۱۸ بهمن ۱۳۸۸

بیست و دو بهمن



صداش امروز یک کم سرحال تر بود. این روزها هر وقت باهاش حرف می زنم صداش خش داره. می بینمش که نشسته روی صندلی جلوی عکس برادره. با پاکت سیگارش و یک جعبه دستمال کاغذی. گریه می کنه فین می کنه به سیگارش پک می زنه بعد به خاله ام می گه براش یک چایی بریزه بیاره با یک قند کوچیک. می بینمش که با صدای تلفن بلند می شه می ره شماره رو نگاه می کنه می بینه از کاناداست هول می شه. تندتر فین می کنه به خاله ام می گه یک لیوان آب بیاره براش و گوشی رو بر می داره. بهش می گم صدات گرفته. یک بار می گه خواب بودم یک بار می گه سرما خوردم یک بار می گه داشتم باقالی پلو می خوردم پرید گلوم اینقدر سرفه کردم صدام گرفت یک بار می گه بیرون بودم بس که دود خوردم خفه شدم یک بار می گه گردو خوردم این جوری شدم می دونی که؟ از جوونی ام به گردو حساسیت داشتم. به خودم می گم یادم باشه هیچ وقت برای محافظت از کسی بهش دروغ نگم. کار مسخره بی فایده ای ئه
گفت خواب برادره رو دیده. بیست و دو بهمن بوده. تاریک بوده همه جا. خواب دیده بوده که گرفتنش. خیلی ها رو گرفتن.  برادرم جلوی همه بوده. می گفت قیامت بود مثل همه روزهای این چند وقته. یادش رفته بود که به من گفته بود نرفته تو شلوغی ها. خواستم مچش رو بگیرم بهش بخندم. نگرفتم. نخندیدم. جای خنده نبود. گفت یکهو جمعیت زیاد شد. همه داد می زدن بیست و دو میلیون نفر اومدن برای بیست و دو بهمن. بعد روز شد. همه جا روشن شد. این کثافت ها رفته بودن. همه می دونستیم که رفته بودن. می گه با یک مشت از دوستاش قرار گذاشته که برن. میام بگم نرو ولی نمی گم. می گم می دونی شاید بمیری؟ می گه هر کی میره می دونه شاید بمیره ولی خوبیش اینه که من رو اگه بگیرن می گن پیر و چاقه کاری باهام ندارن. بعد هار هار می خنده

می گم من دیدرم رو پرایوت کردم از ترسم. می گه چی رو چی کار کردی؟ توضیح می دم. می گه تو هم دیوونه ای ها. نکنه فکر کردی این ها این قدر موندنی هستن که تو بخوای بیای ایران و نتونی؟ هار هار می خنده. می گه یک ضرب المثلی هست که خیلی بی ادبی ئه ولی من بهت می گم چون بهش اعتقاد دارم جلوی آدم گوزو اگه نرینی می گه سوراخ کون نداره. برو اون یاروت رو باز کن دوباره. می گم پس بیست و دوم می رین که برینین جلوی گوزوها؟ می گه حالا من یک چیزی گفتم تو بی ادب نشو

یک ساعت بعدی رو هم غرهای ملیح می زنه. فکر می کنم گوشی رو که بذاره می ره برای خودش و خاله ام چایی می ریزه می شینن سر میز آشپزخونه برای خاله ام تعریف می کنه من چی ها گفتم و اون چی ها گفته و بعد هم با هم کلی بحث و تحلیل سیاسی می کنن. فکر می کنم اگه بودم می رفتم می شستم لب پنجره آشپزخونه دود سیگارم رو فوت می کردم به ساختمون دراز روبرویی و با مامان هی به جون هم غر می زدیم



search