنوز سرده. بارون میاد. طوفان می شه. باید کت و کاپشن پوشید رفت بیرون. مامان می گه خوش به حالتون مردیم از گرما اینجا. عمه جون می گه وای آدم از نون گندم هم می رنجه حضرت عباسی. استخوانام ترکید بس اینجا سرده همش.

هشت
یک سری واژه که به من کهیر می دهند: سازش- بساز بودن قانع بودن فداکار بودن راضی به رضای خدا بودن هر چی خدا بخواد همون می شه بزرگوار بودن به پول اهمیت ندادن آقا بودن خانوم بودن مادر نمونه بودن مرد غیرتی بودن آریایی بودن کوروش کبیر دین زردشتی روشنفکر مذهبی - زن ها همشون...- مردها همشون...-

دوازده
آرشیو خونی کار سختیه وقت زیاد می خواد چرا هر کی نمیاد هر هفته چند تا پستش رو که خودش بیشتر دوست داره بزاره اون بغل صفحه اش؟


یازده
آدم از تصور جامعه ای چنین از لحاظ جنسی بیمار دچار وحشت می شه وقتی اون ویزگولک پایین صفحه رو می زنه و می بینه مردم با جستجوی چه چیزایی به این صفحه رسیدن. یکی از دوستام که تو انجمن حمایت از حقوق کودکان کار می کنه همیشه بهم می گفت incest یا همون ارتباط جنسی با فامیل درجه اول- نزدیک از بزرگترین مشکلاتشونه ولی آدم وقتی می بینه چند نفر دنبال این ماجرا با مامان و خاله و عمه شون هستن یک جورایی غمگین می شه می ترسه نا امیدیش بیشتر می شه. این هم یکی از نتایج اون همه خط کشی .خط های قرمز کلفت.





خانه هایی که می خریدم



توی این خونه چایی می خوردم با آدم هایی که عاشقشونم دور یک میز چوبی قدیمی تو بالکنش. سبزی می کاشتم تو باغچه اش. شما چی کار می کردین؟