September 30، 2009


من قهوه می خوردم
گاهی پنج تا شیش تا با کیک های بدمزه یارعلی با هزار تا سیگار
سیگار ژست بود اون موقع ها
ژیتان
تو گاهی شربت لیمو گاهی یک فنجون قهوه گاهی یه دونه سیگار
روزای تب عاشقی و شاعری بود برای من اون روزا
تو از خونه ات می گفتی
از خانواده ات
از برادرات
از حرصت برای اینکه می خواستی بنویسی و نمی تونستی
از عشقت به ورزش و محدودیت زن ها تو همه چی و مخصوصن ورزش و استادیوم
از اینکه دلت می خواست مستقل باشی و آزاد
که بنویسی
من گاهی فکر می کردم تو واقعی نیستی
بس که یک جور خوبی ساده بودی
پیچیده و هزار لایه و عجیب نبودی مثل بقیه
هی می گفتی شب بیا خونه ام
هی می گفتم میام
من رفتم
نشد که بیام خونه ات
عشق و عاشقی و تب و شاعری تموم شد
تو هم رفتی
هنوز هم به من می گفتی خانم معلم
از همون یه ترمی که تو کیش معلمت بودم
هی گفتی خانوم معلم بیا پراگ با پسرک. خونه ام دیگه بزرگ شده. تنهام
هی گفتم میام
به دوستم گفتم بیا تابستون بریم پراگ من یه دوستی دارم که یه خونه گنده داره با یه دل گنده تر. گفتی حتما با پسرک بیا که وقتی داشتم برات غر می زدم که شب ها نمی خوابه و هر شب اشکم رو در میاره تا خوابش ببره گفتی بیارش پیش خودم پسر خودمه خوابیدن یادش می دم
حالا من منتظرم بیدار شی تا بیام پراگ تو خونه بزرگت بغل دل بزرگترت تا با هم شربت لیمو و قهوه بخوریم و به شب های شوکا و کیک های های بدمزه یارعلی بخندیم و به خودمون که پیر و پاتال شدیم. اون وقت ببینم می تونی به پسرک خوابیدن یاد بدی یا نه.


September 25، 2009



اون روز که مردی من داشتم با قاشق شربت خاکشیرم رو هم می زدم و یک تحقیق می خوندم در مورد تاثیر ساختارهای فرهنگی رو رفتارهای بچه ها از شش ماهگی به بعد. ته دلم داشتم فکر می کردم واقعا دوست دارم از تو بچه دار بشم یا الکی فکر می کنم که دوست دارم. تو گفته بودی اگه آماده ای. من گفته بودم می خوام. تو خندیده بودی که من همیشه اول می خوام و با سر می رم توش بعد فکر می کنم آماده هستم یا نه. دلم که هری از فکر بچه تو رو داشتن ریخت پایین و رسیدم به پاراگراف بعدی تحقیق که داشت راجع به تاثیر باورهای فرهنگی مادر و پدر روی وابستگی بچه ها به مدفوع و ادارشون حرف می زد تلفن زنگ زد. دوستت بود. ازم پرسید تنهام. گفتم آره. گفت باید بهم خبر بدی بده.
وقتی بهم گفت مردی چهارپایه سیاهه رو گذاشتم زیر پام و شیشه ودکام رو از کابینت بالای یخچال برداشتم.
یک سوم شیشه که تموم شد و زیر سیگاری که پر شد فهمیدم که باید یک کار دیگه بکنم. نه اینکه فکر کنی گریه کردم. گریه نکردم. نشستم لب پنجره رودخونه رو نگاه کردم تا دیگه تو سیاهی نمی شد دیدش. مست بودم. فکر کردم زنگ بزنم به دوستت.نزدم. به جاش زنگ زدم به بابات. یادمه گریه می کرد. یادمه هر کاری کردم گریه ام نگرفت. یادمه حوصله بابات رو نداشتم یکهو. وسط حرفاش گفتم خداحافظ. زنگ زدم به خط سلامت بیست و چهار ساعته گفتم باید بخوابم ولی نمی تونم. گفتم اگه خوابم نبره می ترکم. قلبم باد کرده. یارویی که اومد خونه چند تا چیز رو زد تو یک سرم گنده. سوزن گنده سرم گنده رو کرد تو دستم. نشست بالا سرم. بهش گفتم بره گفت نمی تونه. گفت مجبوره ازم چند تا سوال بکنه.
به خودکشی فکر می کنم؟
نه
پس چرا این همه مشروب خوردم؟
کدوم همه؟ همه ای نیست. من یک رگم روسه.
آها
تصمیم به آسیب رسوندن به کسی رو دارم؟
نه
گفت برای همه چیز نباید توضیح خواست. باید یاد گرفت باهاشون زندگی کرد. بهش گفتم خودم اینکاره ام و همه این حرفا رو حفظم و بهتره ساکت بشه.
نه اینکه فکر کنی با اون سرم گنده تو دستم داشتم به دیگه نبودنت فکر می کردم یا همه اون چهار پنج سالی که با هم خوابیدیم و پا شدیم یا به همه جاهایی که با هم رفتیم و همه کارایی که با هم کردیم.
اصلا.
فقط داشتم فکر می کردم کی این سرم لعنتی اثر می کنه که من خوابم ببره.
سرم که تقریبا تموم شد کله ام منگ شده بود. به پرستاره گفتم خرس بغلیم رو از لب تخت برام بیاره. گفتم تلفن رو هم بذاره بغل دستم. فکر کردم تو بس که خلی و کارهای عجیب غریب می کنی ممکنه نصفه شب زنده شی بهم زنگ بزنی.
تا صبح یک صد باری تلفن رو چک کردم که مطمئن شم قطع نشده باشه. چه می دونم. ممکن بود دیگه. صبح که شد و تو زنگ نزدی فهمیدم که واقعا مردی و خل بازی در نمیاری. وقتی این رو فهمیدم خیالم راحت شد. پا شدم چایی نبات درست کردم برای خودم نشستم لیست همه کارایی رو که باید بکنم نوشتم. باید هر چیزی رو که مربوط و متعلق به تو رو رد کنم بره. باید خونه رو پس بدم برم یک جای دور. قبلش باید حساب های بانکی رو سر و سامون بدم. فکرم که یک کم جمع و جور شد زنگ زدم به بابات یک کم حرف زدیم. گوشی رو که گذاشتم فکر کردم چقدر اون همه کلاس های پیشرفته لایف بیتوین لایف و گورو و گورو بازی تو تبت و هند و نپال بی اهمیت و پیش پا افتاده ان بکهو.
عکست رو برداشتم و زل زدم به چشم های آبی پرنگت. قلبم ترکید و از تو چشم هام اومد بیرون.
کار دیگه ای نداشتم بکنم. آروم شدم.


September 21، 2009

یک مکالمه دلنشین



برات یه پنیشن می فرستم ساین کن.
- چی هست؟
برای اینکه از پارلمنت اسک کنن وقتی ا.ن میاد حرف بزنه اوری بادی لیو د روم.
- آهان. باشه
آخه تو نبودی که ایران. من اون موقع بودم. پرزنت بودم. بادی مایند سول. یو نو وات آی ام تاکینک ابات؟
-اوهوم. بگو برام چجوی بود که این قدر تاثیر گذاشته روت؟
م م م خب آی دنت نو. یک جوری م م م لایک که قلبت باشه اونجا. م م م که وقتی برمی گردی اینجا دیگه نو مور خجالت بکشی که کله سیاهی یا ایرانی هستی. یو نو؟ یعنی بخوای بری برای همه آدم ها اسکریم کنی از لاود از یو کن که ایرانی هستی. من می خواستم برم توی مردم این دیوونه ها دیدنت لت می.

دخترک برای اولین بار رفته ایران. وسط شلوغی ها. دیگه مامان باباش مجبور نیستن به زور مجبورش کنن ایرانی باشه.


September 20، 2009

*بچه غول من



ما تو خونه مون یه بچه غول داریم. کور شم اگه دروغ بگم. اگه به غول اعتقاد ندارین پس چرا لنگه های جورابا تو قابلمه سیاهه یا ماهیتابه چدنیه یا کمد خوراکی ها پیدا می شن؟ چرا جوجه زرد پلاستیکی که مدت ها گم شده بود تو کشوی سوتین ها پیدا شد و سوتین سفیده زیر مبل نارنجیه؟ چرا گوشی های تلفن و کنترل ها می رن تو توالت و وان حموم و شونه سبزه من می ره تو آفتابه**؟ آبکش چرا رفته بود تو کمد آلبوم ها؟ چرا ماوس کامپیوتر می ره تو کشوی لوازم آرایش و ریمل می ره تو پره های هیتر گیر می کنه؟ شورت ها چرا می رن تو سبد اسباب بازی ها و اسباب بازی ها تو یخچال؟

ما تو خونه مون یه بچه غول داریم.

من بوش رو می شناسم.
صداش رو می شناسم.
حس هاش رو می شناسم.
دستاش رو می شناسم.
چشای گنده سیاهش رو می شناسم.
موهای فرفری اش رو می شناسم.
دماغ نخودچی اش رو می شناسم.
لپای آویزونش رو می شناسم.
راستش رو بگم؟
من خودم دعوتش کردم که بیاد بچه غول من بشه پیشم بمونه.
پیشم موند
و موند
و موند
و موند.

گفتم بهتون که. ما تو خونه مون یه بچه غول داریم.



*این رو پسرک یازده ماهش که بود نوشته بودم. تازه پیداش کردم تو کاغذ پاره هام.
** اینجا درسته که خارجه ولی سیستم طهارت آفتابه اس.



September 17، 2009

Human Edge*



آنتی بیوتیک قوی. یک شیشه آب. خرت خرت دمپایی رو چوب های قیژ قیژی کف خونه. پوست هندونه رو کابینت. کتاب نیمه باز Choices. خواب که نمیاد. فردا که معلوم نیست چی می شه. سر درد. آیا کسی کشته می شه باز؟ کمی تهوع. تلویزیون. کانال دو: این مجسمه ساز معروف کانادایی سال ها فراموش شده بود تا... یک قلپ آب. چند نفر زندانی می شن؟ کانال چاهار: آیا از چاقی رنج می برید؟ آیا ورزش و رژیم تا به حال کمکتان نکرده؟ آیا دوست دارین کمر باریک و کون سکسی داشته باشید؟ تنها راه نجات شما از این پاندهای اضافه دستگاه فیلان است. یک قاشق پوره سیب. سوزش گلو و حلق و مری. انرژی مثبت بفرست. ما پیروزیم. انرژی مثبت مای اس. ساعت یک نیمه شب. کانال پنج: این پدیده های غیر قابل توضیح با علم پارا نرمال نامیده می شوند ولی دکتر بیساری معتقد است که چیزی به اسم پارا نرمال وجود ندارد و همه این ها نرمال هستند. سرفه. صدای باد تو درخت های حیاط. کانال چهارده: آیا می خواهید یک بانوی کامل باشد ولی نمی توانید؟ آیا می خواهید غذای تازه بخورید ولی فرصت تهیه آن را ندارید؟ با دستگاه فیلان بچه های تان عاشق تان می شوند. خانه تان همیشه تمیز خواهد ماند و فرصت خواهید داشت که به خودتان برسید. تصویر زنی در حال آرایش کردن جلوی آینه. مرغ گوشت و هر چیزی در دستگاه فیلان بدون دردسر و با سرعت پخته می شوند. حس بد نا امیدی. من نا امیدم. تو نا امیدی. ما نا امیدیم. کانال دو: ترنس ها در ایران. شاید فقط من نا امیدم. یکی از مراجعین ترنس کلینیک به خبرنگار احمق: ما قدم به قدم تو خیابون مورد آزار قرار می گیریم. خبرنگار: خب فکر نمی کنین تقصیر خودتونه؟ من دارم می گم شماها باید تکلیفتون رو روشن کنین. یا زن یا مرد... خشم. خشم شدید. خبرنگار مزخرفاتش رو ادامه می ده: ایران اولین کشوریه تو دنیا که یک مقام روحانی توش اجازه عمل داده به شماها. من فکر می کنم شماها یکی از مشکلاتون اینه که کمی تمایلات گی مانند دارین. یعنی دوست دارین که گی هم باشین. شنیدن یک عالمه مزخرف در زمانی بسیار کوتاه. فرداهای زیادی باید بگذره... خیلی زیاد... خیلی زیاد.

September 16، 2009

همه زنبورهای من


کوچک بودم. کلاس اول. مامان رفته بود خرید. از سبزی فروشی اون ور خیابون. ما سه تا خونه بودیم. اون موقع ها انگار مامان ها شجاع بودن بچه های کوچک رو می ذاشتن خونه می رفتن تو صف شیر شیشه ای و نون. ما داشتیم تو بالکن بازی می کردیم. یک زنبور اومد برادر کوچک رو نیش زد. دست برادر کوچک باد کرد. من خیلی ترسیدم. با همه توانم دویدم تا اون ور خیابون. مامان گفت عیبی نداره. برو خونه من الان میام. من دویدم تا خونه. برادر کوچک حتی گریه هم نمی کرد. داشت با دست قرمز باد کرده بازی می کرد. مامان اومد روش الکل زد. ولی من هنوز می ترسیدم.

عروسی دوستمه. داماد می ره دنبال عروس. دم در آرایشگاه یک سطل آشغال گنده هست. زنبور از توش میاد می ره تو پاچه داماد نیشش می زنه. عروس داماد می رن تو ماشین که برن طرف باغ. ولی داماد هی باد می کنه و باد می کنه. می ره بیمارستان. حساسیت داشته به نیش زنبور. آمپول می زنه. آخر عروسی داماد باد کرده با دهن چپ شده و عروس با آرایشی که حتی از اولش هم هولناک تره می رسن به مجلس. من ترسم از زنبور سه هزار برابر می شه.

در ماه دوم حاملگی عق عق کنان می ریم به یک کاتج-ویلا- کنار یک دریاچه نزدیک یک روستای خیلی خوشگل. من در حال احساس یگانگی با طبیعت و دل به هم خوردگی دراز می کشم روی گل های زرد. یک زنبور نیشم می زنه. پام رو. بالای پام رو. ژست زن حامله خوشگل در حال یگانگی به طبیعت نابود می شه. ترسم از زنبور بیشتر می شه.

یک ماه پیش. دارم ظرف می شورم. در خونه بازه که هوا عوض شه. یک زنبور میاد می شینه روی دیوار بالای سینک. یک تیکه کاغذ پیدا می کنم کیش کیشش می کنم که بره بیرون. نمی ره. میاد می شینه رو دستم نیشم می زنه. من از زنبور می ترسم. خیلی.

حالم اونقدی بهتر شده که بتونم از جام بلند شم و کمی قدم بزنم. میرم دم در آروم قدم می زنم. می شینم رو پله ها. از توی دامن خیلی بلند پیرهنم صدای ویز میاد. مریضی یادم می ره.می پرم بالا. دامنم رو می زنم بالا تکون تکونش می دم. می چرخم دور خودم. دامنم رو جمع می کنم با با یک دستم نگهش می دارم با اون یکی دستم خوب همه جام رو چک می کنم که یک وقت نچسبیده باشه بهم. خیالم که راحت می شه رفته دامنم رو ول می کنم پایین. بلند می گم فاک. چشمم می افته به همسایه چینی با شوهرش و دو تا نوه هاشون که دست تو دست هم واستادن دارن نگام می کنن. انگار خیلی وقته که دارن نگام می کنن. خنده ام می گیره. براشون دست تکون می دم میام تو. از زنبور خیلی می ترسم.


September 14، 2009

هر نفسی که فرو رود لزومن ممد حیات نیست



شب پنج شنبه ای بود. هوا بوی خوبی می داد. بچه رفته بود حموم و اومده بود. من رو صندلی عقب جلو بروی توی سالن عقب جلو می رفتم. ماسکم رو صورتم بود. داشتم خفه می شدم. نه از گرما. از تنگی نفس. از سه شنبه داشتم خفه می شدم. به دکترم گفتم گفت بخواب خوب می شی. هی خوابیدم. هی داشتم خفه می شدم. یه هو دیدم دارم راستکی راستکی خفه می شم. نشستیم تو ماشین روندیم تا بیمارستان. شهر ما یکی و نصفی بیمارستان داره. یکی گنده و اصلی با اورژانس و فیلان و بیسار. یکی فرعی بدون اورژانس و فیلان و بیسار. رفتم تو. نرسه گفت چته؟ گفتم فلو دارم. دارم خفه می شم. درجه کرد تو گوشم بعد یک عالمه فرم پر کرد بعد گفت باید بین سه تا چاهار ساعت بشینی. امشب شلوغه. گفتم پس می رم خونه ام خفه شم. بالاخره آدم تو تخت خودش خفه شه بهتره تا تو اتاق اورژانس بیمارستان وسط یه مشت غریبه.
شب رو به جدال با خفگی گذروندم. شد صبح جمعه. بابک بچه رو برد مدرسه. من همین جوری در حال خفگی بودم. اومدم برم دم در گفتم هوای تازه و این ها. دیدم نفس نمیاد. هی زور زدم هی نیومد. یه هو ترسیدم. اگه الان بمیرم بچه ام چی می شه؟ تلفن کردم به 911 خانومه گفت چی می گی صدات نمی یاد؟ گفتم من دارم خفه می شم. گفت هلو؟ هلو؟ خانوم صدات نمیاد؟ خانوم حالت خوبه؟ خانوم تو داری خفه می شی؟ همه زورم رو جمع کردم گفتم یس.
خانم ها و آقاهای زیادی داشتن تو آشپزخونه راه می رفتن. یک لوله دو شاخه تو دماغم بود. یک زن خیلی زیبا داشت یک چیزایی وصل می کرد بهم. یک مردی به هیئت فرشته های مذکر بهشتی که اسمشون الان یادم نیست گفت کارت بهداشتت کجاست؟ حرف نزن نشون بده. گذاشتنم روی تخت. لوله به دماغ. خودش کارت بهداشتم رو پیدا کرد. در رو برام قفل کرد. بهم دلداری داد که چیزی نیست و الان می رسیم بیمارستان و همه چی خوب می شه. یک چشمم در حال هیزی خانوم خیلی خوشگل یک چشمم در حال هیزی به آقای مهربون. خدایا خودت گناهان من رو ببخش و من را بیامرز. الاهی آمین. خانوم زیبا به آقای خوشتیپ گفت همه چی مرتبه استیو. شما می تونین برین. می خواستم بگم نرو استیو نرو حیفی ولی صدام در نمی اومد. گفت از وقتی زنگ زدی تا ما رسیدیم سه دقیقه و سی و نه ثانیه طول کشید. به خانومه که اسمش کریستا بود گفتم آتش نشانی چرا اومده بود؟ گفت نشنیدم چی گفتی. دوباره گفتم. گفت همیشه باید با ما بیان. یه جوری که انگار من هفت جد و آبادم همه پارامدیک کار بودن. بعد هم گفت بهتره حرف نزنی استراحت کن. ساکت شدم شروع کردم به نگاه کردن به خالکوبی روی دستش. یک بودا بود با یک مشت نوشته به خط هندی. کریستا با چشای سبز و آبی و موهای حلقه ای طلایی رو بازوش خالکوبی بودا داره با نوشته های هندی. شب ها هم حتمن مثل نصف جمعیت شهر از رستوران چینی سان سون تیک آوت می گیره. موزاییک فرهنگی که می گن همینه دیگه لابد. آمبولانس آژیر کشان از همه چراغ قرمزها رد می شه. برای برادره می گم اینجا آمبولانس یا آتش نشانی که چراغشون روشن باشه (گاهی اگه دیر وقت باشه یا محله پیرزن پیرمرد نشین باشه آژیر نمی کشن) همه ماشین ها حتی ماشین های خط روبرو می زنن کنار تا اون ها راهشون باز بشه می خنده می گه اینجا هم همینطوره چی فکر کردی؟ بعد می گم چون همه ماشین ها توقف می کنن آمبولانس ها از چراغ قرمز هم رد می شن می گه این که چیزی نیست اینجا همه از چراغ قرمز رد می شن.
تو بیمارستان دارلین میاد می گه برام بگو از کی شروع شده مریضیت؟ می گم از دوشنبه ولی همه این ها رو به پارامدیک گفتم. نفسم در نمیاد حرف بزنم. مگه اون ها چارت رو ندادن بهتون؟ می گه چرا ولی باید باز هم بگی. بلندتر هم حرف بزن بشنوم چی می گی. البته معلومه که فلو داری و الان به جای اینکه اینجا باشی باید تو خونه ات در حال استراحت باشی. ضعیف و خسته ام. روی تربیتی ایرانیم اومده بالا. مظلوم می شم می ذارم برینه بهم. بعد پیش خودم حرص می خورم که چرا جواب ندادی. بعد یعنی وقتی که روی کاناداییم می آد بالا. با اعتماد به نفس و قوی. دارلین می گه فلو که زنگ زدن به 911 نداره. باید دوره اش بگذره.دارو هنوز براش اختراع نشده. به مسخره می گه در ضمن سرما خوردگی هم همین طور. دارم حرص می خورم که چرا هیچی نمی گم. دارم به خودم می گم عیب نداره بابا این هم لابد یه چیزیش می شه امروزدیگه. روی لعنتی ایرانی اومده بالا. دارم بی عرضگی ام تو دفاع کردن از حقم رو به اسم بزرگواری به خودم می فروشم. همه تربیت خوب بچگی در باب اهمیت مودب بودن و رو حرف بزرگتر حرف نزدن و تو سری خوردن و بزرگواری کردن و بقیه مزخرفات این دستی.
دو تا دختر و پسر میان می ذارنم روی ویلچر می برنم اتاق ایکس ری.
دکتر میاد می گه pneumonia داری. ریه راستت. احتمالا آنفولانزا زده به ریه ات. ده روز آنتی بیوتیک می خوری. فقط برای جیش از جات بلند می شی. بخور می ذاری تو اتاقت. فیلان می کنی بیسار نمی کنی. می خوای بخوابی بیمارستان؟ نه خیلی ممنون. دوز اول آنتی بیوتیک رو می دم الان نرس بیاره برات.
دارلین با یک لیوان آب و یک قرص میاد تو. لوله رو از دماغم می کشم بیرون. بهش می گم خدا رو شکر که برای pneumonia دارو اختراع شده. به روی خودش نمیاره. امشب که حالم بهتر بود یک ستون کوتاه نوشتم برای روزنامه شهرمون. از روی ایرانیم و روی کاناداییم و آدم هایی با یک لبخند مهربون یه نگران نباش همه چی درست می شه یک آروم پشتت زدن روزت رو می سازن و آدم هایی که حق ندارن و اجازه ندارن با هیچ توجیهی مثل دارلین رفتار کنن و من-یک مهاجر ابدی- که داشتم وسط همه این همه خفگی و لوله و زیبایی و آژیر فکر می کردم اگه کسی تو تهران در حال خفگی باشه چقدر طول می کشه تا آمبولانس برسه؟



September 10، 2009

از بستر فلو



مامان من آدم نرم و نازکیه یعنی از اون مدل ها که وقتی شنید من فلو دارم و احتمالا از نوع ان وان اچ وانش رو هم دارم می تونستم حالتش رو تصور کنم که احتمالا منو از دست رفته می دید. من همیشه حرص من خوردم که چرا یک مامان قوی ندارم مثل سوپر وومن مثلا که هیچی ناراحتش نکنه و همیشه سفت و محکم پشت آدم باشه. سال ها گذشت تا یاد گرفتم که روابط مامان ها و بچه ها پیچیده ترین نوع رابطه است و این حس عصبانیت نسبت به مامان ها یه چیز طبیعیه.

دکتر می گه بچه هایی که تو بچگی زیاد مریض میشن آمار ابتلا به سرطان تو بزرگسالی توشون کمتره چون بدنشون سیستم ایمنی قوی پیدا من کنه.از ترس سکته من کنم که بچه من کم مریض شده. زنگ می زنم به بابک می گم باید ببریمش جاهایی که مریض شه. بابک می گه هان؟ توضیح می دم. می گه آهان. sure

زنگ زده می گه شادی جون من دیشب بهت گفتم دخترم رو می ذاریم after hour ولی برنامه عوض شد چون سرفه های شدید خلط دار می کنه و آب دماغش راه افتاده. فکر می کنم چرا بردیش مدرسه پس؟ مگه نمی دونی پسرک من عاشق دخترته هی ماچش من کنه؟ حالا اون هم مریض می شه. دوباره فکر من کنم ما مهاجرهای بی کسیم. پس چیکار می کرد بچه رو؟ می ذاشت دم در می رفت سر کار؟ زنگ می زنم به بابک می گم به من چه مرخصی بگیر همین الان برو دنبالش بیارش مریض می شه. وای. چیکار کنم؟ می گه عیب نداره خوبه بعدا سرطان نمی گیره.

آیا من یک مامان حرص در آر خواهم شد؟ شاید.

بدی فلو از هر نوعش این نیست که فلجت می کنه برای یکی دو هفته. که بارها احساس می کنی الانه که بمیری. که نمی تونی پاشی بری شیشه آب خالی شده رو پر کنی. که کسی نیست که شیشه آب رو برات پر کنه. یا بره دنبال پسرکت یا ببرتش صبح ها مدرسه. این نیست که سیستم کاری اینجا بی رحمه و تو دلت می خواد بشاشی به همه جای این شهر کوچک مودب از زور تنهایی. یا وقتی چنان لرزی داری که تخت باهات می لرزه کسی نیست یک پتو بندازه روت. یا وقتی دکتر می گه باید ایزوله باشی نمی دونی باید با پسرکت چی کار کنی. اینه که بچه اشاره می کنه که ماسک روی صورتت رو بزنی کنار تا بیاد بوست کنی و تو نمی تونی. نمی تونی بوسش کنی بغلش کنی بچلونیش باهاش بازی کنی بهش غذا بدی ببریش پارک و کتابخونه نمی تونی نمی تونی نمی تونی.

برای همه مامان باباهایی که تنهان دلم می سوزه. خیلی خیلی خیلی.


September 02، 2009

بیست و چاهار مساوی است با دو



توی مغازه لباس کودک فروشی:

من دارم دنبال لباس برای پسرم می گردم. نوزده ماهه است ولی درشته. یعنی هیژده ماهه براش کوچیکه ولی انگار شما بیست و چهار ماهه ندارین.
- چرا داریم. اینجا.
اینجا رو گشتم ولی بیست و چاهار ماهه نداره
- نگاه مشکوک- کمی متعجب- لیبل لباس ها رو نگاه می کنه- م م م این ها همشون دو ساله هستن دیگه
خب بله من هم همین رو می گم. بیست و چاهار ماهه ندارین
-مشکوک تر و متعجب تر- بیست و چاهار ماه همون دو ساله نیست؟ منظورم اینه که پسر شما مگه نزدیک دو سالش نیست؟
من: اوه مای گاد مای بیبی ایز تو یرز اولد آلمست. اشک- ببخشید- نمی دونم چی شد احساساتی شدم یکهو- تا حالا همیشه به ماه حساب کرده بودم. اوهو اوهو- مای بیبی ایز آلمست تو یرز الد اوه نو- اوهو اوهو- فین فین
- کارول یک لیوان آب خنک برای خانم بیار- تازه متوجه شده که بیست و چاهار ماهه یعنی دو ساله. هاهاها. شوخی کردم. ناراحت که نشدی؟ خودم بچه دارم می دونم چی می گی


شبانه



فکر می کنم چایی بخورم یا نه. فکر می کنم چایی که ساعت نه شب خورده بشه تا ساعت چند شب آدم رو می فرسته دستشویی؟ فکر می کنم می خورم وات اور. ساعت هشت و نیم رفتیم تو اتاق. ساعت نه من اومدم بیرون. احساس خوشبختی شدیدی می کنم در شبی که خوابوندن پسرکم توش فقط نیم ساعت طول کشیده. نصف خرما رو گاز می زنم. فکر می کنم امشب که مجبور نیستم غذا درست کنم و خونه تمیز کنم و درس بخونم چند تا کار عقب افتاده بکنم. یک ایمیل به نویسنده بلاگ نادانی که نمی شناسمش ولی دوستش دارم. بهش بگم چقدر روزها بهش فکر میکنم. یکی به مامی همیوپت. حالش رو بپرسم. یکی به گل مریم بگم دلم براش تنگ شده. یکی به ف بگم ای میل هاش خوشحالم می کنه. چند تا کارت تشکر برای ته دیگ که هیچی یادش نمی ره برای ناتالی که همه دار و دسته عفور بین الملل رو راه می انداخت برای همه تظاهرات و اعتراض های مربوط به اوضاع ایران. یادم باشه فردا یک سوپی درست کنم یه کم برای لسلی ببرم یک کم برای جون. برای جون گل هم ببرم دوست داره. اوت میل های برادرم رو پست کنم. لباس های سام رو هم. عکس های مهمونی رو که چاپ کردم برای ملت ببرم بدم دستشون. فکر می کنم یادم باشه در جواب ای میلی که پرسیده بود یعنی چی که می گم پسرک اشاره می کنه بنویسم تو بلاگم که به پسرک زبان اشاره-زبان ناشنوایان- رو یاد دادیم. با ما این جوری حرف می زنه از وقتی نه ماهش بوده. خرما می خورم و هورت می کشم و تند تند فکر می کنم.
پسرک بیدار می شه. با گریه شدید پر غصه. ساعت ده ئه. این روزها خونه ما مهمون یک پسرک کوچک دیگه است. پسرک من احساس خطر می کنه. از اینکه اسباب بازی هاش دیگه مال اون نیستن. که اتاقش رو باید شر کنه. وقت مامانش دیگه همه اش مال اون نیست. به شنا و فوتبال و کتابخونه نمی رسیم. که پسرک کوچک مهمان دنبال بازی و توپ بازی و کشتی و رقص دوست نداره. که با پسرک من همبازی نمی شه. شب ها غذا نمی خوره و هی بیدار می شه و گریه می کنه و وسط گریه می گه نه نه نه و بعد من و بابک رو صدا می کنه.
می خوابونمش. میام لپ تاپ رو بر می دارم و یک چایی دیگه می ریزم. دوباره بیدار می شه. اشاره می کنه که گرسنه است و می خواد بره سوار ماشین بشه و بیرون غذا بخوره. می شینیم تو ماشین. هوا خنکه. بوی پاییزهای ایران رو داره. از جلوی فروشگاه گنده سر کوچه رد می شیم. همون که با مامان می رفتیم ازش خرید می کردیم. می پیچیم تو کورت رایت. تو تیم هورتنز بیست و چهار ساعته. سوپ می خریم و نون جو و آب سیب. خوشحالم که اینجا می شه نصفه شب تو خیابون های تاریک خلوت با یک پسرک کوچک رفت نشست سوپ خورد و نگران نبود و نترسید. پسرک مغزش خوابه و شکمش گرسنه. حرکاتش اسلو موشن شده باشن انگار. نیم ساعتی می شینیم. خانم پشت دخل لبخند می زنه. خوشحالم که اینجا همه لبخند می زنن. لبخند دل آدم رو خوش می کنه. می شینیم تو ماشین. باد می پیچه دورمون. پسرک هنوز نمی خواد بره خونه. میریم داون تاون گردی. از جلوی بانک رد می شیم. از جلوی مطب دکتر خانوادگی مون رد می شیم. خوشحالم که اینجا دکتر خانوادگی داریم. که هر دکتری که معاینه مون کنه تمام سابقه و زار و زندگی مون رو می دونه. از تاریخ مرگ بابا و شرایط روحی من اون موقع تا کلسترول بالای مامانم. از جلوی پارک مورد علاقه پسرک رد می شیم. همون جا که توش بستنی می خوره و به غازها و جاناتان ها غذا می ده و سوار قطار و چرخ و فلک می شه. خوشحالم که اینجا نگران ایمنی وسایل بازی نیستم. از جلوی خونه عمه خانوم رد می شیم. پسرک با چشای نیمه باز می گه مممه (بر وزن عمه).از جلوی دانشگاه رد می شیم. من عاشق دانشجویی کردن در اینجام. تو کتابخونه های اینجا کتابی ممنوع نیست سایتی فیلتر نیست استاد شان خدایی نداره. استادها اسم های کوچک خوب با سوادی هستند.
دور شهر رو که یک دور کامل می زنیم از پسرک می پرسم حالت بهتر شد؟ می گه اس (بر وزن yes) می گم بریم خونه بخوابیم؟ می گه اس. باد بغلمون می کنه. خوشحالم که دور شهر همش نیم ساعت طول می کشه. دم در به پسرک می گم برای باد بوس بفرستیم؟ می گه اس. برای باد بوس می فرستیم. می آییم خونه می خوابیم. در گوشش می گم تو شاید هیچ وقت نفهمی چه لذتیه ساده و راحت و بی دغدغه زندگی کردن. شاد و آروم زندگی کردن. اند آی ام وری هپی دت یو دنت.

پ.ن: کسی که یادم نمیاد چه کسی بوده روزی روزگاری در کامنت ها از من راجع به پدران و پسران توگنیف پرسیده بود. من فارسیش رو نخوندم ولی انگلیسیش عالیه.