۲۱ فروردین ۱۳۸۹

بسته پستی خوب من



برایت گفته ام دختر جان؟ به گمانم نه. فرصتی نشده هنوز تا برایت بگویم که جا مانده ام. تنها. نمی دانم جا ماندنم از کی شروع شد. شاید از روزی که مامان گفت نمی تواند بی آبرویی کثافت کاری های من را تحمل کند. کثافت کاری عمده ام عاشق شدن بود. اشتباهم این بود که جلوی همه آدم های با آبروی فامیل گفتم با کسی خوابیدن یک امضای احمقانه پای یک کاغذ مسخره نمی خواهد و بکارت احمقانه ترین حقه کثیفی است که دنیا به زن ها زده است. این حرف ها برای یک دختر بیست ساله در سیزده سال پیش آن هم در یک فامیل خیلی با آبرو گه زیادی خوردن بود. فامیل با آبرو ما را باهم دیده بودند. بازو در بازو. شاید جا ماندنم از همان روزی شروع شد که مامان شروع کرد به قایم کردن دختر سرکشَش از فامیل.

بعدتر دائم جا می ماندم. از همکارهایی که پشت سر هم همدیگر را می دریدند و من نمی دیدم. از کسانی که مرا می بوسیدند و نمی گذاشتند دخترانشان با من دوستی کنند و من نمی دیدم. چرا نمی دیدم دختر جان؟ چه ام بود که نمی دیدم؟

از همزبانانم جا ماندم. مردانی که فکر می کردند زنی که لباس باز می پوشد برای مورد تجاوز شدن می خارد. از زنانی که دوست دخترهای شوهرهای شان را مسئول گول خوردن شوهرها می دانستند و می گفتند این جنده ها هستند که مردها را خراب می کنند. از مادرانی که بچه های شان را می زدند. از همسایه هایی که سگ همسایه را با تفنگ ساچمه ای می زدند چون نجس است. از روشنفکرانی که دخترکان دنبال جهیزیه در بازار تهران را مسخره می کردند. از داوکینزی هایی که عشق به مادر شدن را جنایت می خواندند. از ضد نامجوهایی که به نامجو فحش خواهر و مادر می دادند. از نامجو دوستانی که به ضد نامجوها فحش خواهر و مادر می دادند. از فیلمساز جوانی فمینیستی که ما را دعوت کرد تا در مورد سوژه فیلم جدیدش با ما حرف بزند و هی به دختر چاق میز رو به خندید و لقمه های غذای دختر را شمرد و بیشتر خندید.

من یک روز احساس کردم خیلی جا مانده ام. تنهایی غریبی بود دختر جان. می فهمی؟ تاب نیاوردم. من آدم چشم بستن نیستم. آدم فکر مثبت کردن و نیمه پر را دیدن هم نیستم. این داستان فکر مثبت و خود تلقینی به نظرم کلاه غم انگیزی است که نمی توانم بر سر خودم بگذارم. فرار کردم.

می خواستم با این جمله شروع کنم که من دوستان خیلی کمی دارم. کمتر از تعداد انگشتان یک دست. یعنی راستش را بخواهی خیلی کمتر. از آن طرف جا مانده ام آینده ای ندارم با آن طرف. این طرف؟ گذشته ای ندارم با این طرف. می دانی دوست که می گویم یعنی چی؟ یعنی کسی که باهاش اینقدر راحت باشم که انگار لختم. بدون لایه های لباس. بدون ماسک های متعدد. بدون ترس از سو تفاهم از قضاوت شدن از بد فهمیده شدن. آخ که بد فهمیده شدن خیلی بدتر از نفهمیده شدن است دختر جان.

همه این ها را برای چه گفتم؟ برای این که بگویم تو یکی از اون دو سه تا انگشت هستی. خنده دار است که سه چاهار بار بیشتر ندیدمت. چه فرقی می کند ولی وقتی فکر می کنم سال هاست می شناسمت؟ امروز رفتم اداره پست بالاخره بسته ام رو گرفتم. الان تو لباس خواب آبی سکسی ام نشستم روی تخت کفش های نقره ای ام به پامه کیف خیلی خوشگلم هم بغل تخت کتاب ها و سی دی هام روی پاتختی و نامه هام روی شکمم. امروز با کیفم رفتم دنبال خونه. به نیت پیدا کردن یک خونه خوب که شاید تابستون پاشی بیای با هم توش چایی بخوریم.

حس خوبیه که بدونی کسی هست که باهاش جا نموندی. سر جاتی و خودتی و همه چی صاف و روانه. خوب مثل آب خنک خیلی صاف رودخانه.

پ.ن: سایز ممه ام رو برات ای میل می کنم. فک و فامیل با آبرو این جا رو می خونن.


search