December 30، 2009

*But it’s my home, all I have known



پسرک دست من رو می گیره و می برتم طرف لپ تاپ. می گه انچ انچ. بر وزن دنس- به معنی رقص
براش یک مشتی از این آهنگای بچه ها رو می ذارم هی می گه نو نو و بعد هم می شینیم با هم خمیر بازی می کنیم
بعد از ظهری تارا بهم می گه این آهنگ فیوریت پسرک ئه

میایم خونه. آهنگ رو می ذاریم و با هم می رقصیم. من گریه می کنم. پسرک می گه ماما آوچ؟ ماما هرت؟ و دستمال برمیداره و اشک هام رو پاک می کنه. فینم رو می گیره. می زنه پشتم و بعد دستم رو می گیره که آپ- بخونین بلند شو- انچ. می رقصیم. در حال رقص براش توضیح می دم که گاهی آدم بزرگ ها دلشون می گیره و اوکی ئه و بعد خوب می شن. ازش تشکر می کنم که دماغم رو گرفت و کمکم کرد که حالم زودتر خوب شه

بهش نمی گم که آدم بزرگ بودن چیز گهیه و اصلا هم اوکی نیست و حالا حالاها هم خوب نمی شه
جدی به حرف هام گوش می کنه. بعدش می گه ایناف و دستش رو به علامت هیس می بره رو دماغش و هلم می ده وسط اتاق. می گه انچ

* از متن آهنگ

December 27، 2009



اون مردم رو مانیتور لپ تاپ از ته دلشون داد می زنن یا حجت البن الحسن ریشه  ظلم رو بکن. این مردم با لیوان ویسکی در دست دارن بحث می کنن که اون ملت تا دست به دامن حجت البن حسن هستن اوضاع عوض نمی شه

مهین مرده. من همین امشب فهمیدم. می دونستن. بهم نگفته بودن. یک جوری که انگار من مرگ ندیده باشم به زندگیم. یک جوری که انگار مرگ رو با من رفاقت دیرینه ای نیست

بهشون می گم مهم نیست که من به حجت البن فلان اعتقاد دارم یا نه. و مهم نیست که شما نظرتون راجع به اون ملت چیه. مهم اون حرص و بغض و قدرت و اراده توی اون فریادها است. مهم اینه که اون ملت تصمیم گرفتن که حقشون رو بگیرن. مهم هم نیست که اکثریت جامعه هنوز مذهبی هستند و دوستدار حجت البن حسن. مهم اینه که اون ملت مذهبی که ما با لیوان های ویسکی به دست در جلوی آتش شومینه براشون تصمیم می گیریم که نباید مذهبی و سنتی باشن کتک می خورن و باز هم می رن که حقشون رو بگیرن. مهم اصلا شاید اینه که ما بعد این همه سال زندگی تو این مملکت هنوز احترام به عقاید دیگران رو درست و حسابی یاد نگرفتیم. مهم اینه که ملت از پله اول این نردبام هزار پله ای بالا رفتن

 ته لیوانم رو به سلامتی اون ملت و به یاد مهین می رم بالا و پا می شم میام خونه


December 25، 2009

روز قبل از کریسمس



می دونی مری؟ باید ماجرای اون روز رو برات تعریف کنم. لابد حالا حالت اونقدر به جا هست که بفهمی

اون روز که تو مردی یک روز مونده به کریسمس بود. من ساعت ناهاریم تند تند خرید کردم. برای جون. برای لسلی. برای ناتالی. برای ارین. برای خودم. برای همه. برای تو. خرت و پرت های سفالی. کتاب. دمپایی صورتی پشمالو. دستمال گردن. برای تو یک گیفت کارت استار باکس گرفتم که دست بچه هات رو بگیری ببری مال با هم کوکی بخرین بخورین

همه رو تو دفتر کارم کادو کردم. گوشی تلفن رو با کتفم نگه داشته بودم. تند تند به همه کلاینت هام زنگ می زدم. برگه های دادگاه رو پر می کردم. گزارش می نوشتم. کارت کریسمس می انداختم تو پاکت های کادوها

تو ساعت سه و نیم قرار بود بیای دو تا از بچه هات رو ببینی. الی هشت ساله کامرون پنج ساله. تو نمی تونستی تنها بچه هات رو ببینی. یک نفر باید ملاقات هاتون رو سوپروایز می کرد. چون بیشتر وقت ها حالت خوب نبود. همیشه یا های بودی یا خمار. بیشتر وقت ها بدون خبر سر قرارها نمی اومدی. الی عصبی می شد همیشه. بعدش لگد می زد. به من می گفت حالا تو زنگ بزن بهش بگو من منتظرم. اگه بدونه من منتظرم میاد. من هر بار که تو قرار بود بیای دیدن بچه هات دلشوره میگرفتم که اگه باز نیای من با این دو تا دل شکسته چکار کنم؟

هر بار که بی خبر نمی اومدی کامرون شستش رو می خورد و پست پنجره قدی ایجنسی وایمیستاد و هر ماشینی که رد می شد با خوشحالی داد می زد مامی اومد و بعد که ماشین رد می شد می گفت اوه نکست کار

مامان بابای فاستر الی و کامرون ساعت سه و نیم آوردنشون. تو زنگ نزده بودی. من به خودم گفتم مثبت باش. فردا کریسمسه میاد حتما. مامان بابای فاستر گفتن ساعت پنج میان دنبال بچه ها. ساعت چاهار الی شروع کرد به لگد زدن به دیوار. کامرون رفت پست پنجره. دلم می خواست بغلشون کنم. دلم می خواست یک پاک کنی داشتم غم های توی دل های کوچولوشون رو پاک می کردم. دلم می خواست میومدی می گرفتم همچین تکونت می دادم که عقلت بیاد تو سرت. می خواستم بیای بشینم زار زار گریه کنم بگم نکن مری نکن. با خودت با بچه هات. می دونستم که این ها همش حس هامن. واقعیت اینه که من ناتوانم. که همه آدم ها نا توانن از عوض کردن آدم های دیگه. موبایلت جواب نمی داد. طبق معمول. به الی گفتم برای سنتا نامه نوشتی؟ گفت آره. حواسش نبود. گفتم چی ازش خواستی؟ کامرون به جاش جواب داد فلان گیم نمی دونم چی چی. یک چیز دیگه هم هست که من و الی مشترک خواستیم. می گم چی؟ میگه که مامانمون خوب شه دوباره خانواده واقعی بشیم

من از ناتوانی متنفرم مری. من از بی جوابی متنفرم. من دلم می خواست توانش رو داشتم که بغلت کنم که بگم خوب شو که بگم نکن اون کثافت رو تو رگ هات. من فقط توان گریه دارم مری. مثل یک چاه که آبش خشک نمی شه. من دلم می خواست الی و کامرون رو بغل کنم و بهشون بگم که مامانشون خوب می شه و اون ها دوباره یک خانواده می شن. من به جاش توان ادای آدم بزرگ ها رو در آوردن رو داشتم. زدم پشتشون و هیچی نگفتم. مثل یک آدم بزرگ واقعی

سوپروایزرم اومد یواشی گفت باز نیومد؟ بعد گفت آروزی کریسمس من یک ایجنسی بدون مری ئه. و رفت

ساعت چاهار و ربع مامانت پیغام تلفنی ام رو برگردوند. لابد بچه که بودی خیلی غصه می خوردی که مامانت هرویین مصرف می کنه. مامانت گفت مری مرده. دیشب اور دوز کرده. بعد تلقی گوشی رو گذاشت. من فکر کردم های بوده دری وری گفته. چاهار تا چشم گنده آبی و خاکستری زل زده بودن بهم. چشم های بچه هات رو می گم. زنگ زدم به اداره پلیس. تو دیشب ساعت یازده و پنجاه و هفت دقیقه اور دوز کرده بودی

فکر کردم کاش کمی صبر می کردی. لااقل اون جوری کریسمس برای همیشه برای بچه هات روز قبل از مرگ مامانشون نمی شد. به سوپروایزرم گفتم آروزی کریسمست برآورده شد. زنگ زدم به تیم مشاوره مخصوص مرگ و میر* و نشستم تو اتاقم و به صدای ضجه های الی گوش کردم

* Grief Counselling

 

December 18، 2009



مرتیکه فلان فلان شده زده بچه رو وسط سالن ورزشی. بعد دیده ملت دارن نگاهش می کنن رفته اون ورتر باز زده بچه رو. زنگ زدم به مامان بچه. از مرتیکه جدا شده. بچه آخر هفته ها میره پیش باباش. می گم می خوام یک چیزی بهت بگم. می گه بگو. می گم نشستی؟ می گه آره. می گم ببین شاید کمی ناراحتت کنه این چیزی که می خوام بهت بگم ولی با هم سعی می کنیم حلش کنیم. باشه؟ می گه خب. چی شده حالا؟ میگم بابای ملانی کتکش زده توی جیم. آخر هفته. کارمندای جیم زنگ زدن گزارش دادن. صدایی نمیاد. می گم الو؟ صدای نفش کشیدن تند میاد. می گم خوبی؟ داد می زنه سرم که همین؟ زده که زده. من رو هم مامان بابام زدن. برای همین الان اینقدر آدم خوبیم. اصلا به شماها چه؟ چرا تو زندگی مردم دخالت می کنین؟ نزنمش لوس و گه بشه تو دو روز دیگه جوابگو هستی؟ این همه بچه لوس که می بینی مال اینه که کتک نخوردن. من خودم دکترا دارم. مقاله پابلیش کردم. من اصلا می خوام زنگ بزنم از ایجنسی شما شکایت کنم. به شماها چه که من چیکار می کنم؟ که شوهر سابقم چیکار می کنه؟ ما اصلا با هم توافق کردیم که بچه رو باید کتک بزنیم. برای این که آدم بشه. برای اینکه آدم خوبی به خوبی من و باباش بشه


به تمی می گم می دونی فرق تاچ خوب و تاچ بد چیه؟ می گه نه. می گم خب اگه ددی تو رو بغل کنه چه حسی داری؟ می گه خوبه یعنی دوستم داره. می گم وقتی دواین بغلت می کنه چی؟ می گه نه دوست ندارم. راحت نیستم. می گم چرا؟ می گه من رو می چسبونه به خودش. محکم. ولم نمی کنه. بعد گریه اش می گیره. می گه می تونم با اشاره نشون بدم؟ نمی خوام حرف بزنم. می گم باشه. سینه هاش رو نشون میده. می گه این ها رو می گیره. مامان تمی روی مبل نشسته. یک حالتی داره که احساس می کنم هر لحظه ممکنه بمیره. تمی ده ساله است. دواین پدر واقعی تمی ئه. ددی به پدر خوانده اش می گه

من خیلی کم و خیلی دیر عصبانی می شم. من الان خیلی عصبانیم


December 10، 2009

شبی که آوای نی تو در دریاچه کف آشپزخونه ما غرق شد



هر آدمی حق داره وقتی هوا منهای بیست درجه است و ماشینش زیر برف مدفون شده و همچین باد میاد که آدم می خوره زمین و مچ پاش داغون می شه و شام نداره و دلش برای مامانش و برادراش و خاله هاش و جیگرکی خیابون دولت و درخت خرمالوی حیاط خونه و کتاب فروشی های میدون انقلاب و فالوده اکبر مشدی و چند تا آدم مرده تنگ شده بزنه زیر آواز که
شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم

آدم ولی حقش نیست که تا دهنش وا می شه می گه -شبی... یک موجود کوچکی داد بزنه بگه شب؟ ماه؟ شاتاله؟ -بخونین ستاره
و با سوز و گداز برسه به -نی تو شنیدم... و همون صدا داد بزنه دوش؟ دوش؟ -بخونین گوش
و آدم ادامه بده  - چو آهوی تشنه... و بچه بره آهوی پلاستیکی اش رو بیاره بگیره زیر شیر آب سرد کن و بگه آپ اوهول آپ اوهول- بخونین آب بخور و کف آشپزخونه رو بکنه یک دریاچه. اصن آدم که بچه داره با حس برف آلود مچ پا له شده دلتنگ گرسنه شبانه باید چه غلطی بکنه؟





December 08، 2009



جلسه مصاحبه مامان باباها با معلم هاست. آدم خب تو دلش یک خبرایی می شه. آدم نگرانه که چی چی می گن حالا راجع به بچه اش. آدم دلش شور می زنه که گند نزده باشه با این بچه تربیت کردنش. آدم می دونه همه این ها بیخوده و اصلا نباید دلش شور بزنه. آدم همچنان دلش شور می زنه

توی اتاق می شینه روی یک دونه صندلی. روبروی سه تا صندلی که توشون سه تا معلم نشستن

آدم از زور بی خوابی حالت تهوع داره. رنگش پریده. اومده رژ گونه بزنه دیده برس رژ گونه اش نیست. داد زده برس رژ گونه کجاست؟ پسرک با معصوم ترین نگاه دنیا دستش رو گرفته برده نشونش داده که چقدر قشنگ با برسش میز رو گرد گیری کرده. آدم سرش درد می کنه. کله اش رو توی سینک توالت شسته و وقت نشده خشکش کنه. باد خورده بهش. فینش در اومده. کله اش درد گرفته


معلم صندلی وسطی -تیچر وندی- به آدم شکلات آلمانی تعارف می کنه. معلم صندلی اولی-تیچر جن- میگه اوه پسرک دوز بیگ براون آیز. معلم میز سومی-تیچر لورا- می گه ما هر روز این قدر حواسمون به رقابت های تریستان و پسرک سر الینا پرت می شه که کار تعلیم و تربیت بچه ها رو فراموش می کنیم. آدم خنده عصبی بی ربطش می گیره


می گن پسرک خیلی می خوره. اوه مای گاد. بعد می گن اسنک هایی که براش می فرستی مدرسه خیلی عجیبه- جالبه. باورمون نمی شه که براکلی و هویج و کرفس می خوره. بعد می گن یک بار یک چیزی داده بودی براش که ما در ظرفش رو که باز کردیم دماغمون رو گرفتیم و گفتیم وات د هل. پسرک همچین سریع و با اشتها خوردش که ما فرصت نکردیم بررسی کنیم ببینیم چی بود. آدم یک خنده معذب می کنه و توضیح می ده که شلغم پخته بوده. خیلی خاصیت داره. پیشنهاد می ده که اون ها بخورن. سه تایی شون می گن م م م نه فکر نکنیم خیلی ممنون. هاهاها. میخندن


می گن پسرک همه رو محکم بغل می کنه. به همه دست می ده. با همه می رقصه. کلاس یوگاشون رو خیلی دوست داره. عاشق رقص و موزیکه. آدم فکر می کنه ژن رقاصی از کجا اومده؟ پسرک خیلی عجوله. یک چیزی رو که می خواد با همه وجودش می خواد. می پره روش که بگیرتش. می گه ما هر بار براش توضیح می دیم که باید از کلماتش استفاده کنه. بگه لطفا. باید صبر کنه تا نوبتش بشه ولی خیلی سخته براش. پسرک خیلی احساسات فورانی داره. این ژن رو آدم خوب می دونه از کجا اومده


میگن تو این سن خیلی سخته به بچه ها یاد دادن که برای احساسات بقیه ارزش قائل باشن. که بقیه رو دوست داشته باشن و بهشون اهمیت بدن. که مهربون باشن. چون تو این سن همه چیز حول محور من- مال من می چرخه. می گن پسرک ولی شیرین ترین استثنایی ئه که دیدن. پسرک دست بچه های کوچکتر کلاس رو می گیره تا از پله بالا برن یا پایین بیان. دستشون رو میگیره می ذاره رو شونه اش تا بتونن کفششون رو بپوشن و زمین نخورن. اگه ناراحت باشن می ره اسباب بازی یا کتاب مورد علاقه شون رو میاره می ده دستشون. دماغشون رو میگیره با دستمال و بهشون میگه پوش پوش که فین شون رو پوش کنن تو دستمال. اشک شون رو پاک می کنه. بغلشون می کنه و می زنه پشتشون. آدم یک چیزی- یک چیز خیلی خوبی تو همه دلش میاد. یک بغض گنده اندازه یک توپ فوتبال تو گلوش می شینه


تیچر جن می گه هی ایز تو بیگ فور هیز لیتل بادی. اوه دوز بیگ براون آیز
آدم زار زار گریه میکنه. تیچرها آدم رو بغل می کنن. دستمال می دن بهش و می گن گود جاب مامی. برو خونه بخواب. خواب های خوب ببینی





December 04، 2009



خانواده من خیلی بزرگه
هیچ هم مقدس نیست
هیچ کیانی هم نداره
من از خانواده مقدس کیان دار هیچ خوشم نمی آد
خانواده من اعضای عجیب غریبی داره
اعضای عجیب غریبی هم توش نیستن
مامان بزرگ من جزء خانواده من نیست
چون دوستش ندارم
حبیب آقا آبدارچی جایی که توش کار می کردم صد سال پیش از اعضای نزدیک خانواده منه
و اصلا مهم نیست که از همون صد سال پیش تا حالا ندیدمش
اون پسر جوونی که می اومد خونمون رو تمیز می کرد هزار سال پیش تو ایران و همیشه یک جوری از هرات حرف می زد که انگار داره از سویس حرف می زنه و همه بهش می خندیدن از اعضای خانواده منه
اون هایی که بهش می خندیدن اصلا نسبتی با من ندارن
خانواده من یک مجموعه بی ربط گنده اس
که توش همه جور آدمی پیدا می شه
کیان و شرافت و سلامت خانواده ام رو خودم تعریف می کنم
برای بعضی از اعضای خانواده من "خانواده" هیچ مفهومی نداره
برای بعضی دیگه شون مثل مامان خانواده همه چیزه
بعضی وقت ها بعضی ها از خانواده ام می رن بیرون
خانواده من تو دلم هستن
, اگه برن بیرون ولی دیگه معمولا بر نمی گردن
 از وقتی بچه دار شدم کلی آدم ها از خانواده رفتن بیرون
خیلی ها هم اضافه شدن به خانواده
خانوده من اندازه قلبمه
جاش هم توی قلبمه
تعریفش هم یک مامان و بابا و چند تا بچه قد و نیم قد تر و تمیز و همیشه خندون و خوشبخت نیست

خانواده من یک مشت آدم ریز و درشتن که توی قلبم زندگی می کنن
گاهی می خندیم گاهی گریه می کنیم
به هم فحش می دیم با هم دعوا می کنیم تو سر هم می زنیم به هم می خندیم با هم می خندیم همدیگه رو دق می دیم پشت سر هم حرف می زنیم با هم فکر می کنیم با هم بزرگ می شیم به همدیگه قدرت می دیم با هم کل کل می کنیم از دست هم دلخور می شیم و تو قلب هم زندگی میکنیم


اگه خانوده تعریفی داشته باشه
برای من
یک قلب گنده پر سر و صداست
بدون هیچ ارزش و تقدس و کیانی

پا نوشت یک: برای اون که امروز ازم پرسید اگه کسی لزبین باشه بخواد "نرمال"شه تشکیل خانواده بده باید چی کار کنه؟
پا نوشت دو: این ضرب المثل که می گه حرف باد هواست خیلی غلطه واژه ها بار فرهنگی دارن رو انتخابشون دقت کنیم





December 03، 2009



سانتا داره میاد به شهر ما. این رو سه هزار و دویست تا خواننده در سر تا سر شهر دارن می خونن. توی مغازه ها کافی شاپ ها رستوران ها کانال های رادیو تنها مرکز خرید شهرمون
ساعت هفت شبه. من دارم می رم خونه مری. مری کریستال مت مصرف می کنه و افسردگی داره و هفت بار زاییده و دولت هفت بار هفت تا بچه اش رو ازش گرفته. مری پنج ماهه حامله است. موبایلش رو قطع کرده روم. میدونم که خونه نیست. حدس می زنم که خونه اش رو عوض کرده باشه. مری از ماها خوشش نمیاد. مری از هیشکی خوشش نمیاد

شهر کوچکمون چراغونیه. مغازه ها پر آدم هستن. خرید می کنن. می خندن. قهوه می خورن. لابد همون حالی رو دارن که من داشتم روزهای آخر اسفند تو تجریش. قرن ها پیش

به سمت خونه مری که میرم همه جا تاریک میشه. کار من خزیدن زیر دمل های چرکی شهر خوشحال *سلطنتی مونه. خونه ها به هم چسبیدن. کوچه پر سطل آشغال های کله پا شده است. چند تا پسر دارن زیر شرشر بارون سیگار می کشن. مری در رو باز نمیکنه. همسایه سرش رو از پنجره میاره بیرون داد می زنه دیروز رفتن. گورشون گم کردن رفتن. از اون بالا تف می کنه. می گه زنیکه جنده. پنجره رو محکم می بنده. پسرها راه می افتن طرف سر کوچه. از ترس مو به تنم سیخ میشه. از وقتی زاییدم خیلی ترسو شدم. در ماشین رو از تو قفل می کنم. می ترسم اگه بمیرم پسرکم خیلی غصه بخوره. می ترسم اگه تصادف کنم کسی نباشه از پسرکم نگهداری کنه. همش میترسم. از همه چی می ترسم

میرم مال یک قهوه می گیرم. برای پسرک شورت و جوراب می خرم. توی یک صف دراز وایمیستم که پولشون رو بدم. توی صف فکر می کنم غربت و تنهایی و ترس رو نفهمیده بودم چی هستن تا وقتی پسرک به دنیا اومد. فکر می کنم آدمی که هفت تا بچه اش رو ازش بگیرن دیگه هیچ وقت آدم نمی شه. چند قطره اشکی می فشانم. هورت هورت قهوه ام رو می خورم. گاز می دم طرف خونه. طرف پسرکم. سانتا داره میاد به شهر ما. رادیو این رو می گه



لقب شهر ما شهر سلطنتی ئه چون اولین ساکنینش انگلیسی بودن