۱۹ فروردین ۱۳۸۹

کودکی -۱



یک اتاق کوچک بود با شیشه های قدی رو به یک بالکن که با چند تا پله می رسید به یک حیاط کوچک. توی بالکن یک تاب سفید بود. توی حیاط دو تا باغچه مستطیل شکل کوچک. توی یکی از باغچه ها یک درخت بید بود. توی یکی بوته گوجه فرنگی و شاهی و تره و خیار

من و برادرها تو اون اتاق بود که بزرگ شدیم

تو اون اتاق بود که من ماشین جیپ اسباب بازیمو برداشتم یواشکی کلی راه رفتم و از یک خیابون گنده رد شدم تا رسیدم به اولین بقالی و بهش گفتم میخوام این ماشینو بفروشم تا به جاش آدامس بگیرم. یک آدامس هایی که تازه مد شده بود و دختر همسایه مون پزشو به برادر کوچیکه داده بود. برادر کوچیکه دلش خواسته بود. مامان گفته بود آشغاله من نمی خرم. شاید هم پول نداشت بره بخره. شاید هم حال نداشت. چه فرقی می کرد؟ برادره هنوز دلش آدامس می خواست.
آقای بقال تا منو دید گفت آآآ تو بچه فلانی هستی؟ از قیافه ات معلومه. یک دونه آدامس بهم داد. ماشینو نگرفت کلی نصیحت کرد که بچه تنها از خیابون رد نمی شه و به مامانت سلام برسون. بی انصاف نکرد بهم بگه که به مامانم خبرچینی می کنه که آمادگی داشته باشم.

آدامسو دادم به برادره. من قهرمان شده بودم. نمی دونستم آقای بقال فردا صبحش سر صف شیر ماجرا رو برای مامان تعریف می کنه. تا وقتی که بابا از ماموریت برگشت و به خاطر همه کارهای یواشکیم تنبیه اساسی شدم فکر می کردم قهرمانم.

تو همون خونه بود که فهمیدم به آدم بزرگ ها نمی شه اعتماد کرد. سر قضیه فروش ماشین برای آدامس به فهم و شعورشون شک کرده بودم ولی وقتی قضیه پری خانم پیش اومد دیگه مطمئن شدم.

پری خانم قمی چند تا خونه اون طرف تر خیاطی می کرد. بعدا که بزرگ شدم فهمیدم که کارش خوب بوده ولی قمی بوده و مذهبی و زن شهید. مامان اینا دوستش نداشتن زیاد چون زن شهید بوده و یک حرف هایی راجع بهش میزدن. یک روز عصر مامان گفت برو در خونه پری خانم قمی لباس منو بگیر بیار. من زنگ خونه شو زدم گفتم پری خانم قمی هستن؟ منو برد بالا. بهم آب میوه و پفک داد. پفک پلاستیکی با طعم نفت و از اون آب پرتقال ها که توی پرتقال های زرد/نارنجی پلاستیکی بودن و خیلی تلخ بودن. ازم پرسید چرا بهم میگی پری خانم قمی؟ گفتم چون اسمتونه دیگه
گفت کی گفته؟ گفتم مامان و خاله ام. کلی خندید و بهم یاد داد که هر آدمی مال یک شهریه ولی اون شهر اسمش نیست.
مثلا مگه من شادی تهرانی ام؟ نه که نیستم. چه خنده دار. باز هم بهم پفک داد. خوشمزه ترین پفک پلاستیکی و خوش طعم ترین آب پرتقال تلخ دنیا.

تپل و سفید و گوشتالو بود و بوی خورش قیمه و قورمه سبزی و بغل گرم مطمئن می داد

شب تو اون اتاق کوچک جنجالی بود که چرا من رفتم خونه پری خانم قمی.  من هر چی فکر می کردم که چرا نباید برم جایی که بهم پفک میدن به هیچ جوابی نمی رسیدم. مامان و خاله ها باز هم لباساشونو می دادن به پری خانم قمی بدوزه ولی دیگه منو نمی فرستادن بگیرمشون

من تو اون اتاق یاد گرفتم که آدم بزرگ ها دروغ گو و غیر قابل اعتمادن و همه حرفاشون ناحسابه. از اون مهم تر یاد گرفتم میشه حرف ناحساب آدم بزرگ ها رو یواشکی گوش نکرد و سر راه برگشتن از مدرسه مهمون بغل تپل و پفک های پری خانم قمی شد و صداشو هم در نیاورد.


search