۱۴ خرداد ۱۳۸۹



ساعت شش و نیم صبح بیدار می شه و می گه دهن آوچ. سرفه می کنه. گریه می کنه. تب داره. پنج روزه که تب داره. دکترمون یک ماه نیست. یک گوساله به جاش هست. پسرک رو دید چند روز پیش و گفت خوبه. گفتم می گه گوشش آوچ ئه. گفت نه خوبه. می ریم بیمارستان. تبش رو می گیرن. بهش آب و آب میوه می دن. اتاق خصوصی می دن چون کوچکه. می گن باید لوله بکنیم تو دودولش جیشش رو بگیریم. می گم چرا لوله؟ خودش جیش می کنه. فکر می کنن خیلی اتفاق بزرگیه که بچه دو سال و نیمه بلده بشاشه. بس که عادت داریم با بچه ها مثل یک مشت موجودی که نمی فهمن رفتار کنیم. جیش می کنه تو قوطی. می ریم تو اتاق. نرس میاد حالمون رو می پرسه. همچنان منتظر دکتریم. یک دکتری گویا تولدش بود. زنش با پنج تا بچه و بادکنک و کیک اومدن وسط بیمارستان براش تولد مبارک خوندند. سورپرایز. پنج تا دختر مو قرمز با فاصله سنی یکی دو سال. فکر کردم ماشینشون چیه که همشون توش جا می شن؟ پسرک شروع کرد هپی دی خوندن. هپی دی یو مامان. گفتم تولد من نیست. گفت یَعس هست. یِس رو می گه یَعس. بعد گفت برقصیم. رقصیدیم. من خوندم با هم دست زدیم و قر دادیم. دکترها و نرس ها و مریض ها از پشت در شیشه ای اتاق نگاه می کردن. ما بهشون تعظیم کردیم. اون ها برامون دست زدن. بعد حوصله اش سر رفت. ساعت تازه ده بود. گفت ببل. اومد بغلم و دیگه نیومد پایین. تا ساعت یک که اومدیم بیرون. یک پیرزنی بود روی تخت اتاق کناری. گفت کمرت درد می گیره همش بغلش می کنی. گفتم اوکی ئه. گفت شش تا بچه داشته به فاصله یک سال. بچه کوچکش که رفته مدرسه خودش رفته سرکار. مدیر یک کتابفروشی بوده. گفت جوون ها حالا آدم کرایه می کنن بچه هاشون رو بزرگ کنه که برن سرکار که پول آدمه رو بدن. بحث کردن با آدم ها هیچ فایده ای نداره. هیچی نگفتم. یک دکتری اومد برام آب آورد. یک مرد خونسردی نشسته بود روی صندلی انتظار. پسرک رو دست هام سنگینی می کرد. سرفه هاش قلبم رو به درد می آورد. داغی بدنش غصه دارم کرده بود. پیغام هام رو چک می کنم. رییسم پیغام گذاشته که اگه کاری داری خبر بده. کمک می خوای خبر بده. متاسفم که بچه ات پنج روزه مریضه. پیغام های تلفنی ات رو چک کن چند تا پیغام مهم داری از چند روز پیش. این چند روز پیش رو یک جوری گفته بود که یعنی بمیر و کارت بکن به تخمم که بچه ات مریضه. یک پیرمردی با دوتا بچه کوچک کنار مرد خونسرد نشسته بود. با بچه ها بازی می کرد. یک بازی مثل مارپله خودمون بود. پرستار از مرد خونسرد پرسید خوبی؟ گفت خوبم. گفت رفتند یک ابزاری بیارن که میخ رو ببریم. خیلی کلفته و وسیله خاص می خواد. مرد خونسرد گفت کول. یک میخ کلفت رفته بود توی انگشت اشاره اش از اون ور اومده بود بیرون. سر دیگه میخ توی یک تخته بود. بچه ها به پیرمرد گفتند بابابزرگ باختی. غش غش خندیدند. فکر کردم پسرک من بابابزرگ نخواهد دانست چه مزه ای است. دکتر اومد. گفت گوشش قرمزه. عفونت گوش. عکس از قفسه سینه چیزی نشون نمی ده ولی من یک صدایی می شنوم. آنتی بیوتیک. یک هفته. دکتر موقرمز- بابای پنج تا دختر موقرمز- میاد می گه می خوای من نگهش دارم کمی؟ سنگینه دست هات درد می گیرن. می گم کارمون تموم شده داریم می ریم. مرسی. 
می ریم سر راه دواش رو می گیرم. سوپ تایلندی می خرم. می رم دنبال بیبی سیترش که بیاد باهاش بازی کنه من گزارش های کارم رو بنویسم و پیغام هام رو چک کنم. مامانم زنگ می زنه. می گه الهی بمیرم واسه بچه. چرا اینقدر هی مریض می شه؟ بعد شروع میکنه ماجراهای ایران رو با آب و تاب تعریف کردن تا من دارم ظرف های بو گرفته رو می شورم و لباس ها رو از خشک کن در میارم و بادمجون برای شب سرخ می کنم و میز ناهار رو می چینم و برای پسرک خاکشیر درست می کنم و نعناع و ریحون از باغچه می چینم و کف آشپزخونه رو تی می کشم و ظرف ها رو از ماشین در میارم و بقیه ظرف کثیف ها رو می چینم توش و لباس های پسرک رو می اندازم آفتاب بخورن. می گم باید برم به بچه غذا بدم. می گه کی بهت زنگ بزنم؟ می گم یک ساعت دیگه که خوابوندمش. فکر می کنم یادش رفت بهم بگه شماها هم هی مریض می شدین. این قدر سخت نگیر. می رم می شینم رو مبل بازوهام رو می مالم. درد می کنند خیلی.




search