۲۲ اسفند ۱۳۸۸

under my skin



می گفت داشتن تو خیابون با هم راه می رفتن. دو تا بچه کوچک داشتن ساز می زدن و می رقصیدن. مردم رد می شدن. هیچ کس پول نمی داده. می گفت بهم گفت این ها اگه خوب پول در نیارن شب ها از رییس هاشون کتک می خورن. خوب هم پول در بیارن رییسه همه رو ازشون می گیره. می گفت بعد هم پرید وسط بچه ها شروع کرد به قر دادن. مردم واستادن به نگاه کردن. بس که خوشگل و خوشتیپ بود لامصب. خوشگل هم می رقصید. نه از رقص قرقری دوزاری ها. یک جوری با ابهت. رقص حسابی روسی مثل بابابزرگ. گفت بعد که حسابی پول جمع کرد راه افتاد که بریم. گفت من این قدر خجالت کشیده بودم که رفته بودم کلی اون ورتر قایم شده بودم. گفت برگشت بهم گفت حالا من یک قری دادم. هیچ کس من رو یادش نمی مونه فردا ولی به جاش این ها چقدر خوشحال شدن که شب کتک نمی خورن.

این ها رو دوست برادرم برام تعریف کرد از یک شبی که با هم رفته بودن بیرون. می خوام بگم برادری داشتم به همین دیوانگی به همین زیبایی.
تصحیح می کنم: برادری دارم به همین دیوانگی به همین زیبایی به همین نزدیکی... +

search