۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

*this being human is a guest house



بالاخره نشد که ویلفرد رو ببینم. بعد از سه بار که رفتم خونه اش و نشستم با پسراش حرف زدم و چایی خوردم و تو دلم گفتم بابا ویلفرد یک تُک پا از اون اتاق بیا بیرون که من ببینم تو چه شکلی بودی که همچین پسرایی تحویل اجتماع دادی و ویلفرد خرخر کنان و در حالتی بین مرگ و زندگی از رو تخت توی اون اتاق در بسته تکون نخورد.

سه هفته پیش ملکوم زنگ زده بود که بابام داره می میره. مشاوره احتیاج دارم. همون روز رفتم خونه اش. خونه اش عین موزه. نه موزه مدل ملکه مادری زرد و طلایی. موزه هنرهای مدرن و بلکه هم پسامدرن. خودش خوشتیپ. خوش صدا. خوش هیکل. گفت بابام هفتاد و هشت سالشه. سرطان پوست داشته و زده به چند جاش. آوردمش پیش خودم. گفتم چند سالته؟ گفت پنجاه و پنج. گفتم من فکر کردم دور و بر سی و پنج باشی. گفت یوگا می کنم و مدیتیشن و گیاهخواری و تای چی و چند تا چیز که نفهمیدم چی هستن. گفت یک برادر داره چهل و نه ساله که در شرق زندگی می کنه. داره میاد باباش رو ببینه. من فکر کردم شرق کجا؟ کانادا یا کره زمین؟ گفت می دونه باباش داره می میره. باباش- ویلفرد- داشت تو اتاق خرخر می کرد. نیم ساعت نشستم و از زندگی و مرگ حرف زدیم. آخرش بغلم کرد و گفت چقدر امواج آرامش بخشی دارم و باید اگه گیاه خوار نیستم حتما گیاه خوار بشم و مرتب مدیتیشن کنم. واسه هفته بعدش قرار گذاشتیم.

دو هفته پیش الن از شرق رسیده بود. لهجه انگلیسی خوب سر کچل خوب چشم های قهوه ای خوب پوست آفتاب سوخته خوب. یک لباس مانک های بودایی هم تنش بود. باز هم چایی سبز خوردیم و حرف زدیم. ملکوم راجع به عوالم بعد از مرگ کتاب خونده و فیلم دیده و تحقیق کرده ولی خودش چیزی تجربه نکرده و برای همین نمی تونه مطمئن باشه. الن سال ها در تبت و هند و تایلند و مالزی و ایران و ترکیه و کردستان و چین و سیصد تا کشور دیگه مشغول تحقیق و بررسی بوده و تجربه مرگ موقت داشته و برای همین می تونه مطمئن باشه. ما چایی سبز می خوریم و من شاهد تلاش های ظریف الن در توضیح معنای زندگی و مرگ برای ملکوم و تلاش ملکوم برای باز بودن به توضیحات الن هستم. می خوام از الن بپرسم که آیا جزو اون بودایی هاییه که نباید سکس داشته باشن؟ فکر می کنم اگه بگه آره آیا بهش بگم خاک تو سرت یا نه؟ بعد از فکر اینکه به کلاینتم بگم خاک تو سرت خنده ام می گیره. نمی شه خندید. بحث جدیه و ویلفرد داره تو اتاق در بسته خرخر می کنه.

هفته پیش الن و ملکوم داشتن سالاد درست می کردن که رسیدم. الن داشت گوجه خرد می کرد و ملکوم داشت کاهوها رو با دست هاش تکه تکه می کرد. گفتن باباشون که مرد و کارها رو که راست و ریس کردن می خوان با هم برن کونیا. الن گفت می خواد ملکوم رو ببره جایی که بزرگ ترین روح شناس و زمان نورد و عارف دنیا توش دفنه. بعد ملکوم گریه کرد که بابا داره واقعا می میره. الن ملکوم رو بغل کرد که بابا داره یک مرحله رو پشت سر می ذاره و وارد مرحله جدیدی می شه. ملکوم گریه کرد که چه فرقی می کنه وقتی دیگه نمی شه دیدش. و اینکه چه بابای بی نظیری بوده ویلفرد که وقتی چندین و چند سال پیش ملکوم بهش گفته گی ئه بهش گفته خب باش. من هم استریتم. سو وات؟ گفت می تونم بغلت کنم؟ گفتم البته. بغلم کرد گریه کرد. دست هاش بوی کاهو و خیار می داد. لباسش بوی عود. گفت تو به انرژی اعتقاد داری؟ نگفتم تراپیست ها قرار نیست عقاید شخصیشون رو به کلاینت ها بگن. هنر ظریفیه پیچوندن آدم ها در عین لطافت یک جوری که فکر کنن جوابشون رو گرفتن. تُن صدام رو عوض کردم. آروم تر و بم تر. نگفتم این یک تکنیکه. گفتم می دونم که تو اعتقاد داری. اون بار بهم گفتی. برام بگو از کجا اومده ریشه این باورت. باید خیلی جالب باشه. نیم ساعت بعدی رو داشت راجع به همین ماجرا حرف می زد.  ویلفرد داشت تو اتاق خرخر می کرد. الن داشت رو سالاد لیمو می چکوند و زیر لب یک آواز عجیبی می خوند. شاید هم یک مانترا بود. من دلم می خواست برم در اتاق رو باز کنم ویلفرد رو ببینم.

دیروز سر ظهر یک سبد گل برام آوردن. هر دو لباس نخی گشاد سفید پوشیده بودن. گفتن ویلفرد صبح شنبه مرد. بلیط داشتن برن کونیا. همون قونیه خودمون. سر قبر مولانا. گفتن ویلفرد رو می سوزونن و خاکسترش رو می دن به آب. می شینم قیافه ویلفرد رو برای خودم تجسم می کنم. می دونم که دیگه هیچ جوری نمی تونم ببینمش.


* شعری از مولانا که من زمانی از حفظش بودم و به دفتر کارم آویزان بود. مدت ها بود که از یادم رفته بود تا این که روی کارت تشکر همراه سبد گل دیدمش.



search