۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹



هیچ فرصت نشد که برات تعریف کنم چرا همیشه وقتی خواب بودم کف پاهام باید زیر پتو و ملافه بود. فرصت خیلی چیزهای دیگه هم نشد بچه جان. بس که زمان کوتاه بود و بی رحم. حالا  روزها وقتی رانندگی می کنم به همه حرف های نزده ام فکر می کنم. گاهی هم باهات حرف می زنم. تظاهر می کنم بغل دستم نشستی. حتی گاهی جواب هم می دی. بعد من می خندم. با چه عشوه ای. حتی چشم هام هم برق می زنن. می بینی؟ توهم بودنت هم خوشگلم می کنه. گاهی دستم رو که روی دنده است می گیری. ماشین پر از صدای موزیک خوب می شه. بعضی وقت ها زیر لبی والت وایتمن می خونی. من غر می زنم که فراست بخون. همین جوری با هم زندگی می کنیم مثل بقیه کارهامون، خل و چلی. 
 یک فامیل دوری داشتیم. اسمش خانوم والا بود. هیچ وقت نفهمیدیم مامان باباش کی بودن. گویا تو پرورشگاه بزرگ شده بوده. بر و رویی هم نداشت. خدا می دونه چه طوری با این فامیل خوشتیپ ما آشنا شده بود و ازدواج کرده بودن و سه تا هم بچه داشتن. همه فامیل همچین منتی به سرش می ذاشتن بابت افتخار عضویت تو این قبیله درب و داغون پر چس و ادا که خدا عالمه. بیچاره صداش در نمی اومد. قاتی زن های فامیل جایی نداشت. نه غیبت بلد بود نه خوشگل بود نه آرایش می کرد نه ناز و ادا و چسی و فسی داشت نه مامان بابا و خواهر برادر داشت نه مال و منالی داشت نه اصل و نسبی که به گرگ الدوله و شغال السلطنه برسه. کارش این بود که توی مهمونی های فامیلی که ما بچه ها مامان باباهامون رو جون به سر می کردیم ردیفمون می کرد می بردمون پارک و جلوی مغازه های اسباب بازی فروشی. گاهی هم برامون بستنی می خرید و سوار چرخ و فلک دوزاری پنج زاری ها می کردمون. خانم والا توی این گردش های طولانی یا گاهی پای بساط سبزی پاک کردن که همیشه می انداختن جلوش برامون تعریف می کرد که بچه که بوده جن می دیده. جن ها اذیتش می کردن. غلغلکش می دادن. تو اتاقش جیغ می کشیدن. هیچ کس دیگه ای جن ها رو نمی دیده و هیچ کس هم حرف خانم والای کوچک رو باور نمی کرده. من درد و وحشت رو تو صورت خانم والا می دیدم و شب ها به گفته خانم والا بسم الله می گفتم و به دور و برم فوت می کردم. کف پاهام هم از همون روزها بود که همیشه موقع خواب سفت و محکم بسته بندی می شدن توی ملافه یا پتو.
شوهر خانم والا چند وقت بعد خونه شون رو فروخت و خانم والای بی پول و بچه هاش رو ول کرد رفت دنبال یک زن دیگه. من هم که آواره دور دنیا دیگه ندیدمشون. کسی هم ازشون خبر نداره.

بهت نگفته بودم ژان؟ من از جن می ترسیدم که پاهام رو قایم می کردم. حتی توی گرمای شب های تابستون یا گرمای بعد از عشق بازی جلوی اون شومینه چوبی. 


search