۸ فروردین ۱۳۸۹

مامان بزرگ




سر فنجان چایی شیرین صبحانه بود که یادم افتاد دیشب خوابت رو دیده بودم. برات غذا آورده بودم. توی مهمونی بود انگار. تو جوجه کباب خواستی. من هی چایی شیرین و نون و پنیر و گردو خوردم ولی بقیه خوابم یادم نیامد.

چیزهای دیگری یادم آمد.

پرده سفید کلفتی با پرنده های سبز گنده که دو تا اتاق رو از هم جدا می کرد. توی اتاقِ با پنجره رو به کوچه سماور بود و تلویزیون کوچک تو. بابا هر وقت به دیدنت می اومد روی شیشه پنجره رو به کوچه ضرب می گرفت. بعد که بابا مرد برادر کوچک برات روی پنجره ضرب می گرفت. برادر کوچک سیب نصف شده با بابا بود. تو می گفتی برادر کوچک بوی بابا رو میده. برادر کوچیکه که مرد خوشبختانه تو چند سال بود که مرده بودی.

اون طرفِ  پرده اتاقِ رو به حیاط بود. با شیشه های قدی. یک بخاری روسی و یک طاقچه با آینه بزرگ. پشت آینه شونه سبزت. مهر نمازت. چند تا خرت و پرت دیگه. روی طاقچه جلوی آینه عکس بابا بزرگ که سال ها بود مرده بود. عکس ماها. عکس بابا که چند سال بود مرده بود. به دیوار عکس جوونیت. با یک عالمه موی پر پیچ و تاب سیاه. با چشم های سیاه درشت. با سینه های برجسته جوان. با لبخند خوب همیشگی ات.

توی حیاط درخت انار بود. حوض سنگی کوچک بود. مارمولک های روی دیوار بودند. بوته یاس بود توی باغچه کوچک. روح بابا بزرگ بود که عادت داشت عصرها باغچه رو آب بده. خاطره بچگی های من بود. روزی که برای اولین بار توی همون حیاط کوچک سوار دوچرخه زرد و مشکی شدم که بابا برام خریده بود.

تو بوی کرم نیوآ و گلاب می دادی. چند وقت پیش توی گودر خوندم که به مسخره نوشته بودن مدل عشق یک زوجی بوی کرم نیوآ می ده. یعنی خیلی بده. شیک نیست.

یادم آمد که هیچ وقت ندیده بودم که تو از کسی بدی بگی. یا از هیچ کدوم ماها توقع داشته باشی بهت سر بزنیم حتی وقتی زمین گیر شده بودی. همیشه چیزهای خنده دار تعریف می کردی. توی خانواده ی با چاهارچوبِ معتاد به دلهره و غصه ی ما تو همیشه قصه های شاد پایان خوش داشتی. برامون عمو سبزی فروش می خوندی و روی قابلمه ضرب می گرفتی. همیشه قره قوروت و لواشک داشتی. ملت پشت سرت پچ پچ می کردن که جلفه الکی خوشه سر پیری چه کارها می کنه.

تو آدم خوبی بودی مامان بزرگ با بوی گلاب و کرم نیوآ. شبی که مردی خواب دیدم خونه ات عزاست و خودت رو پشت بوم نشستی داری ملت رو نگاه می کنی. کسی نمی دیدت. فرداش زنگ زدم خونه مامان. نبود. اومده بود خونه ات برات مجلس عزا بگیره.

حالا من نشستم دارم فکر می کنم من اینجا چی کار می کنم؟ آدم هام دارن یکی یکی پیر می شن. می میرن. روزهام دارن می گذرن. بچه ام داره بزرگ می شه و مامان بزرگ براش یک آدمی ئه که گاهی براش کتابی شالگردن دست بافی چیزی می فرسته.

این قدر دلم برات تنگ شده که نگو مامان بزرگ کرم نیوآ قره قوروت لواشکیِ مهربون خنده روی من. از حسرت های زندگیم باهات نبودن تو سال های آخره.

حسرت هام دارن هی زیادتر و زیادتر می شن. باید یک فکری بکنم مامان بزرگ.



search