October 31، 2009

اندر احوالات سومین فارغ التحصیلی



نباید دم راه افتادن یک لیوان چایی می خوردم. نباید بعدش دم تیم هورتونز نگه می داشتم یک قهوه گنده می خوردم. هی نباید توی راه قلپ قلپ آب می خوردم. واسه همین ها بود که تو صف کرایه شنل داشتم از فشار جیش هی خودم رو چپ و راست می کردم. همین جور که خودم رو تکون می دادم داشتم به فارغ التحصیل های جوون نیگا می کردم. همه موهاشون رو درست کرده بودند. با آرایش خوب خوشگل با زنبل زیمبول های عالی رنگ وارنگ با دامن های کوتاه و شلوارهای شیک و تاپ های خوب و ممه های جوان بچه شیر نداده. مثل من در بیست و چاهار سالگی. من همه روز رو مرخصی گرفتم. صبح بچه رو گذاشتم مدرسه خودم اومدم خوابیدم تا یازده. بعد که بیدار شدم وقتی برای حموم نبود. حال و وقت برای ژینگول منگول کردن هم نبود. بابک گفت موهات رو شونه نمی کنی؟ گفتم نه بابا از این کلاه مسخره ها میدن. تو صف شنل که بودم فهمیدم کلاه نمیدن. شنل رو پوشیدم. یواشکی کف دستم تف کردم مالیدم به موهام. تو کیفم دنبال ماتیک گشتم. نداشتم. اومدم پایین. رفتیم تو سالن. من رو با یه پسره جفت کردن گفتن آروم روی موکت قرمز راه برین تا برسین به ردیفتون. پسره وسط راه گفت وای انگار دارم عروسی می کنم. گفتم نترس. گفت نترسیدم دلم خواست. من به خانوم راهنمای صف گفتم دستشویی کجاست؟ گفت اگه بتونی کمی صبر کنی بهتره. بعد هی آقاها و خانوم های فلان و بیسار کاره دانشگاه اومدن حرف زدن. هی جایزه دادن. من هی سر جام وول خوردم. چهل دقیقه بعد شروع کردن صدا کردن فارغ التحصیل ها. یادم افتاد که موبایلم رو ندادم دست بابک. اومدم بذارمش تو جیبم دیدم شلوارم جیب نداره. گذاشتم زیر پهلوی راست شلوارم. محض خیال راحت بند شورتم رو هم انداختم روش. حالا هم جیش داشتم هم استرس اینکه وقتی صدام می کنن برم اون بالا نکنه لیز بخوره بیوفته. آدم های اون بالا لباس های خنده داری پوشیده بودن. مثل مدرسه هاگوارتز بود. به خاطر اچ وان ان وان دست نمی دادن. مثل پت و مت آرنج هاشون رو می کوبیدن به هم. صد نفر جلوی من بودن. من صد بار به این صحنه خندیدم. استوارت بغل دست من نشسته بود. بهم گفت چرا اینقدر می خندی؟ گفتم پت و مت رو می شناسی؟ گفت نه. گفتم خب پس نمی فهمی. استوارت هم شونه هاش رو انداخت بالا. لابد تو دلش گفت دختره مو شلخته خل و چل. ردیف ما رو که خوندن با احتیاط رفتم بالا. امکان داشت جیشم بریزه یا موبایل بیوفته یا هر دو. مدرک کوفتی رو که گرفتم صبر نکردم به احترام بقیه فارغ التحصیلان عزیز. دویدم تا دستشویی. شنل پف پفی بنفش و طلایی با اون شال زشت روش رو پس دادم. یک قهوه گرفتم و رفتیم دنبال پسرک


October 28، 2009

فاصله به توان بی نهایت



گفتم واکسن اچ وان ان وان بزنین حتما. گفتی اینجا مثل اینکه تقلبی اش اومده از پاکستان. گفتی حالا مگه چقدر خطرناکه؟  من حیرت کردم که واکسن بیماری به این خطرناکی تقلبی اش اومده باشه تو مملکت. من حیرت کردم که مردم خبر ندارن از جدی بودن قضیه. تو خیلی خندیدی به حیرت های من. گفتی خیلی وقته رفتی خبر نداری



گفتی همش سر درد داری. حالت تهوع داری. همه سردرد دارن. همه حالت تهوع دارن. من حیرت کردم که دارن مردم رو با امواج توی هوا می کشن و هیچ جاشون درد نمیاد. تو به حرص خوردن من خندیدی. گفتی مردم رو با گلوله می کشن این که چیزی نیست. گفتی خیلی وقته رفتی  خبر نداری


گفتی ماشین رو پارک کردی تو پارکینگ عمومی یکی اومده افقی جلوی ماشین تو و دو نفر دیگه پارک کرده. تو یک ساعت و چهل و پنج دقیقه منتظر شدی تا یارو بیاد بهت بگه کردم که کردم خوب کردم. من از یارو حیرت زیادی کردم. تو به حیرت زیاد من خندیدی. گفتی این ها عادیه. گفتی خیلی وقته رفتی. یادت نیست


گفتی فلانی و باباش و بچه اش اومده بودن خونه تون برای شام. فلانی با شوهرش مشکل داره. گفتی بابای فلانی از اول شب تا آخر شب داشت از شوهر فلانی بد می گفت. من پرسیدم بچه اش مگه نبود اونجا؟ گفتی چرا. گفتم یعنی بابابزرگه جلوی نوه اش از بابای نوه اش بد می گفت؟ یه کم فکر کردی تا یادت اومد بچه داشت چیکار می کرد وقتی بابابزرگه داشت از دامادش بد می گفت. بچه داشت اون گوشه واسه خودش بازی می کرد. من عصبانی شدم. من داد زدم. من گفتم شماها نمی فهمین که بچه می فهمه؟ باید به بابابزرگش می گفتی خفه شه. تو از عصبانیت من حیرت کردی. من از همه آدم های نحصیل کرده کلاس تای چی و یوگا و ان و گه بروی توی اون مهمونی شام حیرت کردم. تو گفتی خیلی وقته رفتی اونجا یادت رفته. بعد خندیدی. گفتی حالا عصبانی نشو. شاید نشنیده باشه


گفتی هر روز که می ری بیرون وقتی برمی گردی یکی تو پارکینگت پارک کرده. من گفتم به پلیس بگو. تو به من خندیدی. گفتی خیلی وقته رفتی نمی دونی اینجا چه خبره



من تازگی ها بیشتر و بیشتر حیرت می کنم از تصور آدم هایی که از صبح روحشون و اعصاب شون و حقوق اولیه شون و هزار تا چیز دیگه شون مورد مرحمت شدید قرار می گیره و بعد نوبت اون ها می شه که بچه شون رو همسایه شون رو مادر شوهرشون رو زن داداششون رو راننده تاکسی رو هزار نفر دیگه رو  و خودشون رو مورد مرحمت قرار بدن

بهش می گن vicious circle

راست می گی. خیلی وقته که نبودم. من حیرت می کنم. تو می خندی



October 25، 2009

ایجای دلم



با صدای بلند جیغی در حالت اور دوز احساسی به پسرک می گم آخه این همه عشق رو کجای دلم بذارم مرتیکه؟


خیلی خونسرد در حال گاز زدن به سیبش انگشتش رو می ذاره رو نافم می گه ایجا



October 24، 2009

جمعه صبح



جمعه صبح از ساعت شش و نیم تا هفت توی رختخواب با پسرک قل خوردیم و کارتون دیدیم و در جا رقصیدیم و بازی کردیم. ساعت هفت جیش کردیم و دست و صورت شستیم و جا عوض کردیم و لباس پوشیدیم و توی آشپزخونه تخم مرغ و اوت میل و چایی درست کردیم. ساعت هفت و نیم ساک بستیم و کیف آماده کردیم و رژ صورتی کم رنگ زدیم و یک ربع از بچه اصرار که کاپشن نه و از ما ابرام که کاپشن بله. ساعت هشت از خونه اومدیم بیرون. بچه با بابک مدرسه. من یک ساعت و نیم رانندگی تا محل دوره فشرده آموزشی روانشناسی رشد اجتماعی و درکی و جنسی و فلان و بهمان بچه های صفر تا شونزده ساله


از کنار دریاچه ها رد می شم. از زیر دسته بزرگ غازها که شکل هشت ئه اون بالا تو آسمون رد می شم. از وسط مزرعه های ذرت رد می شم. ساقه های ذرت ها خیلی بلندن. انگار توی لابیرنتی از جنس ذرت هستم. از کنار مزرعه های کدو تنبل رد می شن. مزرعه هایی پر از توپ های گنده نارنجی. کنار دکه تمشک وحشی فروشی کنار جاده ترمز می کنم. دخترک تمشک های باغشون رو می فروشه سبد کوچیک سه دلار سبد بزرگ پنج دلار. یک سبد بزرگ میخرم برای پسرک و بابک یه سبد کوچیک میخرم برای خودم. تمشک می خورم. سی بی سی گوش  می دم. از کنار گاوداری و خوک داری رد می شم. همه جا بوی خونه گلنار خانوم رو می گیره تو کلاردشت اون روزا که می رفتیم ازش شیر تازه می خریدیم ماست درست می کردیم تو خونه شب ها این قدر ودکا می خوردیم که همه جلوی شومینه غش می کردیم با کاسه های ماست موسیر خشک شده تهشون و پاکت های چیپس ولو کف زمین. مارک چیپس ها چی بود؟ مزمز؟ سی بی سی لورینا مکنیت گذاشته. لورینا مک نیت گوش می کنم. تمشک وحشی می خورم. دلم برای برادرم که لورینا مک نیت دوست داشت تنگ می شه. اشکم در میاد. تمشک می خورم. از کنار هفت هشت تا اسب سفید رد می شم. گریه می کنم. از وسط تونل درختای زرد و قرمز و نارنجی رد می شم. نوک درخت ها کم مونده که برسه به هم. محو جادوی رنگ ها و خاطره ها می شم. خیلی بچه بودیم. بابا بزرگمون رو صدا می کردیم آقا جون. با حال ترین بابابزرگ دنیا ما رو می برد اتوبوس سواری. طبقه دوم اتوبوس ها. یک بار از یه خیابونی رد شدیم که درختاش نوک هاشون کم مونده بود به هم برسه. خیابون زیر اون یه تیکه تونل درختی تاریک بود. از آقا جون پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت خیابون پهلوی. بعد دوباره گفت خیابون ولی عصر. من ولی عصر رو بیشتر از پهلوی دوست داشتم. سخت تر بود گفتنش. هر یه بار که می گفتمش بزرگ تر می شدم. اعتماد به نفسم بیشتر می شد. از تونل میام بیرون. از کنار خونه های سنگی روستایی می گذرم. همه جا رو بوی هیزم میگیره. بوی هیزم یاد عزیزترین مرده دنیا می ندازتم. یاد همه هیزم هایی که توی همه جنگل ها سوزوندیم. بوی هیزم رو نفس می کشم تا ته دلم. از جلوی عتیقه فروشی ده پیتربورو رد می شم. از جلوی بستنی فروشی سنت آگاتا. از جلوی قبرستون پر دار و درخت رد می شم. بغلش یه رستوران نقلی آجر قرمزه. یادم باشه یه بار بیایم اینجا صبحونه بخوریم
می رسم به کلاس. لورا-استادمون می گه به موقع رسیدی. داریم روی کیس یک دختر بچه چاهار ساله کار می کنیم
severe neglect and physical abuse
 .باید از کنار یک دختر بچه چاهار ساله کتک خورده عشق ندیده بگذرم
ساعت نه و نیمه



October 23، 2009

دو زبانگی




توی دستشویی مدرسه با دو تا از دوستاش نشستن سر توالت. کارش که تموم شده اومده پایین و دودولش رو نشون داده و به معلمش گفته دیس دیس 
(this, this)
بعد به دختر کوچولویی که نشسته بوده سر توالت اشاره کرده و گفته نیس نیس (نیست نیست) و بعد به معلمش با زبون اشاره گفته چرا؟
رفتم دنبالش خانم معلم پرسید نیس یعنی چی؟



October 13، 2009

روز بین المللی گیج و غول ها



از اون روزا که میری خرید یادت میره که در مغازه اتوماتیک نیست با مغز میری تو شیشه.
از اون روزا که بچه رو می بری استخر و طبق معمول همیشه موقع برگشتن در رختکن رو گم می کنی و دست بچه در دست میری تو رختکن آقایون که سه تا آقا لخت مادرزاد دارن خودشون رو می شورن و توی بدبخت تربیت جنسیتی ایرانی اولین جایی که چشمت میره روش معلومه کجاشونه و از هول نمی تونی حرف بزنی حتی نمی تونی بگی ببخشید و بچه این وسط میره دودول یکی شون رو از نزدیک نشون می ده می گه بابا و بعد برای اینکه یارو خوب بفهمه می گه ددی ددی.
از اون روزا که با بچه می ری خرید و شروع میکنی آوازهای من در آوردی خوندن از جمله آق برجونا فچونی/ جینگول مگول پتونی یا آق برجونا فنتوله چی/ دست و پاهای گامبوله پی بعد با هم دست می زنین و بچه رو چرخ خرید می رقصه و تو بهش می گی هندی برقص و بچه دستش رو می ذاره رو لپش کله اش رو تکون می ده بعد می گی رقص باسن بکن بعد بچه باسنش رو میاره بالا قر می ده بعد دوباره آوازهای بی معنی می خونی بعد آقای استاد دانشگاه محترم پشت سرتون بوده و می گه این آوازها به زبان پدریتونه؟
از اون روزا که تو ماشین می شینی رو voice recorder بعد از زیر کونت که صدای یک حرف زدن یک آدمایی میاد از ترس سکته می کنی و دنبال صدا می گردی و در عرض یک هزارم ثانیه فکر می کنی روح و جن و اینا که میگن همینه.
از اون روزا که پای تلفن موقع خداحافظی با آقایی که داره برات دنبال خونه می گرده داری به خاله ات فکر می کنی و به آقاهه می گی جیگرت رو.

بچه که بودیم خنگ بازی در می آوردیم مامان بهمون می گفت گیج و غول. نمی دونم از کجا آورده بود این ترکیب رو ولی هنوز هم که با من حرف می زنه دائم بهم یاد آوری می کنه که خیلی گیج و غولم.


October 12، 2009

چاهارشنبه صبح ها



چاهارشنبه صبح ها همه اعضای تیم ما میان تو اتاق من قهوه می خورن. اتاق من بزرگ و روشن و خوشگله. پر از عکس و تابلو و کارهای دستی بندر ترکمن و جمعه بازار. پر از گل و گیاه.
من دارم پرونده مکیلا رو می خونم. مکیلا چاهار سال و نیمه است. با قیچی می کوبه رو میزها. دور اتاق می چرخه و قهقهه های ترسناک می زنه. یک جا بند نمی شه و حرف گوش نمی کنه. نمی تونه تو بازی هایی که به تمرکز احتیاج دارن شرکت کنه.

سوپروایزرم میگه دنی خیلی به بچه های شهر کمک می کنه و یک قلپ قهوه می خوره.

دنی تو داون تاون چند تا مغازه لوازم ورزشی فروشی داره. پنجاه سالشه. زن و بچه نداره. به بچه های موسسه ما لوازم ورزشی مجانی میده و اسمشون رو کلاس ورزش می نویسه. تابستون ها هم براشون اردو می ذاره. همه اش با پول خودش.


سوپروایزرم میگه دنی خیلی عجیب غریبه با اون کلاه مسخره اش. استفنی میگه آدم پنجاه ساله که زن و بچه نداشته باشه به هر حال عجیب و غریبه و یک قلپ قهوه می خوره.

دنی یک کلاه رنگین کمون می ذاره سرش. رنگ جی ال بی تی ها.

سوپروایزرم و استفنی و وارن دارن قهوه می خورن و راجع به دنی حرف می زنن. میا و ترزا چایی می خورن و ساکتن. من گزارش می خونم. چهارشنبه ها در حالی که سوپروایزر و استفنی و وارن دارن راجع به سریال های تلویزیونی یا آدم های دور و بر یا کلاینت ها حرف می زنن و قهوه می خورن من و میا و ترزا به هم نگاه می کنیم و گاهی هم حرص می خوریم. گاهی هم یک چیزی میگیم بعد اونا لبخند مودب می زنن و ساکت میشن. ما می دونیم تو دلشون می گن خارجی های عجیب غریب کشور ما رو داغون کردین. ما دلمون خنک می شه که انگولکشون می کنیم.


بلوغ احساسی مکیلا کمتر از سنشه. نمی تونه با بچه های دیگه و معلم هاش رابطه معنی دار برقرار کنه. نمی تونه رو هیچ کاری تمرکز کنه. دایره لغاتش برای سنش مناسب نیست. بازی همکلاسی هاش رو به هم می زنه. مکیلا چاهار سال و نیمه است. دل من برای چهل تیکه می شه.

وارن می گه دنی به نظر من weird ئه. من دارم گزارش مهد کودک مکیلا رو می خونم. می گم متفاوته وارن. متفاوت با تو ولی شبیه صد تا آدم دیگه. نگاشون نمی کنم که ببینم تو دلشون می گن باز این دختره حرف زد. من خوشم میاد که نماینده کمیته حقوق بشر موسسه توی تیممون هستم و اون ها مجبورن تحلم کنن.

مکیلا رفتارهای بدنی نامناسبی داره. پسرها رو فرنچ کیس می کنه. از توالت که میاد بیرون شلوارش رو بالا نمی کشه. وسط کلاس لخت می شه. دستش رو می کنه تو ممه های خانم معلم.

سوپروایزرم می گه باید بره. وارن هم. استفنی هم. ترزا هم. میا می گه من چند دقیقه دیگه می شینم. من زنگ می زنم به مامان مکیلا. از تو خونه صدای جیغ بچه میاد. میا می گه دلم برای بچه هایی که حروم میشن می سوزه. یکهو یاد بچه گی هامون می افتم. میگم ناهار بریم بیرون من برات داستان بچه های دهه شست رو تعریف کنم؟
می گه نویسنده اش کیه؟



October 09، 2009

لطفا من را جدی نگیرید



مثل اون فیل که تو اتاق بود و اتاق که تاریک بود و توش که پر آدم بود
مثل آدم هایی که هر کدوم فیل رو یه چیزی می دیدن تو ذهنشون

مثل هر کسی از ظن خود شد یار من

مثل نوشته های یک آدم همه اون آدم نیستن لحظه هاشن تیکه هاشن حس هاشن گذشته و آینده اش ان یک ثانیه غم عمیقشن یک دقیقه خنده از ته دلشن

پ.ن: امروز بعد از مدت ها صدای بوق شنیدم. یک نفر پشتم بوق زد


October 07، 2009



تخم مرغ نیمرو رو فرو می کنه تو دهنم. تخم مرغ نمی خوام.
من ساعت هشت صبح هنوز گرسنه نیستم.
من دیشب خوابت رو دیدم لعنتی.
یک قاشق مربا فرو می کنه تو دهنم.
من مربا نمی خوام.
خودم یاد دادم به پسرم که غذاش رو تقسیم کنه. چشمم کور.
من مربا رو می خورم.
تنم هنوز داره می سوزه.
از ساعت سه و بیست و سه دقیقه که از بوی تن تو از خواب پریدم تا همین الان.

قاضی می کوبه رو میز.
بچه
Crown Ward شد. مامان باباش دیگه حقی ندارن. بچه شد مایملک دولت فخیمه کانادا.
مامان بچه زار می زنه.
تنش درد می کنه.
کرکش دیر شده.
بچه اش رو می خواد.
باز هم همون نگاه آبی خوب مهربون آروم رو داشتی. باز هم دور بودی.
مامان بزرگ بچه- پیر و درب و داغون- می گه اون موقع که داشتی فاکینگ کرک رو می کشیدی تو فاکینگ دماغت به فکر بچه ات نبودی؟ حالا چرا فاک داری فاکینگ اشک کروکودیل می ریزی؟
من مامان بچه رو بغل می کنم.
محکم فشارش می دم.
آدریانا می گه رنگت پریده. میگه این چه شغل فاکینگی ئه که تو واسه خودت انتخاب کردی؟ برو نقاشی عکاسی رقاصی چیزی شو.
من نمی خوام نقاش و عکاس و رقاص شم.
من می خوام یک مدتی هیچی باشم.
آدریانا می پیچه تو مک دانلد. قهوه می گیره و دونات. دونات رو فرو می کنه تو دهنم. آدریانا یونانیه. می گه اون روی سگ یونانی من رو بالا نیار. بخور این فاکینگ دونات رو. صورتت مثل یک فاکینگ مرده سفید شده.
من قهوه و دونات نمی خوام. من ساعت دوازده ظهر گرسنه نیستم.
آخ که این عاشقی تو سکوت. آخ که تو هی تو خواب های من.
من قهوه و دونات رو می خورم.

پسرک می پره رو قورباغه های آبی و سبز و قرمز. رو کف زمین. قورباغه های کامپیوتری می پرن رو پای پسرک. ذوق می کنه. جیغ می کشه. می پره روشون.
نگاش می کنم.
به خودم نگاه می کنم.
به خودم که دیشب تو دستای تو آب شدم.
به خودم که به زور تخم مرغ و مربا می خورم.
به خودم که کت و دامن کژوآل طوسی می پوشم می شینم تو دادگاه زور می زنم گریه نکنم.
به خودم که آدریانا به زور دونات می چپونه تو دهنم.
به خودم که در سکوت عاشقی می کنم.
به خودم که با پسرک چس فیل می خورم و دونه هاش رو شوت می کنم تو هوا و غش غش می خندم.
به خودم که بعدش زار زار گریه می کنم. بدون دلیل. بدون منطق.
به خودم که دو تا سینک ظرف نشسته دارم.
به خودم که دارم کم کم با این خود جدید عجیب خو می گیرم.
به خودم که بعضی صبح ها که بیدار می شم پوست تنم نرم تره.
به خودم که زن خوب شوریده ای ئه با چشم های گاهی تنها گاهی دلتنگ گاهی زنده.



October 03، 2009



مستاجر طبقه پایین داره بوم بوم یک چیزی رو می کوبه به دیوار. پسرک با لپ های قرمز از تب کنار من خوابیده. من دارم کتاب می خونم. بابک تو اتاق خوابه. نوک چاقوی دویست دلاری من رو شکونده. اومده باهاش در کنسرو باز کنه. غر زدم. تنها ماهیتابه به درد بخور خونه رو انداخته زمین دسته اش رو شکونده. غر زدم. مستاجر تنهای طبقه پایین حالا داره با صدای خیلی بلند آهنگ های دوپس دوپسی گوش می کنه. من پا می شم برای خودم چایی از عصر مونده می ریزم می ذارم تو مایکروویو. سی ثانیه. من دارم چایی می خورم. گودر می خونم. فیس بوک بازی می کنم. پسرک با دستش دنبالم می گرده. سرم رو میارم پایین. دست میندازه گردنم. بوسش می کنم. داغه. ساعت رو نگاه می کنم وقت دواش نشده هنوز. یک ای میل می زنم. اطلاعاتی در مورد خشونت خانوادگی و آزار احساسی و روانی. فکر می کنم بذار بخونه بدونه که تنها نیست. که خیلی زن ها این تجربه رو داشتن. که اصلا چه کوفتی هست. خوابم نمیاد. لپ تاپ رو می بندم کتابم رو بر می دارم. رو صفحه اول کتاب برام نوشته بودی: یک روزی می فهمی تنهایی. می فهمی همه هستند و هیچ کس نیست. اون روز یادت باشه که عصبانی نشی که نا امید نشی که تلخ نشی یادت باشه که بلند شی یک نفس عمیق بکشی راه بیوفتی. قرار از اول همین بوده. حواست باشه الان وقتیه که یا بزرگ می شی یا فرو می ری.

از کجا می دونستی من یک روزی در آستانه فرو رفتن و بزرگ شدن دست و پا خواهم زد؟

مستاجر تنهای طبقه پایین هنوز داره آهنگ اوپس اوپسی گوش میکنه. ساعت چاهار صبحه. وقت دوای پسرکه. من در آستانه ایستاده ام.