۲۸ خرداد ۱۳۸۹



آیا باید یک پست چند شماره ای بنویسم؟ به گمانم این جور باشد. هیچ راه دیگری برای ربط دادن داستان اشک های روانم در مراسم فارغ التحصیلی بچه دو سال و نیمه ام و سگ گنده ای که من را به زمین انداخت و قایق سواری های بعد از ظهر و اینکه چه طور شده که نصف آدم های شهر من را می شناسند ندارم. پس یک پست چند شماره ای می نویسم.

یک: امروز مراسم فارغ التحصیلی بچه بود. با چند تا قاب عکس- از هنرهای خودم در زمانی که هنوز فرصتی برای عکاسی بود- برای معلم هایش و یک قوطی دستمال کاغذی وارد مراسم شدم. مدرسه عکاس داشت و من دوربین بیست کیلویی ام را نبردم. بچه از کلاس اول تادلر فارغ التحصیل شد. یک مرض دیگری که آدم بعد از بچه دار شدن می گیرد- علاوه بر سه هزار مرض دیگری که می گیرد- این است که هی یاد بچگی های خودش می افتد و از دست مامان بابایش حیرت زده/شاکی/عصبانی/غصه دار می شود.

دو: بچه را بعد از مدرسه بردیم پارک که "هیت دِ بال" چیزی در مایه های بیس بال بازی کند. چمباتمه زده بودم روی زمین که توپ را بزند و من بگیرم. یک سگ گنده ای می دوید. خورد بهم. ولو شدم روی زمین. لنگ ها در هوا. بازیکنان فوتبال زمین کناری کانادایی بودند پس کسی رنگ سبز شورتم را به جاییش نگرفت. (آیا می خواهید کامنت بگذارید که ای فلان و بیسار آیا می گویی همه مردان غیر کانادایی فلان و بهمان؟ نگذارید. فایده ندارد). بچه گریه کنان آمد که من را از دست سگ گنده نجات بدهد. صاحب سگ- اندی- که ناگهان همکار سابقم از آب در آمد دوید که معذرت خواهی کند. بچه و اندی و سگ با هم دوست شدند. 

سه: بچه می خواهد قایق سواری کند. تقریبا هر روز. قایق سواری می کنیم. تقریبا هر روز. با اصرار به پارو می گوید بابا قاشق. (قاشق بزرگ). به پاروی خودش می گوید مامان قاشق. اردک های روی آب را می شمرد. بعد از هفت نه است. هشت یک عدد فراموش شده است.

چاهار: اولش در موسسه "زنان در بحران" کار کردم. کارم با زنانی بود که در روابط ابیوسیو (آزار دهنده؟) بودند. جسمی روحی مالی روانی و غیره. بعد در موسسه "سلامت روان" کار کردم چند سالی. افسرده بای پولار مضطرب آسیب دیده از دوران کودکی و غیره. بعد در موسسه "خانواده و کودک" کار کردم با خانواده ها که با بچه تان چه بکنید و چه نکنید. بعد با موسسه "دوستان تراپیست" کار کردم با کسانی که دارند می میرند و خانواده هایشان. این شهر ما هم سر تا تهش صد هزار نفر جمعیت دارد. این است که همه جا- در حال بستنی لیس زدن کنار رودخانه- در حال خاراندن باسن پشت نرده های چوبی پل خیابان گوردون- در حال خط و نشان کشیدن برای بچه در پارکینگ مال- در حال ربودن ماچ در پیاده روی داون تان- در حال یواشکی سیگار کشیدن در کافه کنار پیاده رو- در حال هر غلطی و درستی که می شود تصور کرد شناسایی می شوم. به سلامتی ترک کار مشاوره و اکتیویسم برای هر شرکت و موسسه و ارگانیزیشنی و شروع کار خصوصی. 

این پست از آن هاست که آدم فکر می کند اصلا برای چه وقت گذاشته که بنویسدش؟ 



search