۲۵ دی ۱۳۸۸

چکمه های قهوه ای من



می دونی؟ ساعت یازده و سی و یک دقیقه شب وقت خوبی برای احساساتی شدن نیست. کسی نیست که بشینی بهش بگی ساعت ده و نیم شب وقتی ساک غذای بچه رو بستی و براش شورت و جوراب اضافه گذاشتی تو کیف مدرسه اش و برای خودت سالاد اسفناج درست کردی که فردا سر کار بخوری و لباس ها رو تا کردی گذاشتی تو کمد و ظرف ها رو آب زدی گذاشتی تو ماشین و اسب های پسرک رو گذاشتی تو اصطبل شون که بخوابن و خرده نون های روی میز رو پاک کردی و رفتی پتو رو انداختی رو پسرک و ناخن های سه تا انگشت آخر دست راستش رو که دیشب تو خواب نذاشته بود بگیری گرفتی و مسواکت رو زدی وقت خوبی برای رفتن به سراغ سبد حصیری زیر میز کامپیوتر نیست

اون سبد خطرناکه. خطرناک بودنش برای یک آدم بی گنجی مثل من اینه که تنها گنج منه. گنجی ئه که هیچ کس ازش خبر نداره. روش رو با یک پارچه نارنجی پوشوندم و قایمش کردم. گنج آدم تا وقتی گنجه که کسی ازش خبر نداشته باشه

من ساعت ده و نیم شب پنج شنبه چهارده ژانویه رفتم سراغ گنجم. سبد گنج حصیریه. یک مستطیل دراز حصیری. می خواستم بشینم همه کارت های توش رو بخونم. کارت هایی که شاگردهای ایرانم بهم دادم. کارتی که مهین بهم داده بود. سال هزار و سیصد و هفتادو شش. کارت هایی که تو بهم داده بودی. وقتی بچه بودیم. یادداشت های بابا برای من و تو و مامان. اونی که روش نوشته شادی کله پوک صبح من رو ساعت هفت و نیم بیدار کن. نامه های برادر کوچک. اونی رو که توش برای پسرکم نوشته بود پس کی به دنیا می آیی انتقام ما رو از این مامان لوست بگیری؟ هیچ نشد که پسرک رو ببینه. کارت های تشکر آدم هایی که اینجا باهاشون کار کردم. اونی رو که اون زن تنهایی که چند ماه بعدش از سرطان مرد برام نوشته بود. نوشته بود آخر عمرش رو پر از عشق کردم. کردم؟ واقعا؟ اون پارچه زردی که تو شلوغی های سال هفتاد و هشت توی دانشگاه تهران بسته بودم جلوی دماغم. همون موقع که فهمیدم گاز اشک آور چیه و باتوم چیه و ایران کجاست. همه این ها رو می خواستم ببینم ساعت ده و نیم شب که نشستم سر گنجم

ولی می دونی چی شد؟ یادم رفته بود که تازگی ها یک آیتم به سبد حصیری اضافه شده. یک جفت چکمه قهوه ای کهنه. نمی دونم داستانش یادت میاد یا نه. من خوب یادم هست ولی. بابا تازه مرده بود. پول نداشتیم. کارخونه ورشکست شده بود. کلاه برداری شده بود. خونه هم دیگه نداشتیم. بدهی داشتیم. غم و غصه داشتیم. من نوزده سالم بود. تو شونزده سالت بود. من رو بردی اون پاساژ بزرگه که الان اسمش یادم نمیاد. توی خیابون ولی عصر. روبروی پارک ملت. برام خریدیشون. سی هزار تومن بعد از تخفیف. سی هزار تومن سال هفتاد و پنج. امسال چند بار پام کردمشون. بعد دلم نیومد دیگه. دیگه به اون مرحله از عزیزی رسیده بودن که برن تو سبد حصیری قاتی بقیه گنج ها. می دونی اینجا اگه یک بابایی بمیره پسر بزرگش بابا نمی شه. می ذارن بچگی اش رو بکنه. تو اون وامونده این جوری ها نبود. پسرهای شونزده ساله می شن مرد خانواده وقتی باباشون می میره و کسی نمی فهمه چقدر بار بزرگی ئه این برای شونه های جوون



درشون آوردم واکس شون زدم گذاشتمشون سر جاشون. فکر کردم بشینم برات بنویسم که فرقی نمی کنه کجا باشیم و چی بشه. تو بهترین برادری هستی که هر خواهری می تونه آرزوش رو داشته باشه. بعدش فهمیدم که چرا اون باباهه توی جاودانگی کوندرا قبل از اینکه بمیره همه عکس هاش رو پاره کرد. بس که یاد درد آوره. من یک سبد حصیری پر از یاد دارم. پر از درد. پر از لبخند. پر از گنج




search