۲۵ اسفند ۱۳۸۸

سفیدی های بین خطوط



مرخصی هستم یک هفته. مرخصی اجباری چون مدرسه پسرک برای تعطیلات زمستانی بسته است یک هفته. صبح ها بدو بدو نداریم. با خیال راحت توی تخت تو بغل هم می چپیم و کارتون می بینیم. بعد با هم تخم مرغ نیمرو می خوریم و شال و کلاه می کنیم می ریم بیرون.

این دو خط رو که می خونین چی فکر می کنید؟ یک مامان و بچه هپی تخم مرغ نیمرو می خورن لباس های بامزه می پوشن می رن بیرون. به به. چه زیبا. نه عزیزان من. بگذارید داستان این دو خط رو براتون تعریف کنم.

با هم کارتون می بینیم تا وقتی که پسرک اعلام کنه که مامان بوف. خب قاعدتا قبل از بوف جیش است و دست و رو شستن. دوست داره بغلش کنم. بغلش می کنم می ریم دستشویی. می گه نو جیش. مدت هاست که از در دستشویی که می ریم تو می گه نو. بسته به موقعیت نو جیش. نو مسواک. نو دست (دست شستن). یک مدت بهش می گفتم باید جیش کنیم چون دلمون درد می گیره چون جیش از شب تا صبح تو دلمون بوده. یک هفته ای کار کرد و بعد باز نو جیش. یک مدتی می گفتم یس جیش چون مامان می گه یس جیش. یک هفته ای کار کرد تا رسیدیم به نو مامان یس جیش. یک مدتی گفتم اوکی. نچرال کانسیکوئنسز. جیش نمی کنی سر صبحانه ناراحت خواهی بود. خب البته که آدم وقتی باید بره سر کار و دیرش ئه همیشه و بچه وسط صبحانه یادش به جیش نکرده می افته و بعد از جیش هم البته که آدم باید دست بشوره نچرال کانسیکوئنسز جواب نمی ده. فعلا داستان اینه که اصلا بهش نمی گم جیش و فلان. می گم مامان جیش داره و می خواد دست و صورتش رو بشوره. یعنی دقیقا از دو روز پیش. بعد ایشون می فرمان نو مامان جیش. اَردا (بردیا) جیش. بعد هم نو مامان دست. اَردا دست. یعنی که مامان جیش نکنه بردیا جیش کنه و غیره. استفاده از حس رقابت خردسالان. مامانم می گه بهش بگو می فهمه بچه ام. این قدر سخت نیست که تو هم شلوغش می کنی .من بعضی وقت ها خیلی وسوسه می شم از مامانم بپرسم ما رو بزرگ کرده یا ما اکچولی خودمون بزرگ شدیم؟ 

مراسم جیش و دست که تموم شد موقع دست خشک کردن دید حوله آبی اش نیست. گفت حوله آبی. براش توضیح دادم که حوله آبی توی ماشین لباس شویی ئه و کثیفه. بعد گفت جوجو؟ براش توضیح  دادم که بله جوجو روشه. بعد یادش افتاد که می خواد دستش رو با صابون کفی سبزش هم بشوره. با صابون کفی سفید شسته بود. دوباره دست می شوریم. بعد دوباره یاد حوله آبی می افته. دوباره توضیح می دم. عمه خانوم می گه زیاد سخت می گیری. بگو همینه که هست. بزرگ بشه لوس می شه. مامانم می گه فداش بشم بس که فهمیده است. من حیرانم از رابطه گوز با شقیقه.

به مبارکی و میمنت وارد آشپزخونه می شیم. می خواد با هم اُتُمُرغ (تخم مرغ معلومه دیگه) درست کنیم. ماهیتابه رو می ذارم زمین. کمکش می کنم با قاشق یک تکه کره بکنه. می گه نو هِلپ مامان. توضیح می دم که چرا مامان باید کمکش کنه. چون کره سفته و بردیا نمی تونه تنهایی کره رو بکنه. بعد تخم مرغ ها رو می شکونه. می خواد سه تا بشکونه. توضیح می دم که دو تا چون ما دو نفریم. چون بابا سر کاره. با گریه می گه نو دو تا. سه تا. بهش می گم اگه انتخاب کنه که غر بزنه و ناراحت باشه مامان مجبور می شه خودش تخم مرغ ها رو بشکونه. رضایت می ده. تخم مرغ ها رو می شکونه. دستش کثیف می شه. مراسم صابون کفی سفید و سبز و حوله آبی تکرار می شه. مامان می گه براش کارتون بذار یواشکی خودت درست کن صبحونه رو که این قدر طول نکشه. عمه خانم می گه بهش بگو نمی شه. بذار گریه کنه. خاله جون می گه بچه همینه دیگه. خانم ت می فرمان واه چه حوصله داری تو خب تقصیر خودته.

سر میز شیر نمی خواد و چایی می خواد. بابا چایی پلیز. چایی می ریزم براش. کم رنگ. نو کم رنگ. پر رنگ پلیز. براش توضیح می دم که پر رنگ مال مامان باباهاست و اگه کم رنگ نمی خواد پس نمی تونه چایی بخوره. می گه اوتی (اوکی). می خواد دو تا قاشق شکر بریزه توش. می گم فقط یکی لطفا. چرا؟ چون دو تا زیاده و برای سلامتی خوب نیست. می گه آها.

در این مرحله که ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبحه من فکم کم کم شروع کرده به درد گرفتن. این درد فک برای من یک قسمتی از بچه دار شدن و بچه بزرگ کردنه. مامان البته همچنان معتقده که من زیادی سخت می گیرم و نوه اش هم خیلی باهوشه. عمه خانم می گه خودت رو از بین بردی. همه زندگیت شده این بچه. زیادی لی لی به لالاش می ذاری. ولش کن عامو جان. این ها رو با لهجه شرضایی می گه. شنیده ام دوستان کامیونیتی ایرانی هم نظرشان همین است که فلانی بچه ندیده است و تمام زندگی اجتماعی اش ترکمان خورده به دلیل حساسیت بیش از حدش به بچه.

مرحله بعدی پاک کردن میز صبحانه است همراه با نیم ساعت توضیحات. مرحله بعدی انتخاب لباس و تلاش برای پوشیدن آن و عصبانیت پسرک دو ساله من که چرا نمی تونه خودش تنهایی لباسش رو بپوشه و چرا سرش تو آستین لباس گیر می کنه و نهایتا هله لویا که پلیز هلپ مامان.

مرحله بعدی انتخاب کفش است که بله امروز بارون میاد و ما باید چکمه بارون بپوشیم. نق می زنه که نو آبون (بارون). بابا برف. در رو باز می کنم که ببینه بابا برف آب شده و بارون میاد پس باید چکمه بارون بپوشه. چکمه رو می خواد خودش بپوشه. لنگه به لنگه می پوشه. وسوسه می شم که بگم عوضی پوشیدی. نمی گم. می دونم که چه حس خوبی داره از این که تونسته خودش این کارو بکنه و می دونم که وسط راه پاهاش ناراحت خواهند شد و باید یک جا بزنم کنار که عوضشون کنه و بهش بگم که خیلی قشنگ تونستی خودت چکمه هات رو بپوشی. حالا بذار جاهاشون رو عوض کنیم ببینیم پات راحت تر می شه یا نه. بعد عوض کنم جاهاشون رو و ازش بپرسم بهتر شد؟ که بگه یس. میرش (مرسی) ماماس.

توی راه زمین بازی به ساعت نگاه می کنم. ده و نیم ئه.

همه این ها رو گفتم که گول اون دو جمله اول رو نخورین.



search