۲۷ اسفند ۱۳۸۸

بهارمان مبارک



بوی پیچک های آب خورده روی دیوارهای سیمانی خونه ای که سال هاست خالی افتاده
بوی حیاط تازه آب و جارو شده ی مامان بزرگی که دیگه نیست
بوی گونی های برنج پر از سنگ نمک مامان بزرگی که همبازی بچه گی هامون بود و حالا دیگه نمی تونه راه بره
بوی صف نون سنگکی میدون تجریش
بوی دود خیابون ها
بوی اسفند و یاس خونه مامان
بوی عود و سیگار اتاق برادری که دیگه نیست
بوی کتاب اتاق برادری که باهاش زندگی کردن شده آرزوم
بوی صبحانه های خونه تجریش
بوی چمن خیس زیر درخت زردآلوی حیاط
بوی کبابی های توی راه شمال
بوی توتون و ادکلن پدری که بسیار کم داشتمش

حس غریب کابوس های شبانه سالی که گذشت
حس عشق بی پایانم به وطنی که دیگر نمی شناسمش
حس غرور از مردمی که سال هاست در کنارشان زندگی نکرده ام
حس خوب امید
حس خوب ما می توانیم
 حس خوب چه خوب که سی و چاهار پیش نطفه من در سرزمین بوها و خاطره ها بسته شد که بهار بتونه چنین عاشق و دیوانه ام کنه
حس خوب روزی بر خواهم گشت
حس خوب رنگ سبز

با این ها زمستون رو سر کردم
...




search