۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹



 
نشسته بودم تو پارک داشتم چایی می خوردم. باد خوبی می اومد. پاچه های شلوارم رو زده بودم بالا و ژاکت بهاره ام رو در آورده بودم. خوش بودم از عشق بازی پوست لخت با باد. نمی دونم کجای فکرهام بودم که سندی زنگ زد. فکر کنم داشتم به تهران فکر می کردم. به اینکه عشق من به این شهر و کوچه خیابوناش و خاطره هام مثل یک مرضه که نه می کُشه نه خوب می شه. گفت جان مرد. گفتم آه. چند ثانیه بعد که شوک گذشت گفتم تو چطوری؟ زد زیر گریه. گفت نمی دونم. از خودم خجالت می کشم. فهمیدم که احساس می کنه راحت شده و از این احساسش خجالت می کشه.

جان سرطان داشت. سندی پنج سال آزگار ازش مراقبت کرده بود. برده بودش بیمارستان شیمی درمانی غذا داده بهش کارهای خونه رو کرده بود نتونسته بود با دل خوش با دوستاش بره بیرون نتونسته بود با فکر راحت بره سلمونی موهاش رو رنگ کنه نتونسته بود بره مسافرت. جان دفعه آخر که دیدمش با لهجه خیلی خوب انگلیسی اش بهم گفت اگه بمیرم راحت ترم چون سندی نیاز به استراحت داره. سندی خسته نگاهش کرده بود و گفته بود شات آپ یو بیگ بوی.

بهش گفتم میای با هم چایی بخوریم؟ من پارک نزدیک خونه تون هستم. گفت آره. زود اومد. گفتم خجالت می کشی چون احساست مثل پرنده ای ئه که از قفس آزاد شده باشه و هم شوق آزادی داشته باشه هم دلتنگ قفس باشه؟ گفت آره آره آره و گریه کرد. تو کله ام داشتم فکر می کردم اول *ولیدیشن بعدا نچرالایزینگ بعدا آیا گروه تراپی یا مشاوره شخصی؟ 

بهش گفتم بیا بشین از قفس و آزادی حرف بزنیم. برات چایی انگلیسی گرفتم با کرم و شکر. 


* validation, naturalizing
دو مرحله اولیه توی مشاوره هستند. اولی اش یعنی حس های طرف رو ولیدیت می کنی (فارسی اش می شه چی؟) دومیش یعنی سعی می کنی براش نرمالش بکنی که مطمئن بشه تنها نیست توی مشکلی که داره و‌ آدم های دیگه ای هم هستن توی همین شرایط که احساس گناه یا تنهایی نکنه.



search