۱۲ اسفند ۱۳۸۸

lice and resignation



نویسنده این متن تا دیروز ساعت یازده صبح توی زندگیش به لایس فکر نکرده بود. دیکشنری فارسی صد و بیست و سه باز نمی شه پس نویسنده معادل فارسی یی برای لایس نداره. گوگل می گه لایس یک حشره کوچکه که می چسبه به کله و تند و تند تخم می ذاره. اندازه اش بین دو تا چاهار میلی متره و تخم هاش مثل شوره سره. نویسنده این اطلاعات رو مدیون مارک ئه که دیروز ساعت یازده زنگ زد بهش.

سلام. شادی صحبت می کنه.
- سلام. مارک هستم.
سلام مارک. خوبی؟ اوضاع چطوره؟
-خوب نیستم. باید ببینمت.
چی شده؟
- یک سری اسرار سیاه هست که باید بهت بگم.
(نویسنده اسرار سیاه رو از خودش در نیاورده. مارک گفت دارک سیکرت)
در مورد کی؟ بچه ها؟
- آره. و یک چیزهای دیگه ای هم هست.
باشه. من یک ساعت دیگه اونجام. حالا بذار یک خبر خوب بهت بدم. کار مهدکودک برای بچه ها درست شد. می تونن از هفته دیگه شروع کنن.
- نه. نمی تونن. بچه لایس دارن.
چی دارن؟ اوه مای گاد. اوووه مای گاد.
- تارا از وقتی دوست شدیم با هم لایس داشت. بعد هم داد به من. بچه ها هم از اول داشتن. الان هفت ساله.
لعنتی. الان بهم می گی؟ بعد دو ماه که اومدم خونه تون رفتم؟ بعدا میام می بینمتون. تلق. پایان مکالمه.

شادی وحشت کرده. فکر می کنه بچه اش دیشب جیش کرده بوده به خودش نصفه شبی و بیدار شده بوده و گفته بوده اکسیدنت و گریه کرده بوده و اومده بوده تو تخت مامانش و سرش رو گذاشته بوده رو بالش مامانش. پس اون هم لایس لعنتی رو گرفته. زنگ می زنه به خط کمک پزشکی. چند تا سوال می پرسن چند تا دارو و شامپو معرفی می کنن برای سنین مختلف. روش های مبارزه با لایس رو توضیح می دن و می گن باید معاینه بشی. شادی از اونجا که خیلی کانادایی شده و دردهای بزرگتری نداره همه غم و غصه اش می شه لایس و با وحشت می پره پشت فرمون و گاز می ده طرف مطب دکتر. خانم منشی می گه آقای دکتر پشت سر هم بیمار داره و تو هم نوبت نداری ولی بشین بذار ببینم چه کار می شه کرد. خانم منشی یک آبنبات نعنایی و یک لیوان آب می ده دست زنک لوس و بهش می گه آروم باش. مهم نیست. شادی حتی نمی تونه رو مبل بشینه. چون ممکنه لایس بره روی مبل و از اونجا روی کله بقیه.

سر پرستار کله اش رو معاینه می کنه و می گه هیچ لایسی نمی بینه. خلاص.

می ره پیش مارک و بچه ها. مامان بچه ها- تارا- تصمیم گرفته که باید بره و راهش رو پیدا کنه در زندگی. بچه ها موندن و یک بابا. تارا هر روز میاد می بینتشون. بابا اضطراب از جمع (سوشال انگزایتی؟) داره. بچه ها از وقتی به دنیا اومدن فقط تا دم در رفتن و همین. نه پارکی. نه کوفتی. نه هیچی. خونه کثافته. بو می ده. کفش سیاهه از کثیفی. بچه ها کثیفن. پنج سالهه می پرسه شادی می دونی مامان چرا رفته؟ می گم نه تو می دونی؟ می گه چون با دوست بابا خوابیده.

سه سالهه اصلا حرف نمی زنه. هی جیغ می زنه.
(متن از اینجا به بعد اول شخص روایت می شود. نویسنده نمی تواند متن های بسیار احساسی را به سوم شخص بنویسد)

سر مارک غر می زنم که باید لایس رو زودتر به من می گفتی. می گه من می خوام اعتراف کنم. من و تارا روابط آزاد داشتیم. البته که روابط آدم ها به من ربطی نداره و این رو بهش می گم. می گه نه. من تارا رو مجبور می کردم بره با مردای دیگه بخوابه و بیاد برای من تعریف کنه. سه بار هم کسی رو براش پیدا کردم که بیاد اینجا این کارو بکنه من تماشا کنم. من به دخترک پنج ساله می گم بره تو اتاقش بازی کنه. به مارک می گم تو عقلت کمه که این ها رو جلوی بچه می گی؟ جواب نمی ده. می گم تو این خونه که سر تا تهش یک آشپزخونه است و یک اتاق برای بچه هات وقتی داشتین این کارو می کردین بچه ها کجا بودن؟ می گه تو اتاق. می گم اتاق که در نداره. می گه خواب بودن. می گم سر و صدا؟ میگه بیدارشون نمی کنه.

بچه ها هی میان و میرن. دخترکشون هی سوال می پرسه. تو من رو دوست داری؟ بابا چرا گریه می کنه روزها؟ مامان کجا می ره؟ باز هم برامون شکلات میاری؟ باز هم میای اینجا؟ چون من رو دوست داری میای اینجا؟ مامان بابا داد می زنن. شادی به مامان بابا بگو داد نزنن. 

تارا میاد. به هم فحش می دن و داد می زنن. می گم آروم. بچه ها می شنون. فاید نداره. می گم یا آروم می شین یا بچه ها رو می برم. آروم می شن. می گم این چیزایی که شما گفتین من رو تو موقعیت بدی گذاشته.

برمی گردم ایجنسی. از اینکه باید تصمیم بگیرم که آیا بچه ها رو موقتا از خانواده بگیریم بذاریم تو یک خانواده فاستر یا اینکه بذارم بمونن همون جا متنفرم. می شینم سیصد تا مقاله رو اینترنت باز می کنم در مورد آسیب های این جدایی های موقت برای بچه ها. باید فکر کنم. باید تصمیم بگیرم. باید گزارش بدم.

نامه استعفام یک ماهه توی کیفمه. دلم نمیاد بذارمش رو میز سوپروایزرم. یکی از همین روزا باید این کارو بکنم.





search