۳۰ دی ۱۳۸۸

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم تورنتو



من و پسرک چند روزی تنها بودیم. یک دوست خوب خوشگل خوش تیپی داریم که در تورنتو زندگی می کنه و گفت ما بریم پیشش. غضنفر ترمزش خراب بود و من می ترسیدم با بچه باهاش تو اتوبان چهار صد و یک گاز بدم. خودش اومد دنبالمون. رفتیم استخر. استخر کاندوی دوستم. تو ولایت ما سه چاهار تایی بیشتر آپارتمان وجود نداره. حداکثر ده دوازده طبقه. هیچ کدوم هم استخر ندارن. بعد پسرک رو گذاشتیم تو کالسکه رفتیم پلازای ایرانی ها. خیلی شلوغ بود. بچه طفلک تو زندگیش این همه آدم یک جا ندیده بود. خیلی دوست داشت. هی دست می زد و ذوق می کرد. بعد جیغ می زد و چراغ ها رو نشون می داد. چراغ ها مال یک سوپر ایرانی بودند که یک دکه مانندی درست کرده بود و توش دل و جیگر و قلوه و کباب درست می کرد. روی ذغال. حتی بادبزن هم داشتند. هوا پر دود شده بود. آدم ها دور منقل جمع شده بودند. سر و صدا بود. پسرک مات و مبهوت شده بود از دود و نور و جمعیت و صدا. ما جیگر و دل و قلوه و پیاز و کباب سفارش دادیم. بس که در شهرمون این چیزها گیرمون نمیاد. بعد آقای بادبزن به دست به ما گفت برین تو غذاتون رو میاریم. برای رفتن به تو باید از یک ارتفاعاتی می رفتیم بالا. پله و این حرف ها. من کمی دنبال رمپ مخصوص کالسکه و صندلی چرخدار گشتم. دوست خوشگلم کمی به من خندید. گفت تو محله ایرانی ها فکر کن رفتی ایران. راست هم می گفت. خیلی مثل دربند و درکه و این ها بود فضا. آقایی که با بادبزن باد می زد جیگرها و کباب ها و قلوه ها رو بادبزنش رو داد دست یک آقای دیگه ای و اومد سر کالسکه رو گرفت با من و از ارتفاعات صعود کردیم. پسرک داشت عشقی می کرد با زندگی شهری. ما غذامون رو خوردیم و حرف زدیم و نوشابه خوردیم و آروغ زدیم و هی به مردم نگاه کردیم و مردم هم هی بهمون نگاه کردن مخصوصن به دوستم

بعد رفتیم از مغازه ایرانی ها خرید کنیم. یعنی من خرید کنم. خدا می دونست سفر بعدی به شهر کی خواهد بود. دم در مغازه رو آهن کشی کرده بودن. یک میله هایی گذاشته بودن که کالسکه رد نمی شد. یک آقای چاقی اومد بره تو مجبور شد رو نوک پاهاش واسته و خودش رو هی چپ و راست کنه تا بالاخره بتونه بره تو. من واستادم بالا سر کالسکه بچه و حرص خوردم تا دوستم رفت برام پنیر لیقوان و نون بربری خرید. دم در مغازه که منتظر بودم یک ماشین بی او دبلیویی اومد سوبله واستاد. منتظر کسی بود گمونم. پسر بغل راننده به راننده گفت خاک تو سر ان ذلیلت. بهت گفتم باید بهش می گفتی لاشی مثل تو ریخته. چیزی که زیاده سوراخ. خیلی بلند حرف می زدند. پسرک داشت با علاقه بهشون نگاه می کرد

فرداش زنگ زدم به مغازه ایرانی با مدیرش حرف زدم. گفتم این کارش به معنی تبعیض برای آدم های چاق و کسانی که ناتوانی جسمی دارن و مامان های کالسکه دار ئه و خلاف قانون فلان و بیساره و اگه ازشون شکایت بشه پدرشون رو در میارن و هارت و پورت های دیگه

امسال که رفتیم همون پلازا اون میله های احمقانه رو برداشته بودن. حالا نمی دونم جیغ جیغ های من بود یا آدم های دیگه ای هم جیغ جیغ کرده بودن. فرقی هم نمی کنه. اون شب بهار پارسال تنها شبی بود که پسرک توی زندگی دو ساله اش به راحتی و بدون نیم ساعت گریه و زاری و جنقولک بازی اون هم توی کالسکه اش خوابید. فکر کنم دچار شهرگرفتگی شده بود

 

search