۲۹ فروردین ۱۳۸۹

در شهر آدم کوچولوها



جمعه صبح بچه کنسرت داره. قراره با دوستاش ایتسی بیتسی اسپایدر اجرا کنن رو سن. بعدش هم قراره من برم بشینم سر کلاس آبزرو کنم بچه ام رو در کلاس. بعدش قرار دارم با چاهار تا کلاینتم.

پونزده تا بچه با کلاه های کاغذی که خودشون با معلم هاشون درست کردن می رن رو سن. یکی شون که اسمش لوگن ئه گریه اش می گیره و تیچر جن بغلش می کنه. می شن چاهارده تا. شروع می کنن از تینی تاینی اسپایدر با صای نازک و می رسن به ایتسی بیتسی اسپایدر با صدای معمولی و بعد اسپایدر گنده سیاه با صدای کلفت. بچه جزو آخرین نفرهاست از سمت راست صف. دستاش رو می بره بالا و پایین و ادای بارون و اسپایدر رو که لیز می خوره پایین و دوباره می ره بالا رو در میاره. هور هور اشک می ریزم. همه مامان باباها اشک می ریزن. خدا رو شکر که کسی به باباهای کانادایی یاد نداده ابراز احساسات کاری است زنونه. مردان کانادایی مذکرانی هستن با توانایی گریه. حالا گیرم نه همه شون ولی خیلی هاشون. فکر می کنم اگه قبل از بچه دار شدنم بود می خندیدم به این مامان باباهای احساساتی. بعد کنسرت تموم می شه و همه دست می زنن و  بچه ها تعظیم می کنن. جوزی زیادی تعظیم می کنه و با سر می خوره زمین. تیچر وندی بلندش می کنه. یکی از بچه های روی سن موقع تعظیم گوز می ده و کلاس بالایی ها می افتن به غش و ضعف از خنده. خود بچه کوچیک ها هم می خندن. مامان باباها هم.

با هم میریم بالا سر کلاس. توی پله ها بچه گزارش می ده که بیبی دود (بیبی گوز) بعد متفکرانه توضیح می ده که مامان گوز (گوزی به سایز متوسط) بعد می گه نو پیف پیف. معلومه که بوش بهش نرسیده بوده. شاید هم بودار نبوده.

سر کلاس من رو می شونن روی صندلی گوشه کلاس. پونزده تا بچه ان با چاهارتا معلم. بچه ها آزادن که با هر چی می خوان بازی کنن. یک دیوار کلاس قفسه بندی شده و توی قفسه ها اسباب بازی ها و پازل های مختلفه. چوبی و فلزی. پلاستیک در کار نیست. اسباب بازی ها هدفمند هستن. چه می دونم آدم فضایی و اسپایدر من و آدم های کج و کوله تفنگ به دست توشون نیست. یک دیوار دیگه کلاس قفسه بندی شده برای کتاب ها. به یک دیوار دیگه چند تا جارو و خاک انداز و تی کف شور سایز کوچیک آویزونه. پنج تا میز چوبی گرد توی کلاسه هر کدوم با چاهارتا صندلی. گوشه کنار کلاس چند تا سبد حصیریه که توش زیر انداز های پارچه ای سفیده. بچه ها می تونن از هر قفسه ای هر کتاب یا پازل و نقشه و اسباب بازی که خواستن رو انتخاب کنن. قانون اینه که یا سر میز باهاشون بازی می کنن یا روی زیر اندازها. خودشون می رن زیر انداز بر می دارن بازی شون که تموم شد اسباب بازی رو می ذارن سر جاش زیر انداز رو تا می کنن می ذارن تو سبد. اگه یادشون بره معلم ها بهشون یاد آوری می کنن که باید چی کار کنن.

پسرک می ره آبپاش کوچک رو بر می داره. می ره توی دستشویی آبش می کنه می یاره باهاش گلدون ها رو آب می ده. آب می ریزه کف کلاس. یک بند لباس کوچک دارن توی کلاس که روش دستمال سفید و آبی آویزونه. سفید مال پاک کردن روی میزها و آبی مال پاک کردن زمین. پسرک می ره دستمال سفید برمی داره میز رو تمیز می کنه. بعد می ره به تیچر وندی می گه هلپ پلیز. تیچر وندی میاد لگن سفید رو براش آب می کنه. و یک چیزی که اسمش رو نمی دونم ولی مامان بزرگ های ما هم لباس هاشون رو رو اون می شستن می ده دستش. تیچر وندی یک پیمانه کوچک می ده دست پسرک و پسرک از توی قوطی پودر صابون کمی پودر برمی داره. می ریزه تو آب. پارچه سفید رو می ذاره روی صفحه مورب فلزی و دسته اش رو می کشه پایین. چند بار تکرار می کنه. بعد می ره پارچه رو زیر شیر آب می کشه و می چلونه. با همون دست های تپل کوچک و آویزونش می کنه روی بند لباس. تیچر وندی از بقیه بچه ها می پرسه کسی چیزی برای شستن داره؟ چند تا بچه لباس هاشون رو کثیف کردن. میان که بشورنشون.

بعد یک گلدون بزرگ میارن. چند تا از بچه می رن گل بکارن. با بیلچه از گونی خاک می ریزن تو گلدون. بنفشه ها رو می کارن. باز خاک می ریزن. آب میدن. بنفشه ها رو ناز می کنن. گلدون رو می ذارن لب پنجره.

یک مشت بچه دارن نقاشی می کنن. یک مشت دیگه دور تیچر جن جمع شدن دارن نقشه می خونن. یک مشت دیگه دارن رو میله حفظ تعادل راه می رن. پسرک همچنان محو بنفشه هاست و می خواد باز هم بهشون آب بده. تیچر لورن براش توضیح می ده که اگه زیاد آب بخورن خراب می شن. می گه اوه. می ره جارو بر می داره که خاک هایی رو که ریخته بوده زمین جمع کنه. لوکاس هم خاک انداز می گیره براش. تیچر لورن می پرسه کی می خواد تی بکشه؟ تریستان داوطلب می شه.

بعد حلقه موسیقی دارن. یک خانومی میاد براشون به فرانسه و انگلیسی آواز می خونه و رنگ های چراغ ترافیک رو یادشون می ده با رقص و قر و قمیش.

ساعت یازده و نیم وقت ناهارشونه. ناهار لوبیای پخته و برنج دارن. سبزیجاتشون هویج و ذرته. دسر شکلات کارامل دارن. معلم ها یکی یک دونه ابر میدن دست بچه ها. سر هر میز یک سطل آب صابون می ذارن. بچه ها قبل از ناهار باید میزهاشون رو تمیز کنن.

من خداحافظی می کنم با دلی خوش از پول گزافی که آخر هر ماه باید بدم بابت مدرسه با کله ای پر از خاطرات کودکی خودم و دلی نگران برای چاهارتا کلاینت سرطانی در حال مرگم.


search