۱ فروردین ۱۳۸۹

عید آمد و ما لختیم




سال که نو شد گریه کردم. نفهمیدم مال این بود که قبلش کلم بنفش خرد کرده بودم دست هام بنفش شده بودن یا مال این که برای مهمونی شب عید لباس نداشتم. یا شاید مال این بود که بی بی سی فارسی حول حالنا نخوند و توپ در نکرد یا مال اینکه خامنه ای و احمدی نژاد داشتن از تو پنجره اون یکی لپ تاپ پیغام نوروزی می دادن.

شاید مال این بود که بیبی سیتر پیدا نمی کنم برای بچه که بتونم تو یک مهمونی تکیلا بخورم با خیال راحت یا مال اینکه ده ساله روزهای عید که می رم بیرون تعجب می کنم که چرا همه تو خیابونن و هیچ جا تعطیل نیست و هیچ کس ماتیک قرمز نزده با کفش پاشنه بلند در حال رفتن به عید دیدنی؟ شاید هم مال اینکه سالی یک روز- روزهای عید و فقط روزهای عید- از خونه که می خوام بیام بیرون برای یک صدم ثانیه دنبال روسری ام می گردم و به فروشنده ها به جای هلو می گم سلام.

شاید مال این بود که بچه شاشیده بود کف توالت و توالت بو گرفته بود شاید هم مال این که دلم می خواست شب کفش پاشنه بلند بپوشم و میترسیدم بخورم زمین باهاش.

شاید مال این بود که ماتیک قرمز زده بودم برای سال تحویل بچه نگام کرده بود پرسیده بود واتز دیس. بهش گفته بودم ماتیک. یک کم بیشتر نگاه کرده بود گفته بود فانی و رفته بود.

شاید مال اینکه خونه تکونی نکرده بودم و خونه بوی وایتکس نمی داد. شاید مال اینکه مامان بزرگ پرسیده بود کی میاین ایران و من الکی گفته بودم آخر تابستون و گفته بود به سلامتی. اگه زنده بودم می بینمتون. شاید هم برای اینکه بابابزرگم گفته بود بسوزه ریشه شون که بچه هام رو پخش کردن این ور اون ور دنیا دور سفره مون خالی موند.

شاید مال آدم های دور هفت سین دم در اوین بود. شاید هم مال آدم های دور هفت سین های دور قبرها.

شاید مال اینکه لاک سفیدم گم شده و نمی دونم کجاست و بچه هم می گه آی دون نو که کجاست.

شاید برای اینکه کسی نیست سر کارم که براش از عید دیدنی هام تعریف کنم.

شاید هم برای اینکه کانادا جاده شمال نداره که بریم وسط راهش دنبه کبابی بخوریم.

شاید برای اینکه رو کتاب شهر باریکم جای انگشت ماکارونی یی بچه مونده شاید هم مال اینکه وقت کتاب خوندن ندارم.

شاید برای اینکه اون حاجی دیوث همه پولمون رو خورده. شاید هم برای اینکه دخترش رفته نشسته تو خونه قشنگ پر خاطره ام و همه جای خونه رو پر از مبل ها و میزهای زرد و صورتی کرده و با درخت زردآلوم حرف نمی زنه.

شاید برای اینکه فهمیدم تو ایران یک مهمونی هایی می گیرن به اسم جواد* پارتی که توش مردم لباس جوادی می پوشن و رقص جوادی می کنن.

شاید برای این که هر کی رو که می شناختم تو ایران یا رفته یا تو فکر رفتنه.

شاید برای ته دیگ سوخته ناهار شاید هم برای ژن زر زرویی که من دارم.

هر چی که بود سال که تحویل شد گریه کردم گریه کردنی.


* من با شدت و حدت مخالف استفاده این اسم به جای صفت هستم و کسانی که هم از این اسم به جای صفت استفاده می کنند با من هیچ نسبتی ولی دوستی دور هم ندارند. استفاده جواد در اینجا نقل قول است و کل ماجرا برای من مصداق یک فاجعه فرهنگی.


search