۴ تیر ۱۳۸۹



 
دختر همسایه میاد خونه مون این روزها. مامانش حامله است و حالش بده همش. بچه میاد اینجا که مامانش با خیال راحت عق بزنه. پسرک باهاش بازی می کنه. امروز بچه باید جیش می کرد. یک سالشه ولی پوشکی نیست. مامانش فقط سه روز اول که به دنیا اومده پوشکش کرده و بعد پارتیزانی داره بهش آموزش توالت می ده. پسرک میاد نگاه می کنه. بعد خیلی عاقلانه و متفکرانه می گه مامان بیبی نو دودول. بیبی اُهتَل نو بابا دودول. بیبی اُهتَل بیبی دودول. بیبی پیشَل بابا دودول. (بچه های دختر بابا دودول ندارن. بیبی دودول دارن. بچه های پسر بابا دودول دارن) بعد می گه تیچر لورن اسکول. یعنی که تیچر لورن یاد داده. بعد که تموم می شه می خوام با دستمال خیس تمیزش کنم. می گه نو مامان بیبی تمیز. مای مامان مای تمیز (مامان من فقط من رو تمیز می کنه) مامانِ بیبی بیبی تمیز. مای مامان نو بیبی تاچ. یعنی که تو مامان این بچه نیستی و اجازه نداری بهش دست بزنی و مامان خودش باید تمیزش کنه. می گه مامان بابا تیچر ورونیکا. یعنی که خودت و بابا و تیچر ورونیکا این رو گفتین. می گم اشکالی نداره بیبی الان اومده پیش ما و من از مامانش اجازه گرفتم. می گه مای نو سی (من ندیدم) دهنم زده می شه و می گم اوکی دفعه دیگه از مامانش اجازه می گیرم. شب جلوی چشم پسرک از مامانش اجازه گرفتم. یک جور خوبی با خیال راحت نگاهم کرد و سرش رو به علامت موافقت تکون داد. از لحظه های معدودی بود که حس کردم چقدر خوشحالم که داره اینجا بزرگ می شه. که داستان های بچه گی های من/ ما براش بی معنی خواهد بود
 
 

search