۱۳ فروردین ۱۳۸۹

بهاره آی بهاره گنا شدم دوباره*



اعتراف می کنم.
از گوشه اتاقم. از روی تختم که با ملافه نارنجی و بالش ها و بالشتک های نارنجی پوشیده شده. از مقرم روی تخت که سمت چپِ رو به حیاطِ تکیه داده به دو تا بالش گنده نارنجیه.

اعتراف می کنم که دیروز هم مثل خیلی از روزهای دیگه-گیرم کمی بیشتر- بی حال و کرخ و غمگین بودم. که دیروز روز آخر کارم بود. که بالاخره استعفا دادم. که زنگ زدم به همه خانواده هایی که باهاشون کار می کردم گفتم خداحافظ. که زار زار گریه کردم. که همکارهام صد دلار گیفت کارت کتاب فروشی بهم دادن. که ایجنسی ناهار بردم رستوران یونانی چون کباب گوسفند دوست دارم. که نتونستم غذا بخورم بس که باورم نمی شد که استعفا دادم.

بعد اومدم خونه. با چشم های پفی. آشپزخونه کثیف بود. حال نداشتم. ولش کردم به امان خودش. اومدم خوابیدم. خواب رویای فراموشی هاست. تو خواب رفتم پاریس. بوی خیابون های پاریس خوابم رو پر کرده بود. داشتیم کنار سن قدم می زدیم. صدای زنگ در می اومد. از جام بلند نشدم که خوابم خراب نشه. خراب شد. یارو چند بار زنگ زد رفت. من چند بار فحشش دادم. گفتم حتما از این پیروان جیزز کرایسته اومده من رو به راه راست هدایت کنه.

بیدار که شدم باید می رفتم دنبال پسرک. غذا هم نداشتیم. فکر کردم بیرون می خوریم. کالسکه اش رو تا کردم. در رو باز کردم کالسکه زیر بغل. هوا خیلی بهاری بود. دلم خواست ایران بودم. بازار تجریش. شاهی و تره می خریدم با نون بربری می رفتیم تو حیاط با برادرم نون و پنیر می خوردیم. دیگه حوصله نداشتم گریه کنم. دیدم یک چیزی چسبیده به صندوق پست که فردا بیا فلان اداره پست بسته داری. فکر کردم لابد اون یارو بوده که هی فحشش دادم.

بچه رو بردم پارک. سه تا بستنی خورد. شاه توت هندونه چیز کیک. همه جونش نوچ و چسبکی شد. راه رفتیم. رفتیم بالای سرسره جیغ کشیدیم اومدیم پایین. فکر کردم تو ایران می شه رفت بالای سرسره جیغ کشید اومد پایین بدون ترس از نگاه های مردم؟ رفتیم ساندویچی جو ساندویچ مرغ گرفتیم. به جو گفتم خیلی خوشحالم که ساندویچی باز کرده. گفتم من رو یاد خاطرات خوب زیادی می اندازه از یک ساندویچی تو مملکتمون به اسم فری کثافت. کثافت رو ترجمه نکردم. جو با لهجه غلیظ ایتالیایی با لحن شماتت باری گفت اسم ساندویچی باید راحت و کوتاه باشه. بعد هم یک چائو بلا بهمون گفت و رفت به زن خیلی چاق بعد از ما سرویس بده.

یادم باشه فردا برم پست بسته ام رو بگیرم. بشینم تا شب سر خودم رو با فرضیه های ممکن در مورد بسته و فرستنده اش و محتویاتش گرم کنم. شاید دلتنگی تهران و پاریس رو هل بده بیرون از این دل صاب مرده.

* این رو یک مرد خیلی نازنینی که نشد سه تا بهار بیشتر بشناسمش بهار که می شد به یاد بهارهای شیراز می خوند. گِنا یعنی دیوونه.


search