۱۱ بهمن ۱۳۸۸

مصاحبه تلفنی


هویتم؟ 

زنم. مهاجر. سی و سه ساله. یک بچه دو ساله دارم

یک ساعت از خودم بگم؟ چی بگم؟ چه مصاحبه عجیبی. خب راستش من مشکلی ندارم در مورد خودم حرف بزنم. من اصلا خیلی هم دوست دارم در مورد خودم حرف بزنم. اصلا ملت ما بیشتری ها این جوری ان. من خیلی بهش فکر کردم. مقاله و این ها هم زیاد خوندم. ایرانی ها خیلی بلاگ می نویسن. ولشون کنی هی حرف می زنن. هر چی بهشون بگی یک نظری دارن. یعنی نه که نظر کارشناسی ها ولی کلن همیشه نظر دارن. نظر تو رو نمی شنون. اصلا حرفت رو هم نمی شنون. مثال؟ بله حتما. مثلا تو می گی خیلی دلم گرفته. بعد می گن آخی زود خوب شی. یا ای بابا بی خیال یا آره من هم دیروز دلم گرفته بود چایی نبات خوردم خوب شد. اگه باحال تر باشن می پرسن چرا؟ بعد تو می گی چون دلم واسه برادرم که مرده تنگ شده. بعد میان می گن آخی خدا رحمتش کنه. یا آره زن دایی من هم مرده خیلی غصه خوردم ایشالا خدا صبرت بده  یا نباید غصه بخوری به فکر بچه ات باش یا به آینده بچه ات فکر کن یا مرگ حقه خدابیامرزدش یا با غصه برنمی گرده فکر کن چقدر خوشبختی که یک برادر دیگه داری. یعنی کم پیدا می شه یکی بگه حق داری عر بزنی یا امروز غذا درست نکن من برات کوفت میارم بخوری یا من عصری میام بچه ات رو می گیرم با خیال راحت عر بزنی یا هر غلط دیگه ای که خواستی بکنی. حالا همه این ها رو گفتم ولی موضوع چیز دیگه ای بود. این بود که دو ساله دارم رو این قضیه تحقیق می کنم. بله؟ معلومه که تحقیق علمی منظورمه. البته. دارم مقاله می خونم. انسان شناسی. تکامل جوامع. روانشناسی اجتماعی. حالا همه این ها رو گفتم که بگم ماها دوست داریم حرف بزنیم. گاهی زیادی. علتش؟ راستش رو بخوای تا این جای کار فکر می کنم مال اینه که همیشه همه خفه مون کردن. ننه باباها وقتی بچه بودیم. بزرگتر که شدیم مدرسه و معلم هم به مامان باباها اضافه شدن. بعد که به بلوغ اسلامی رسیدیم که دیگه هیچی. قانون هم اضافه شد به تو سر بزن ها. خلاصه این شد که هیچ وقت از بچگی شنیده نشدیم. لابد همینه دیگه


مهاجرت؟ بد کوفتیه. روح آدم آواره می شه. دیگه یک وقتی می فهمی که هیچ خاکی وجود نداره که پات رو بذاری روش و بگی رسیدم. آدم دردش میاد. من هم که کلن آدم چس ناله ای ام. حالا می دونی دارم به چی فکر می کنم؟ به این که این ها رو می خوام بذارم تو بلاگم. این وت بلنکت که الان به تو گفتم فارسی اش رو بخوام بگم خیلی خنده داره. نه نه نمی تونم بگم. این قراره یک مصاحبه کاری باشه. فارسی اش خیلی مودبانه نیست. خب باشه حالا که اصرار داری. می شه چس ناله. بله خیلی خنده داره. هار هار. ما کلن ملت طنازی هستیم. نه نه جدی می گم. می زنن می کشنمون تو خیابون ازش جک درمیاریم. نبودیم که این همه قرن بدبختی رو دوام نمی آردیم

جنبش سبز؟ نمی تونم راجع بهش حرف بزنم. خب چون گریه ام می گیره و مصاحبه خراب می شه

سکشوآل هرسمنت؟ هار هار. ماها باهاش بزرگ شدیم. نه بابا نترس. نه این مدلی که مثلن بابامون بهمون تجاوز کرده باشه. نه. اصلن لایف استایل ئه واسه خودش. م م م . خب چه جوری بگم؟ مثلا تو خیابون که راه می ری همین طوری بهت متلک می گن. آخه چه جوری ترجمه کنم؟ خب مثلا می گن جوووون کونش رو یا پستونش رو یا چه لب و دهنی. حالا نمی دونم چه جوری شده راستش. من خیلی ساله اومدم بیرون شاید الان مودب تر شده باشه مدل متلک ها. خب این کلامی اش بود. یک هو تو خیابون راه می رفتیم صاف صاف یک دستی از غیب می اومد برای چند ثانیه ای ممه ات رو می چلوند و می رفت یا کونت رو یا رونت رو چه می دونم هر چی دستش می رسید. نه بابا. تراما کجا بود؟ این جا اومدم فهمیدم که قراره تراماتایز شده باشم اونجا که بودم حالم خوب بود

بچه؟ از وقتی بچه دار شدم رستگار شدم. انلایتد. خب این جوری که فهمیدم آدم ها تنها هستن. نو متر وات. ما تنها به دنیا می آییم و تنها هم می میریم و خیلی هم خوبه آدم فقط باید شوک فهمیدنش رو دوام بیاره بعدش زندگی زیبا می شه. یک اتفاق دیگه ای هم که افتاد این بود که فهمیدم نمی خوام با کامیونیتی خودم معاشرت کنم خیلی دیگه. چرا؟ خب ببین اگه بخوام اون رو بگم یک ساعتم تموم می شه ولی حرفام تموم نمی شه. فکر کن یک تصمیم شخصی بوده. دلتنگی؟ چرا خیلی. برای همین گاهی فکر می کنم برم تورنتو. برای اینکه کامیونیتی ام رو هویتم رو پیدا کنم. شاید. هوپفولی

فعالیت های روزمره؟ آنستلی فعالیت های خیلی خاصی ندارم. به بچه صبحانه می دم. می برمش مدرسه. می رم سر کار. ساعت ناهاری می رم خرید یا میام خونه رو مرتب می کنم یا لباس رو می شورم و می چینم دوباره می رم سر کار بعد می رم دنبال بچه بعد هفته ای دو سه روز می ریم کتابخونه یک روز شنا یک روز رقص یک خوراکی کوچولو براش می برم تو ماشین بخوره سیبی کشمشی چیزی بعد میایم خونه فیلم می بینیم بازی می کنیم می رقصیم بعد می ریم حموم. بله. با هم می ریم گاهی. خب تو فرهنگ ما که چی بگم بستگی داره ولی کلا آره مامانم هم می گه دیگه بزرگ شده با باباش بره. من چی می گم؟ من دیگه یاد گرفتم هیچی نگم. دیگه می دونم دنیاها خیلی از هم دور شده. حرف زدن فایده نداره. داشتم می گفتم. بعد هم شام می خوریم بعد کتاب می خونیم بعد بچه می خوابه. من خونه رو مرتب می کنم. غذای فردا رو درست می کنم. کیف های غذا رو می بندم. ای میل هام رو چک می کنم. کمی درس می خونم. چند صفحه ای کتاب می خونم. فیس بوک و گودر چک می کنم. بعد هم می خوابم. هر شب هم می گم از فردا شب ورزش می کنم ولی هر شب می گم امشب خیلی خسته ام باشه فردا

لایف استایلم؟ خب تینگ گلوبال ایت لوکال هستیم. گرین هم هستیم. بله. هم گرین سیاسی هم گرین محیط زیستی. دارم سعی می کنم به بچه هم یاد بدم. اهل چیز میز گرون خریدن و هی نگرانش بودن نیستم. بچه ام رو می برم دست دومی بهش یاد دادم لباس های کوچیکش رو بده به بیبی های دیگه لباس های بزرگ بیبی های دیگه رو بگیره. امیدوارم یاد بگیره مصرفی نشه. حالا مامانم بفهمه سکته می کنه که چرا تن نوه اش دست دوم می کنم. توضیح؟ نه فایده نداره. ایران جامعه طبقاتی ئه. دوست دوم مال گدا گودوله هاست

این ها قسمت هایی از یک مصاحبه کاری تلفنی بود برای کاری که من همیشه دوست داشتم. مسئول دفتر حقوق بشر دانشگاه. کار رو گرفتم ولی گفتم نه. یک شهر دیگه بود. یک ساعت اون ور تر. اینجا پسرک اگه مریض بشه ده دقیقه ای بهش می رسم. نمی تونستم ازش دور شم. خانومه ولی بهم گفت باید خاطرات مهاجرتم رو بنویسم. این که چطور توی این سال ها عوض شدم. بزرگ شدم. گفتم باشه. پسرک که بزرگتر شد. بعد گفت بهش فیلم ایرانی معرفی کنم. کردم. سه روز بعدش زنگ زد گفت لاک پشت ها هم پرواز می کنند رو توی دانشگاه نمایش عمومی گذاشته و حالا بهش کتاب خوب ایرانی معرفی کنم. کردم. و بعد دستور غذای ایرانی خواست. دادم. بعد گفت خیلی دلش می خواسته با هم کار کنیم و حالا شاید یک روزی باید با هم قهوه بخوریم. گفت تا به حال کسی نتونسته بوده با یک ساعت حرف زدن این قدر شیفته یک فرهنگ بکنتش. حالا موندم شیفته طنازی ایرانی شد یا کول بودنمون با سکشوال هرسمنت یا انقلاب سبزمون یا عشق مون به حرف زدن یا همه این ها



search