من قهوه می خوردم
گاهی پنج تا شیش تا با کیک های بدمزه یارعلی با هزار تا سیگار
سیگار ژست بود اون موقع ها
ژیتان
تو گاهی شربت لیمو گاهی یک فنجون قهوه گاهی یه دونه سیگار
روزای تب عاشقی و شاعری بود برای من اون روزا
تو از خونه ات می گفتی
از خانواده ات
از برادرات
از حرصت برای اینکه می خواستی بنویسی و نمی تونستی
از عشقت به ورزش و محدودیت زن ها تو همه چی و مخصوصن ورزش و استادیوم
از اینکه دلت می خواست مستقل باشی و آزاد
که بنویسی
من گاهی فکر می کردم تو واقعی نیستی
بس که یک جور خوبی ساده بودی
پیچیده و هزار لایه و عجیب نبودی مثل بقیه
هی می گفتی شب بیا خونه ام
هی می گفتم میام
من رفتم
نشد که بیام خونه ات
عشق و عاشقی و تب و شاعری تموم شد
تو هم رفتی
هنوز هم به من می گفتی خانم معلم
از همون یه ترمی که تو کیش معلمت بودم
هی گفتی خانوم معلم بیا پراگ با پسرک. خونه ام دیگه بزرگ شده. تنهام
هی گفتم میام
به دوستم گفتم بیا تابستون بریم پراگ من یه دوستی دارم که یه خونه گنده داره با یه دل گنده تر. گفتی حتما با پسرک بیا که وقتی داشتم برات غر می زدم که شب ها نمی خوابه و هر شب اشکم رو در میاره تا خوابش ببره گفتی بیارش پیش خودم پسر خودمه خوابیدن یادش می دم
حالا من منتظرم بیدار شی تا بیام پراگ تو خونه بزرگت بغل دل بزرگترت تا با هم شربت لیمو و قهوه بخوریم و به شب های شوکا و کیک های های بدمزه یارعلی بخندیم و به خودمون که پیر و پاتال شدیم. اون وقت ببینم می تونی به پسرک خوابیدن یاد بدی یا نه.
