۲۱ خرداد ۱۳۸۹

سال خون




دکترم می پرسه مشکل چیه امروز؟ با همون لبخند همیشگی اش. می گم همش گریه می کنم. یک قیافه متعجبی می گیره. می گه یعنی چی؟ خوشتیپه بدمصب. بلوز سبز لاکوست پوشیده. شلوار کرم. سبز بهش میاد. روحش هم خبر نداره که خوش شانسه که چوب تو کونش نمی کنن واسه این سبزی که پوشیده. حالا چوب یا شیشه نوشابه.

می گم همین دیگه. هی گریه ام می گیره. وقت هایی هم که گریه ام نمی گیره یا یغض دارم یا تپش قلب. رو صندلی اش می چرخه. تند تند نت برمیداره. می گه من چند وقته تو رو می شناسم؟ می گم هشت سال.

گفتم پی تی اس دی* ئه. گفت شادی. شادی رو با تاکید گفت. با حیرت. یا این حس که من دکترتم. چرا نمی دونستم؟ گفتم یک کمی هم افسردگی و اضطراب قاتیشه. گفت خودت بلدی دیگه؟ می خوای اسسمنت رو با هم انجام بدیم؟ گفتم نه. بلدم. می دونم.

علائمش رو خواست بدونه. مودی هستم. یک دقیقه خوبم یک دقیقه بد. خیلی بد. همه چی یادم می ره. تمرکز ندارم. حوصله معاشرت ندارم. آدم ها گریه ام رو- حرصم رو- کوفتم رو در میارن. نمی خوام از جام بلند شم. حال هیچی ندارم. همه چیزهایی که دوست داشتم. آشپزی. خوندن. نوشتن. کارم. همه چی جز بچه ام. نچ نچ کرد. گفت خوبه که خودت علائم رو می دونی. گفتم چند سال پیش کارم این بود که "ارزیابی سلامت روانی**" می کردم برای دکترهای شهر. مریض ها رو می فرستادن پیشم. بعد بهشون گزارش می دادم: افسردگی حاد. او سی دی. اضطراب خفیف. پی تی اس دی. بای پولار. کوفت و زهرمار.

گفت تریگر***هات چیان؟ گفتم تابستون. بعضی صداها. رو صندلیش می چرخه. چشم هاش سبز و آبی خوبین. اصلیتش هلندیه. عاشق بروکلی ئه. هر وقت بری پیشش بگی کیش به کیشمیش می گه بروکلی بخور. میوه بخور. ورزش کن. می گم پارسال تابستون خبر داری چه اتفاقی افتاد تو کشورم؟ می گه انتخابات؟ می گم آره. می گم حالم بده هنوز. بدتره حتی. می گه صدا چیه؟ حالا بیام براش الله اکبر توضیح بدم؟ مرگ بر دیکتاتور بگم؟ صدای احمدی نژاد رو بگم؟ بگم صدای یا حسین مردم بالای سر کتک خورده ها؟ تیر خورده ها؟ باتوم خورده ها؟ بگم این ها حالم رو بد می کنن در حد واکنش فیزیکی؟ در حد گریه؟ در حد تپش قلب؟ در حد خیس عرق شدن؟ در حد تنگی نفس؟ می گم صداهای مربوط به اعتراضات. 

بعد یک جور خوبی نگاهم می کنه. مهربون. مدل صدقه و دلسوزی نه. مدل همدردی. می گه مامان باباش زمان جنگ جهانی دوم هلند بودن. پی تی اس تی رو خوب می شناسه. مامان باباش هر دو هنوز باهاش درگیرن. 

می گه سابقه داره این حس ها؟ حوصله ندارم از مردن بابام حرف بزنم. از دنیام بعد از بچه دار شدن حرف بزنم. از نا امیدی که داره بیشتر و بیشتر می شه حرف بزنم. از حجم عظیم از دست داده هامون برای چیزی که به دست نیاوردیم حرف بزنم.

می گم نه. سابقه نداره. من خیلی آدم خوشحال بی ترامایی بودم.

می گه دارو می خوای؟ می گم نمی دونم. می گه اگه الان یک مریضی با شرایط خودت جلوت نشسته بود؟ می گه مریض. یادم میاره که مهم نیست چقدر خوب ادا در بیارم به هر حال از دید پزشکی مریضم. می گم شاید. دوز خیلی پایین. ولی من دارو نمی خوام. می تونم از پس اش بربیام.
می گه نامه می دم چند ماه مرخصی بگیری مجبور نباشی تو تابستون کار کنی.

می گم مامان بابات الان چطورن؟ می گه بابام هنوز از تونل وحشت داره. توی تونل قایم می شدن زمان جنگ. مامانم همیشه یک عالمه آرد سفید و شکر و قهوه تو خونه انبار می کنه. گیرشون نمی اومده تو جنگ.

می گه تو که اونجا نبودی این جوری شدی اون ها که اون جا بودن چه طورن؟ می گم یکی باید داستانشون رو بنویسه.



PTSD: Post traumatic Stress Disorder
  Mental Health Assessment
  Trigger


search