بعضی روزا این جورین که انگار داری رو ابرا راه می ری
انگار ابرا میان تو کله ات
بعد کله ات پر مه می شه
انگار خودت نیستی و یکی دیگه اس به جای تو
صبح یکی از همون روزا ساعت ده خانوم ماریا آدم رو اپیلاسیون می کنه و بلند بلند حرف می زنه
این یارو دیوونه است؟ یعنی می خوام بدونم چیه جریان؟ یعنی یه مشت دانشجوی کمونیست ریختن تو خیابونا الکی داد و بیداد می کنن؟ چرا؟ دیدی رفته بود - آخ کجا بود؟- یادم نمیاد کجا- داشت حرف می زد همه هو کردنش؟ چند سالشه؟ زن داره؟ ااااا پس شما فرست لیدی دارین؟ پس چرا هیچ وقت باهاش تو مسافرتاش نیست؟ می خوای سرمایه گذاری کنی؟ فلوریدا خوبه الان. خونه رو به دریا هفتاد تا. ما داریم می خریم یکی. پسرت چطوره؟ من هم بچه می خوام. ولی باید پول درآرم. کارم چی می شه؟ این مردا هم که آدم نمی تونه روشون حساب کنه. داد داد. خانم ماریای اهل اروپای شرقی داد می زنه و حرف می زنه. منتظر جواب نیست. خوبه. من حال ندارم حرف بزنم. چون تو ابرام. خرت خرت. مو و پوست با هم کنده شدن. اه چه پوست نازکی داری. پوست نازک؟ همیشه فکر می کردم پوستم خیلی کلفته.نوچ نوچ.
دنی می خواد بره canadian tire نمی دونم چی چی بخره. نوچ نوچ می رم دنبالش. می ذارمش دم فروشگاه. وایمیستم کارش تموم شه. می ذارمش خونه. می کم شام بیاد پیش ما. شام چی درست کنم از این بالا تو ابرا؟
می رم حموم. می رم دنبال بچه. می ریم شهر بغلی بچه بره جیم مخصوص بچه ها ژیمناستیک بازی کنه. ترافیکه. بچه غر می زنه. از بالای ابرا می پیچم تو تیم هورتنز. برا خودم قهوه برا بچه بیسکویت می گیرم.
برمی گردیم. بچه رو می ذارم پیش لیندا. می رم سر کار. ابرا غلیظ شدن. سعید رو پلیس پاکستان شکنجه کرده. همه پیسه اش رو گرفته. پیسه می شه پول. از همه پاکستانی ها بدش میاد. تو خیابون که می بیندشون حالش بد می شه رعشه می گیره. سعید پاچه شلوارش رو می زنه بالا. یه استخون بدون گوشت بد رنگ کج و کوله اس. با هم تمرین نفس عمیق می کنیم. این بالا تو ابرا همه چی آرومه. پای سعید دوره. لرزش دستاش دوره. بی خوابی هاش دورن.
سعید می ره. من چایی می خورم. گلوسی میاد. گلوسی رو ماشین زده بهش. کمرش درد می کنه. می خواد راننده رو سو کنه. دکترش گفته بیخود می گه از قبل کمر درد داشته. می گم من چی کار باید بکنم حالا؟ می گه بنویس که من از لحاظ روحی آسیب دیدم. ابرا دارن تنگ می شن. می گم خب باید چند جلسه حرف بزنیم. می گه وکیل الان می خواد نامه ات رو. می گم شماره وکیل رو بده باهاش حرف بزنم. یه کم حرف می زنه می ره. لیزا می گه دروغ می گه نه؟ می گم کار من و تو نیست که بگیم راس می گه یا دروغ. هر کی کار خودش. می گه ولی ته دلت چی می گه؟ می گم ته دلم مهم نیست. کار من ربطی به ته دلم نداره. می گه چه سخته. می گم یاد می گیری.
تو ابرا هیچی سخت نیست. همه چی مثل فیلمه. آدم داره فیلم خودش رو و بقیه رو می بینه.
می رم دنبال پسرک. کلاس فوتبال داره. یه مشت بچه که دنبال هم می دن و جیغ و داد می کنن و همدیگه رو هل می دن و توپ های هم رو بر می دارن و گریه می کنن و به حرف مربی ها گوش نمی کنن و گاز می گیرن و به جای لگد زدن به توپ به کون هم لگد می زنن. مثل داستانای نیکولا کوچولو می مونه. باید بدوم دنبالش. از تو ابرا نمی شه. دیگه جاش نیست. حیفه بوی تن پسرکم. از این بالا خوب بوش نمیاد. می پرم پایین. می گم بدو بیا. با هم توپ های زرد کوچولو رو شوت می کنیم. بوی تن پسرک همین جا روی زمین بهترین بوی دنیاست.
واسه شام پیتزا سفارش می دم.

